کشکول قلعه
آرشیو وبلاگ
نویسنده: مسعود قلعه - ۱٩ شهریور ۱۳٩٤

بنام خدا

فرصتی دست داد تا بهمراه تیم منتخب کوهنوردی بانک ملت بمناسبت هفته بانکداری در روزهای شنبه و یکشنبه 14 و 15 شهریور به قله 4850 متری علم کوه صعود کنیم.

قله علم کوه دومین قله بلند ایران بعد از دماوند در منطقه عمومی تخت سلیمان در رشته کوه البرز در استان مازندران،  شهرستان کلاردشت،  روستای زیبای رودبارک با فاصله حدود 200 کیلومتری از تهران قراردارد.

علم کوه

وجود هفت یخچال طبیعی،  بیش از 40 قله با ارتفاع بالای 4000 متر و دیواره معروف 850 متری علم کوه را به یکی از بی بدیل ترین مناطق توریستی،  طبیعت گردی و کوهنوردی کشور تبدیل کرده است.

صبح زود بعد از اقامه نماز صبح با یک اتوبوس واحد گشت !!! راه می افتیم بسوی جاده جالوس. من و شاهی که به خیال خودمان زرنگی کرده ایم و برای لذت بردن از جاده پیچ در پیچ چالوس صندلی های جلوی اتوبوس را اشغال کرده ایم با دیدن نوع رانندگی راننده که ظاهرا فقط متخصص!!! داخل شهر هست توی ذوقمان می خورد و حتی دیگر از عصبایت خوابمان هم نمی برد.

حرکت از قرارگاه

بعد از 6 ساعت ! به قرارگاه کوهنوردی رودبارک می رسیم و تا کوله هایمان را از اتوبوس تخلیه و بار نیسان هایی بکنیم که توسط دوست و همکار کوهنوردمان جناب آقای فرضی آماده شده یکساعتی را از دست می دهیم. طی مسیر قرارگاه تا منطقه ای بنام تنگ گلو که آخر مسیر نیسان رو است یک ساعت و نیم طول می کشد. در طول مسیر ضمن آشنایی اجمالی با دوستان همنورد از مناظر بکر و  دیدنی اطراف و کوههای سر به فلک کشیده منطقه لذت می بریم . البته زخمهای ایجاد شده در طبیعت کلاردشت تا مرتفعترین مناطق هم به چشم می خورد. خوش به حال ویلا نشین ها و بدا به حال طبیعت تخریب شده... تا کی طبیعت انتقام خود را از انسانهای متجاوز بگیرد و سهم نابود شده خود را پس بگیرد خدا عالم است!

تنگه گلو

تنگه گلو

تنگ گلو منطقه ای است که باید کوله کشی کنیم و ارتفاع بگیریم تا دشتی که حصار چال نامیده می شود. در کنار رودخانه کم آب نماز را اقامه می کنیم و چلو مرغی را که جناب آقای فرضی آماده کرده صرف می کنیم و چقدر هم می چسبد . نوش جانمان!

تنگه گلو

اولین باری است که وارد گروهی شده ام و راحت نیستم. بخصوص اینکه این گروه یک گروه کوهنوردی است که از هر سنی در آن حضور دارند. از جوان زیر سی سال تا پیرمرد بالای هفتاد سال ... البته همه قبراق و سر حال و من که همیشه آزاد و بی قید و بند به کوهستان رفته ام باید مواظب رفتارهایم باشم. از همه مهمتر .... فعلا بیخیال!

بولاغ

در مسیر از چشمه بسیار کم آبی که به ترکی به آن " بولاغ" می گوییم ابی می نوشیم که بسیار گوارا و سرد ( خیلی خنک تر از خنک است و اصطلاحا تگری تگری است) و از چند پل چوبی که قطعا یا بدست فدراسیون و یا بدست گوسفند داران احداث شده عبور می کنیم و پس از حدود دو ساعت به حصار چال می رسیم. دشتی سرسبز در میان قله های سر به فلک کشیده لشگرک ، ستاره ، منار و خرسانها ...

حصار چال

اقای مسعود بنوان از همدان ... بالش زیر سرش اراده سترگ اوست!

