بنام خدا

گاهی مجبوری بنویسی برای اینکه صرفاً حضورت را در این دنیای مجازی اعلام کنی و البته گاهی هم برای اعلام حضور مجبوری که خاطره تعریف کنی. البته این خاطره قسمتی تازه و داغ داغ می باشد.

همین دیروز نزدیکیهای ساعت ٢٢:٠٠ که خسته و کوفته و درب و داغان راهی منزل بودم و اجباراً از خیر مترو گذشتم و تصمیم گرفتم تا با سواری های گذری خودم را به مقصد و منزل برسانم و ...

کنار بنده روحانی پیری بهمراه پسرش سوار شدند. از عکس سی تی اسکن یا ام . آر . آی که دست آقا زاده بود معلوم بود که حاج کسالت دارند. دختر جوانی هم در صندلی جلو نشست و راننده راه افتاد.

پخش آهنگ زیبای یکی از خواهران مرحوم (هایده یا حمیرا) از پخش اتومبیل ، آقا زاده را متوجه کرد و به زبان ترکی و آهسته از حاج آقا استعلام کرد که آیا به راننده تذکر دهد که ضبط را خاموش کند یا خیر ؟

جواب حاج آقا برایم خیلی جالب بود : " نه لزومی ندارد . راننده تو حال خودشه." سپس با طنز تلخی اضافه کرد : "برای ما هم که توفیق اجباری است ..."

***

 


یادم آمد که چند سال پیش در روزهای صیام و روزه داری با آخوند جوانی همسفر شدیم و راننده که بسیار عصبی به نظر می رسید آهنگ جلفی از ترانه خوان های امروزی گذاشته بود و ... آخوند اعتراض کرد که "جوان ! حداقل حرمت ماه رمضان را نگه دار " و راننده با اعتراض تمام گفت که " چرا حاج آقا ؟! چه اشکالی داره مگر ؟ ماشین خودمه هر طور که دوست دارم ..." و حاج آقا که تازه سوار شده بود یک ٢٠٠ تومنی بهش داد و نرسیده به مقصد پیاده شد.

حالا نوبت من بود و با تحکم به راننده گفتن که " اون ضبط رو خاموش کن . ماشین مال خودته ولی وقتی مسافر سوار کردی دیگه یک وسیله عمومی حساب میشه ". آقای راننده که از پیاده شدن آخوند جوان کمی پر رو شده بود گفت که " اگه دوست نداری پیاده شو" و... بنده هم در حالی که روی شاخه نشسته بودم شاخه را بریدم...

آنچنان پس گردنی محکمی بهش زدم که ماشین از ابتدا به سمت گارد ریل وسط اتوبان و سپس به سمت کنار اتوبان منحرف شد و بعد هم پیاده شده و بعد از ٢٠ سال که از دوران کودکی و نابخردی ام گذشته بود با هم گلاویز شدیم و تا خلق الله برسند کلی همدیگر را مشت و مال دادیم ...

آخوند جوان که پیاده می آمد به ما رسید و سر و صورت جوان بیچاره را که حسابی خونین مالین شده بود (تقصیر من نبود بیچاره از پس گردنی گیج بود و هی دماغش رو به کله ام کوبیده بود) تمیز کرد و خطاب به من گفت : "چه دفاع بدی کردی !...".

***

چندی بعد هم وقتی که یکی دوستانم به وبلاگم (که از وبلاگهای مطرح و دندان شکن(!) و پر خواننده آن روزها را که جزو اولین وبلاگهای فارسی بود) سر زد و برایم نوشت که "مدافع بسیار بدی هستم " و بنده هم عطای وبلاگ نویسی دو آتیشه را به لقایش بخشیدم و مهر سکوت ...

***

خلاصه دیروز هم کمی که گذشت موبایل دختر جوان زنگ زد و راننده محترم به احترام این تماس مبارک ضبط را خاموش کرد و تا مقصد هم ضبط خاموش ماند .

یا علی مدد