بنام خدا

بعد از سه هفته دست پنجه کردن با غول سیاه بالاخره از چاه دیو سفید رهایی یافتم. شکر.

البته فقط رهایی از چنگالهای مخوفش . وگرنه جای چنگالهایش هنوز روی مری و معده و ریه و کبد باقی است و کمین کرده و شدیداً در انتظار ضربه آخره . البته کور خونده!

امروز سر کار حاضر شدم . هر چند هوای تهران بسیار آلوده و خطرناکه ولی بهر حال چون نفس می کشم پس هستم.

"بیماری" الطاف فراوانی دارد بخصوص اگر اهل مطالعه باشی و کتابهای زیاد معطل هم داشته باشی . البته اگر دوستان طبیب اجازه دهند و به بهانه های اندوسکپی و براندوسکپی و ... "حوصله ات را نیز پاره پوره نکرده باشند"!

تازه اگر "همراه " اهل دلی هم داشته باشی و بحث هایی از قماش آنچه دوست داری و ...

راستی

دروغ بد است یا دروغگو؟ 

شرابخواری بد است یا شرابخوار؟

قماربازی بد است یا قمار باز؟

اعتیاد بد است یا معتاد؟

اصلاً "بیماری" بد است یا "بیمار" ؟

شاید چند روزی را در خارج از تهران سر کنم و البته خوب نتیجه اش هم از حالا معلوم است : اخراج!!!

پی نوشت : ضمناً از مطلب قبلی یکی از دوستان تصور کرده بود که حقیر از "جانبازان سرافرازشیمیایی " هستم که البته اینطور نیست هر چند بیماری ام بسیار شبیه مشکل جانبازان شیمیایی است . مو نمی زند بخصوص که بنده هم مثل این بزرگواران از رنجی که می بریم فقط رنج می بریم!

یا علی مدد