در منطقه ای کنار آب چشمه کمپ می زنیم . چادرها که برپا می شوند چایی ها ه، دم می کشند و همنوردها دور هم جمع و صحبتها گل می کنند ... آقای فرضی که از کوهنوردان بنام و از خانواده ای کوهنورد و اصالتا اهل رودبارک است اطلاعاتی کلی از منطقه ارائه می کند. خیلی خوش می گذرد . بخصوص که از دو موضوعی که فهمیدم ذوق زده شده ام... حاج مهدی امینی یکی از همنوردهای جوان علاوه بر کوله سنگین خودش ، کوله یکی از همنوردها راکه آمادگی کافی نداشته را با خود تا بالا آورده بود ( آفرین مهدی کاترپیلار!!!) و دوم اینکه وقتی پای مصنوعی جناب آقای مسعود بنوان از بچه های همدان را دیدم بر اراده پولادینش غبطه خوردم ( صد سال دیگر زنده باشی و با نشاط و بر فراز جناب بنوان قهرمان).

دور همی در حصار چال

بخاطر خواب راحت باید هم هوایی را در دستور کار قرار دهیم . پس حدود 500 متر اوج می گیریم و باید حدود یک ساعت در ارتفاع بمانیم و بعد به کمپ برگردیم. هم صحبتی با دوستان در ارتفاع چقدر لذتبخش است. حتی اگر تنت از سوز سرما بلرزد اما دلت در جمع دوستان همدل گرم گرم است. برای همین است که به جای یک ساعت ، بیش از دو ساعت در کنار هم می مانیم و تا به کمپ برگردیم هوا کاملا تاریک شده است.

برای شام آبگوشت (کنسروی که واقعلا لذتبخش بود) می خوریم و خیلی زود می خوابیم . به برکت چادر و کیسه خواب خوب و صد البته هم هوایی مناسب تا صبح خیلی خوب و راحت می خوابیم. ساعت چهار صبح وقتی بیدار می شوم متوجه می شوم که بارش خیلی خفیف باران شروع شده ولی تا از چادر بیرون می آیم متوجه می شوم که آنچه می بارد برف است که خیلی زود هم قطع می شود.  هم خدا را شکر و هم صد حیف !

من و فرضی عزیز پشت به خرسانها

عکس یادگار جناب آقای فرضی و من

شکر دیگری بابت خواب خوب که بعلت هم هوایی روز قبل داشتیم. سریع صبحانه را می خوریم و آماده می شویم. تا بجنبیم دیگران به خط شده اند برای صعود.  تا ساعاتی چراغها پیشانی در دل تاریکی شب همه جا را پر نور کرده است و گاهی سرپرست گروه آوازی سر می دهد و بر نشاط گروه می افزاید. و متعاقب آن صدای سپاسگزاری گروه بلند می شود: ناز نفست!

ارتفاع مرجیکش را کمی سریع بالا می کشیم تا وقت تابیدن آفتاب عالم تاب به علم کوه سترگ را ببینیم که بازهم تاخیر می کنیم و آفتاب زودتر از ما سلامش را نثار قله کرده است.

بر فراز علم کوه

این تابلو از قبل آنجا بود!

بالای دره و یخچال سرچال و مشرف بر دره عظیم خرسان استراحتی می کنیم و باز هم راه می افتیم به سمت قله...  ساعت 9:00 صبح و پس از حدود 4 ساعت کوهنوردی آرام و منطقی ، خود را در بالای قله می بینیم و خدا را بابت این موفقیت شکر می گوییم.

آقای فرضی که به این منطقه  کاملا آشناست قله ها و دره های اطراف را معرفی می کند. عکسهای یادگاری را گرفته و کمی پایینتر استراحت کرده و به خودمان می رسیم. در این فاصله حاج مهدی امینی عزیز طبق عادت دیرینه اش بر بلندای قله اذان می گوید و ما نیز سر شوق آمده و سلامی نثار سرور و سالار شهیدان می کنیم.

همنورد عزیزم مهدی

راه برگشت توام با استراحت و گپ و گفت های دوستانه از سر نشاط می باشد و کمی بیشتر از حد معمول طول می کشد. تا به کمپ برسیم و ناهاری صرف کنیم باید سریع چادرها را بر چینیم و راه بیفتیم. اصلا  دوست نداریم از این منطقه زیبا دل بکنیم و منطقه را ترک کنیم اما مجبوریم.  مجبور!!! 

