یادش بخیر خانم "آقا ..."

گاهی توی راهرو اداره می دیدمش که آرام و عبوس میگذشت . خیلی مسن بود شاید مادر بزرگ من جوانتر و قبراق تر از او بنظر می رسید و همین باعث تعجب من می شد که چرا خانمی توی این سن هنوز مشغول کار است.

در سازمان ما بعلت عدم استخدام در بعد از انقلاب بمدت حداقل ١٠ سال نیروی پا به سن گذاشته کمتر دیده می شد ولی این خانم یک استثنا بود.

بقدری آرام راه می رفت و در خود غرق بود که بی هیچ شکی یاد لاک پشت می افتادم .

مدتی گذشت تا اینکه نوع کارم عوض شد.

 


 روزی ایشان را دیدم که به همان آرامی که ازش سراغ داشتم وارد محل کارم شد و دم در ایستاد. مثل زنان روستایی تعدادی از اثاثیه اش را توی یک بقچه بسته و با خود آورده بود.  دعوتش کردم تا بنشیند. بعد هم  کنارش نشستم تا درد دلش را گوش کنم.

دلش شکسته بود و از رئیسش که می توانست همسن پسرش یا حتی نوه اش باشد، گله داشت .

 البته رئیسش هم تقصیری نداشت . تعدادی سند مالی مهم را گم کرده بود و باعث عصبانیت او شده بودو در نهایت هم کتباً "عدم نیاز" به وی را اعلام کرده بود.

برای اینکه کمی از حال و هوای "تنش اداری " در بیاید از اسم و رسمش پرسیدم .

یکی از معدود ارامنه در استخدام سازمان ما بود که در زمان طاغوت استخدام شده و بعلت استفاده از مرخصی بدون حقوق بازنشستگی اش چند سالی به تعویق افتاده بود و اکنون پس از ٢٩ سال خدمت هیچ پست و سمتی نداشت . یک کارمند ساده !

از همه بدتر اینکه خانواده تشکیل نداده بود و هیچ فامیلی هم در ایران نداشت و با تنها خواهرش زندگی میکرد.

 بهر حال مشکلش به کمک دوستان و همکاران و با کلی زحمت حل شد و البته بعدها تا می توانستم رئیس قسی القلبش را (با اینکه حق داشت) چزوندم تا حداقل اگر مدافع مظلوم نیست مظلوم کش هم نباشد.

با توجه به اینکه مدت زیادی تا بازنشستگی نداشت و با توجه به وضعیت کاری اش (پس از بررسی مشخص شد که کارمند خیلی زبر و زرنگی که نبوده هیچ بلکه کمی هم بی دست و پا بوده است )صلاح ندانستم در ادارات دیگر مشغول شود و شدیم همکار در یک اداره.

کاری با کمترین مسئولیت و اهمیت به وی واگذار شد تا کمتر اذیت شود . هر چند کارش را علاوه بر کیفیت پایین به کندی انجام می داد . البته از یک پیر زن هم بیش از این نمی شد انتظار داشت.

اولین کسی بودم که بهش گفتم "مادر بزرگ" و کم کم همه همکاران او را مادر بزرگ خواندند و جالبتر اینکه گاهی که بچه های همکاران سری به اداره می زدند پاتوقشان دفتر کار مادر بزرگ بود.

بر خلاف عدم کارآئی ، نظم و سلیقه و احساس مسئولیت مثال زدنی داشت . درست سر موقع (بدون حتی دقیقه ای تاخیر) در محل کار حاضر می شد و البته  سر موقع و بدون معطلی هم محل کار را ترک میکرد.

یادش بخیر روزی که به همت همکاران جشن بازنشستگی برایش گرفتیم. روزی بیاد ماندنی هم برای او و هم برای ما بهمراه یک شگفتی حسابی ، یک سورپریز انفجاری و ...

اینهمه را چرا گفتم ؟!

"مادر بزرگ" ارمنی ما شدیداً عاشق امام حسین (ع) و امام رضا (ع)بود. هر سال باید به زیارت امام هشتم می رفت و احترامی برای این امامان قائل بود که ما شیعیان که ائمه را خلیفه الله می دانیم قائل نیستیم . حتی یکی از روزها اعتراف کرد که نمی تواند بین حضرت عیسی (ع) و حضرت امام حسین (ع) فرقی بگذارد و هر دو را به یک اندازه دوست دارد.

...

ایکاش ما شیعیان سعی نمی کردیم امام حسین(ع) و حرکت و قیام الهی ایشان در مسیر اهداف والای انسانی ایشان را به نفع تشیع مصادره کنیم .

***

بحث در باره یکی از ذاکرین معروف اهل بیت بود که سرطان حنجره گرفت و مرد . 

دوستی می گفت : امام حسین هیچوقت نمی گذارد نوکری که سالها حنجره اش را برای راه "او" گذاشته سرطان حنجره بگیرد!

دوست دیگری هم می گفت : شاید خرافه پرستی باشد اگر جزای کسی که خود را "حسین اللهی "، " زینب اللهی " و "ذوالجناح اللهی " می دانست و یا خود را "سگ"...  می نامید " سرطان حنجره"بدانیم ولی ایکاش نوکران و مریدان و بندگان ، شان و مقام اربابشان را درک کنند!

***

پشت کوچه ما منزل یک روحانی بود بی هیچ وابستگی به دستگاههای دولتی و حزبی و غیره ... یک اخوند ساده!

سکته مغزی کرد و سالها بصورت "نباتی" زندگی کرد بطوری که پسرش می گفت "در این سالها در حسرت آن ماندم که یکبار دیگر نام مرا صدا کند".

اما...

همینکه صدای اذان می آمد و یا وقت اذان می شد آستینها را بالا می زد و بعد از وضو به نماز می ایستاد. و به خوبی تمام ذکرهای نماز را می گفت. در کل چند سالی که زندگی اینچنینی داشت هیچ کلامی بجز اذکار نماز از حلقش خارج نشد . حنجره اش فقط برای نماز "بندگی" کرد.

بسیاری از اهالی محل از وضعیت این روحانی اطلاع داشتند و به عیادتش می رفتند و پدر بزرگوار این حقیر نیز بارها به ملاقات او رفت و شاهد زنده این مدعاست.

خداوند روحش را شاد گرداند!

***

ایکاش می فهمیدیم که علت اینکه پیش از سالگرد شهادت امام حسین(ع) ، نام و یادش را زنده می کنیم و بعد از قیمه "ظهر عاشورا" دیگر حال حضور در "شام غریبان" را نداریم ؟

دیشب که بچه ها را طبل و شیپور بدست دیدم یاد "شاخسی " (شاه حسین) واخسی افتادم که دیگر اثری از ان باقی نمانده است . جوانان قمه بدست که با هیجان و اضطراب و هروله کنان از روز عرفه به بعد عصرها چه غوغایی به پا میکردند که گمان میکردی آماده رسیدن کاروان حسین اند .

انتظار  آن جوانان برنا خیلی به طول نیانجامید . کاروان حسین نرسید اما خیلی از آن جوانان برنا به کاروان حسین (ع) رسیدند .

 ما که نه به کوفه رسیدیم و نه به کربلا .

در بدرم مولا...