بنام خدا

با اینکه وضعیت هوا نامساعد بود و هواشناسی هم بارندگی برف پیش بینی کرده بود ولی باید از تهران می زدیم بیرون و همین شد که چهار نفره زدیم بیرون . آری نفس باید کشید. چون نفس می کشم پس هستم!

همزمان با تاریکی هوا ، شدت برف در نزدیکی های میانه آنچنان غافلگیر کننده بود که مسیر تبریز - تهران بکلی مسدود شده بود ولی جای شکرش باقی بود که مسیر رفت در بزرگراه با سرعت ١٠ کیلومتر همچنان باز بود.هیجان گیر افتادن در برف این منطقه برای من تازگی نداشت ولی همراهانم را کلی ترسانده بود.

از بزرگراه که پیچیدیم  حال و هوای "وطن" حالم را دگرگون کرد. بالاخره بعد از سالها رو به وطن ... وطنی که جنوب آن کوه سفید روی "بزقوش" و شمال آن سلطان "ساوالان". شهری که شاه اسماعیل بزرگ پس از شکست سرافرازانه در دشت چالدران در این دیار دق کرد . شهری که بزرگان زیادی را در خود پرورش داده است از جمله صاحب "الغدیر" اما من "عیسی خان" اش را بیشتر دوست دارد . هنرمند با ادب و با معرفتش را که ما با نام "عیسی بالا" می شناسیمش : عاشیق عیسی بالا!

روی قبرش این جمله حک شده است :

"نه باخیسان منیم کیمی ، چوخ باخمیشام سنین کیمی!"

وطن "مقصد" نیست "مسیر" است . شب را در کنار عمه جانمان میمانیم و صبح سری به روستا می زنیم.صبح پنجشنبه است . سر خاک و فاتحه ای و یادی از رفتگانی که خاطرات بچگی ات را با خود برده اند .

قطعه شهدا با حصار کشی اش ترا یاد بقیع می اندازد . اینها را دیگر چرا جدا کرده اند؟ لابد برای احترام است و  برای رسیدن به شهدا هم باید از دری وارد شوی که برای ورود ساخته اند؟!

محمد ها ، واحد ، تراب تنها شهید انقلاب ، ضرغام نابغه روستا و هلان که زیر برف های کردستان مدفون شد و تا مادرش را دیوانه نکرد سر از برف بیرون نیاورد و سفر که هرگز یافت نشد ولی دو بار به خاک سپرده شدو ... بیست و سه نفر از یک روستا ، تازه انهایی که در بهشت زهرای تهران و شهرهای اطراف آرمیده اند بماند . قهرمان پرور است این "قلعه"...

تصویر قلعه . تپه ای باستانی که نظیرش کمتر در ایران یافت می شود و با تخریب  این قلعه دیگر اصلاً یافت نمی شود.

اما از "قلعه" دیگر چیزی نمانده است . قلعه ای باستانی که در کل آذربایجان تنها یکی دیگر نظیر آن یافت می شود درست مثل جگر من حفاری شده است . پهلویش را شکافته شده تا چندین مدرسه و دانشگاه پیام نور بنا نمایند! اصالت را از ریشه کنده اند تا علم  بکارند ؟! خاکش هم به توبره شده تا خرج ساخت خانه های روستا شود . تا اداره میراث فرهنگی بخود بیاید لودر انداخته و روی قلعه را صاف کرده اند تا برای پر فشار کردن آب شرب شهر منبعی بسازند و ... حیف که دیگر از قلعه جز کپه ای خاک هیچ نمانده است .

در روستا دوری می زنیم . هیچکس ما را نمی شناسد . غریبه ای در وطن خویش . همه "بر و بر" نگاهت می کنند و تو شادی از اینکه هیچکس ترا بیاد نمی آورد! (چرا که اگر بشناسندت ول کن ات نیستند و تعارفات و قربان صدقه رفتن های خالصانه !) ... اما تو اشک در چشمانت جمع می شود وقتی یادت می آید که "مادر" تا صبح چشم به راه "پدر" بیدار می ماند و تو تلالو اشک و نگرانی را در چهره اش می دیدی ... روزگاری از جور عمله طاغوت و روزگاری هم از جفای خودی ها ...

ماندنی نیستیم پس می رویم ...