وقتی از منطقه حصار چال دور می شویم به خودم قول می دهم حتما بازهم حتی اگر شده شبی را در منطقه حصار چال چادر بزنم و  لذت خواب در این منطقه را تجدید کنم.

برگشت پشت نیسان

مسیر برگشت تا تنگ گلو را هم طی کرده و در پشت نیسان های آبی و زیر باران  و تگرگ حسابی که کلی حرارت تن و بدنمان را می گیرد و خنک مان می کند به قرار گاه می رسیم و با کمی معطلی سوار همان اتوبوس می شویم  و بعلت ترافیک شدید وسط هفته!!!  پس از 7 ساعت بالاخره ساعت 24:00 در میدان آزادی پیاده می شویم.

سفری خوش و بیاد ماندنی و اولین کوهنوردی بهمراه گروه که خیلی خیلی جا خوش می کند در فکر و ذهنمان!

یا علی مدد

نویسنده: مسعود قلعه - ٢ شهریور ۱۳٩٤

بنام خدا

به اصرار یکی از دوستان عزیز و پیگیری های دوست عزیز دیگری به ناچار تن به سفری مجردی بهمراه پسران گلم دادم که یکی از شیرین ترین و هیجان انگیز ترین سفرهای عمرم شد. گرچه اتفاقی پیش بینی نشده پایان سفر را کمی آزار دهنده کرد اما  نه تنها از شیرینی آن نکاست بلکه بیشتر بر آن افزود!

تیم 8 نفره رفتینگ

پیش از شروع رفتینگ

چهار همکار بعلاوه پسران و برادرم و برادر یکی از همکاران بعد از ظهر روز پنجشنبه با دو  ماشین راهی سفری شدیم که گرچه هدف خاصی داشت اما عمده ترین هدف این سفر تنها همراهی و همدلی دوستان بود. در کنار هم بودن گاهی هدف اصلی همسفر بودن است.

هدف از سفر قایق سواری  در رودخانه خروشان (رفتینگ) ارمند در چهار محال بختیاری و نرسیده به شهر لردگان بود. اینکه چگونه رفتیم و کی رسیدیم و کجا خوابیدیم و چگونه هماهنگ کردیم و ... بماند . تصاویر خود گویای هیجان و شادی  بی حد و حصر دوستان است .

ابتدای مسیر رفتینگ

آماده می شویم سوار قایقها شویم

تصاویر خیلی گویای هیجان نمی تواند باشد اما فیلمها حاکی از هیجان در کل مسیر قایق سواری که بیش از 18 کیلومتر بود و بیش از 4 ساعت بطول انجامید می باشد که متاسفانه قابلیت آپلود در وبلاگ را ندارد.

رفتینگ رودخانه ارمند

وقتی به قسمتهای آرام رودخانه می رسیم می توانیم عکس و فیلم بگیریم

شرکتهای متعددی برای رودخانه خروشان تور از تهران می برند از جمله شرکت دالاهو که با هزینه بیش از 400 هزار تومن برای هر نفر تمام می شود اما ما با هماهنگی با شرکت مجری قایق سواری توانستیم ضمن خلاصی از آسیب ها و محدودیت های تور  با کمتر از نصف قیمت این برنامه را اجرا کنیم.

خیار و لیمو در آب نمک

 چه لذتی داد خیار و لیموی غوطه ور در آّب نمک!!!

شرکت کارون که محل استقرارش در اصفهان است مجری برنامه می باشد که با لیدر ها و "رفت گاید" های متبحر و متخصص و متشخص و فهمیده این برنامه را اجرا می کند که از زحمات و محبت های این عزیزان سپاسگذاریم.

