بنام خدا

امروز با خواندن یکی از مطالب وبلاگ دوست گرامی ام جناب آقای یوسفی(صدای کوهستان) یاد خاطره ای افتادم که پس از سالها دلم برای دوست عزیزی آنچنان تنگ شد که همین الان که در حال نوشتن این مطلب هستم مانیتور را از پشت یک صفحه تار می بینم.

حالا با یادآوری مطلب دیگری می خندم و برایم یکی از دروغهای محال فیلمسازان کشف می شود. آنجا که "راننده را در حال اشک ریختن" به تصویر می کشند!

***

 


پس از گذراندن 6 ماه دوره آموزشی در یکی از بهترین هتلهای (پادگان) تهران وسط فصل زمستان منتقل شدم به لشگر 64 ارومیه و همانروز که یک روز بسیار سرد یخبندان بود مامور شدم به تیپ 3 مهاباد. نزدیک غروب به محل خدمتم ، گروهان ارکان گردان [...] تیپ 3 رسیدم .

 وضعیت بلبشو و بهم ریخته کل گردان هنوز در خاطرم هست. سربازان و درجه داران هر یک به سویی می دویدند و افسران فریاد می کشیدند و ... بالاخره از افسری سراغ فرمانده گروهان راگرفتم . سربالا جواب داد و اعلام کرد که کیس وسایلم را در گوشه آسایشگاه بگذارم و با سربازان برای " مانور شب " آماده شوم .

کل شب ردر راه بودم و چند ساعتی کیسه وسایل به روی دوش در شهر ارومیه و مهاباد چرخیده بودم و کلی هم یخ زده بودم و فقط همین یکی را کم داشتم.

درجه دار جوانی به سروان نزدیک شد و به ترکی جمله ای گفت که حاکی از این بود که "این بیچاره تازه رسیده و خدا رو خوش نمی آید..." و افسر مربوطه نیز لطف کرد و باعث گردید بسیاری از گناهانم نابخشوده بمانند!

همه رفتند بالای کوه "اسلام پیروز" به یکباره گروهان تبدیل شد به قبرستانی سوت و کور . نه جایی برای نشستن داشتم و نه تختی خالی در آسایشگاه یافتم . به ناچار در  جلوی گروهان روی تکیه گاهی نشستم و بعلت سرما و یخبندان چرخیدم به سمت خورشیدی که دیگر در حال غروب بود. سرخ سرخ ...

امان از غریبی و بی کسی و دربدری !

وقت غروب خورشید هیچ قلبی نیست که تنگی قفسه سینه را حس نکند بخصوص اگر در دیار غربت زندانی و گرفتار شده باشد و در زندگی من هیچ خورشیدی به غمناکی آن روز غروب نکرده است.

لحظه ای گذشت از داخل آمبولانسی که در جلوی گروهان پارک شده بود درجه داری پیاده شد. هم درجه بودیم . خودم را جمع و جور کردم و او یکراست آمد و کنارم نشست . جوانی ساده و بی شیله پیله به نظر می رسید. به فارسی مشغول صحبت شد ولی من که شاهد صحبتش با اون افسر به زبان ترکی بودم به ترکی جوابش را دادم و ... خلاصه وقتی فهمید که چقدر در این شبانه روز اذیت شدم راهنماییم کرد و تختش را در اختیارم قرار داد تا استراحت کنم . برای اینکه راضی شوم و روی تختش بخوابم گفت که راننده آمبولانس و بهیار گردان است و برای اینکه همیشه آماده به خدمت باشد در آمبولانس می خوابد و حق ندارد در آسایشگاه بخوابد.

راضی شدم و خوابیدم  . مدتی بعد به آرامی بیدارم کرد تا شام بخورم از زور خستگی از خیر شام گذشتم . نصفه های شب قشقرقی به پا شد . سربازان خسته و کوفته و یخزده برگشتند ...

تختی که روی آن خوابیده بودم در طبقه دوم  یک تختخواب دو طبقه قرار داشت و درست بالای آن یک لامپ100 بود که برای امنیت آسایشگاه باید روشن می ماند و ... آن شب تا صبح دیگر حتی لحظه ای خواب به چشمم نیامد و در کل عمرم تنها همان "یک شب" را بخاطر دارم . شبی که هر وقت یادم می آید از خدا می خواهم که شب اول قبرم را حتماً بدون لامپ سر کنم !

آن شب تنها نوری که در زندگی من می تابید مرد مهربان و با غیرتی بود که مرا پناه داده بود و همین فردای مرا روشن میکرد.

راننده آمبولانس و بهیار گردان یک ماه تمام توی آمبولانس خوابید تا یک "غریبه" سر و سامان بگیرد و صاحب تخت شود و ...

دوستی ما ادامه یافت تا به حکم قانون " دوستی یک اتفاق است ، جدایی یک قانون " پس از ترخیصی ایشان دیگر از هم جدا ماندیم و ماندیم.

مرد با غیرت و مهربان و دوست داشتنی داستان ما بازمانده حماسه "سکانیان " آقای " امیر ایرانی علمداری " بود .

این اسم را هرگز از یاد نبرده و نخواهم برد و هرگاه بیادش بیافتم حتماً دلم برایش تنگ می شود.

دلتنگتم امیر ایرانی علمداری...