رفتینگ رودخانه ارمند

در تک تک عکسها شادی و شیطنت بچه ها را می شود حس کرد

اما موضوع این گزارش متفاوت است :

حدود ساعت 8:00 صبح  در محلی که پایان رفتینگ بود خودرو ها را پارک کردیم و لباسها را پوشیدیم و تمامی مدارک , پول , گوشی ها را داخل ماشینها گذاشته و سوئیچ یکی از خودروها را داخل یکی دیگر گذاشته و تنها با یک گوشی ضد آب و یک سوئیچ با مینی بوس تور راهی بالادست شدیم . در ابتدای مسیر با وجود تذکر  راهنمای تور (رفت گاید) سوئیچ را به وی تحویل ندادم چرا که بنظرم در جیبم امنیت کافی دارد... اما در  جایی که از صخره بالا رفتیم تا توی آب شیرجه بزنیم شد انچه نباید می شد و سوئیچ به آب فنا رفت !

کنار چشمه ای با آب گوارا

عکس یادگاری در کنار چشمه ای با آب گوارا و خنک

وقتی خسته و کوفته و آب کشیده رفتینگ پایان یافت و پیش خودرو ها رسیدیم تازه اول ماجرا بود ... بدلیل اینکه دوست داشتیم ناهار را "بره کباب " نوش جان کنیم در قرار داد با تور ناهار را قید نکرده بودیم ... امان از دست گرسنگی و صد امان از دست تشنگی آنهم در کنار رودخانه با عظمتی که آب شیرین شهرهای پایین دست را تامین می کند ... امان از غریبی و امان از بیچارگی ...

محل شیرجه در مسیر رفتینگ ارمند

محل شیرجه

ریموت خودرو اینجا به آب (!!!) فنا رفت

راهنماهای تور  که از قبل در جریان مشکل ما قرار گرفته بودند آمدند سراغ ما و به زور ما را بر سر سفره خود مهمان کردند ... چه جوجه کباب لذیذی !

با همفکری تنها راه ممکن ارسال سوئیچ یدکی از تهران توسط هواپیما بود که هماهنگی شد  تا با پرواز ساعت 22:00 ارسال گردد که خود داستانی دارد که نگو ... و در نهایت هم دو نفر از دوستان ما را تا اصفهان بردند تا شب ریموت را تحویل بگیرند و برگردند و صد هزار تومان هم به این دو نفر داده بودند که در راه برگشت مشکلی نداشته باشند .

رفتینگ رودخانه ارمند

نفر آخر رفت گاید و لیدر تور رفتینگ جناب آقای حیدری است.

موقع حرکت تور به سمت اصفهان نیز مسئول محترم تور ضمن عذر خواهی از اینکه نمی تواند تا حل مشکل پیش ما بماند به یکی از افراد محلی توصیه کرد تا کمک حال ما باشد و مبلغ پانصد هزار تومان به زور به ما داد تا زمان رسیدن سوئیچ با مشکل مواجه نشویم.

رفتینگ رودخانه ارمند

به غار حاشیه رودخانه نزدیک می شویم.

ما دو برادر کنار خودروها ماندیم و جناب آقای مالکی بقیه همراهان را با اصرار به منزل خود برد تا استراحت کنند و این طفلی ها از بس خسته بودند تا ساعت 9:00 شب یکضرب خوابیدند و وقتی بیدار می شوند با سفره اماده مواجه می گردند و حالا نخور کی بخور !

رفتینگ رودخانه ارمند

 آخرین عکس سلفی یادگاری ارمند

گرچه تا رسیدن ریموت خودرو حدود 12 ساعت معطلی و اوارگی ما طول کشید اما علاوه بر لذت خوابیدن در کنار رودخانه و زیر آسمانی پر از ستاره ، آواز زیبای شبانگاهی حاج مهدی عزیزو ... ، آنچه تا همیشه در ذهن و خاطره ما باقی خواهد ماند محبت مردمان کشورم از بچه های با معرفت اصفهان گرفته تا اهالی روستاهای اطراف ارمند بود . از اصرارهای بیش از اندازه اهالی برای اینکه شب را در منازلشان مهمان باشیم تا جوانان با معرفتی که شب نان و پنیر و خربزه برای ما خریده و تا پاسی از شب در کنار ما ماندند تا احساس غربت نکنیم ... دیدن لطف و محبت ، صداقت ، مهمان نوازی و صمیمیت این مردان بی ریا مهمترین هدیه ای بود که در کمتر سفری می شود انها را لمس کرد...

خدا یا بر کسب مردم این سرزمین برکت ده و روزی شان را افزون فرما ... آمین .

کدهای اضافی کاربر :