کشکول قلعه
نویسنده: مسعود قلعه - ٢٠ مهر ۱۳٩۳

بنام خدا

"باران باش و نپرس کاسه های خالی از آن کیست"

بسیار دیده شده که استدلال غیر منطقی پیران در مقابل احساسات جوانی کم آورده که البته علت آن نیز کاملا مشخص و مبرهن هست. وقتی پای احساسات و عواطف جوانی وسط می آید پای استدلالیان چوبین می شود.

اما گاهی اتفاق هم اتفاق می افتد پیران بر "منطق لنگ"خود پافشاری می کنند با اینکه می دانند حریف "جهل تند جوانی" نخواهند شد و این کشکش و چالش نتیجه ای غمبار پیدا می کند و گاهی هم فاجعه آمیز...

شب عید غدیر ، به جشنی دعوت بودیم که قرار بود جشن عروسی دو جوان خوشبخت باشد اما به تنها چیزی که شبیه نبود جشن بود .همه دوستان عروس و داماد دعوت شده بودند و لی پدر و مادر ها و همه فامیلهای هر دو زوج این وصل و جشن را تحریم کرده بودند ... پس گرچه ابتدای جشن بعضی از دوستان سنگ تمام گذاشتند اما در پایان مراسم تا اشک عروس خانم از "بی کسی" در آمد داماد یاد "ناکسی" ها افتاد و اینچنین شد که به یاد ماندنی ترین و شادترین شب زندگی دو جوان به غمناکترین و غمبارترین شب زندگیشان بدل گردید...

پس از اینکه ان دو جوان را در خانه بخت شان تنها گذاشتیم با چشمانی اشکبار و قلبی اندوهگین بهمراه همسر مهربان سوار بر مرکب سفید و گل آراسته عروس و داماد شدیم تا به منزل برگردیم ... در فکر شب غمبار دوستمان غوطه ور بودیم که به ناگاه با صدای بوقهای شادی خودروهای اطرافمان در صدد بر آمدیم تا خودرو عروس و داماد خوشبخت را نظاره کنیم که مبهوت ماندیم .

همه این خودروها در اطراف خودرو گل زده ما بوق شادی می زدند و چراغهای فلاشر خود را روشن کرده بودند ... آنچه باعث سوء برداشت انها شده بود چادر عروس همسرم بود که نخواسته بود بعد از عروسی با چادر مشکی خود تعویض کند ... اینکه هنوز مردمانی در دور و بر ما هستند که "شادی دیگران" را بهانه می کنند تا شاد باشند یا از شادی دیگران شاد می گردند نه تنها نتوانست غم و اندوه دلمان را بکاهد که بر شدت آن افزود ...

هر کسی بوقی زد و رد شد اما یکی از خودروها که ظاهرا متوجه ناراحتی ما شده بود بوق زنان در اطراف ما می چرخید فلاشر روشن کرده بود و صدای موسیقی شادش فضای خلوت خیابان را پر کرده بود . پسر جوانی که مادرش در کنارش نشسته بود و دو دختر جوان که در صندلی عقب چشم در چشم عروس خانم داشتند ... عاقبت هم راننده تاب و توان خود را از دست داد . در وسط اتوبان جلوی خودرو ما ایست کامل کرد . پیاده شد و با صدای موسیقی پخش خودرو خود به حرکات موزون پرداخت . مادرش پیاده شد و به سمت همسرم آمد صورت اشکبار او را بوسید و به او تبریک گفت و باعث و بانی غمبار شدن بهترین شب زندگی او را نفرین کرد !!! ... مرد جوان که متوجه شد نیمه شب اتوبانی را مسدود کرده به سمت من آمد و تبریک گفت :

داداش ! خوش باش ... دامادی مثلا ... بهترین شب زندگیته ... گریه چرا ؟!!!

مرد غیور و زن مهربان نمی دانستند که ما مهمان جشن عروسی بودیم و ما نمی توانستیم توضیح دهیم ... هیچ جوابی برای حس "انسان دوستی " آنها نداشتیم ...

شاید اگر انسانها کمی گذشت داشته باشند و کمی دورتر را ببینند راضی به آزار هیچ بنده ای نمی شوند چه برسد به پاره تن شان ... انسانها اگر به عشق احترام بگذارند و از بچه های خود حمایت کنند خیلی زود در می یابند که " بنی آدم اعضای یکدیگرند..."

تذکر : متن بالا هیچ ربطی به من ندارد . یک خاطره عاریتی است . همین.

پینوشت کاملا بی ربط : روزی به شماره اش زنگ خواهی زد. جواب خواهی شنید که : "این شماره واگذار شده است"!

یا علی مدد

نویسنده: مسعود قلعه - ۱٥ مهر ۱۳٩۳

 بنام خدا

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من

بما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش

بیاور قطره ای اخلاص دریا کردنش با من

اگر درها برویت بسته شد دل بر مَکن باز آ

در این خانه دق الباب کن وا کردنش با من

به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی

طلب کن آنچه میخواهی مهیا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را

بیاور نیک و بد را جمع و منها کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن

غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من

بقرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان

بخوان این آیه را تفسیر و معنا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

تو نام توبه را بنویس امضا کردنش با من

 استاد ژولیده نیشابوری

 

نویسنده: مسعود قلعه - ٩ مهر ۱۳٩۳

بنام خدا

کاش معشوقه ز عاشق طلب جان می کرد

تا که هر بی سر و پایی نشود یار کسی

 

 وقتی بعد از نوزده ماه پیغام "حجت" می رسد یعنی باز هم اتفاقی مهم ...

ایکاش قبل از اتفاق، قدرت فهم اش را داشته باشم.

خدایا به خودت پناه می آورم.

نویسنده: مسعود قلعه - ٥ مهر ۱۳٩۳

بنام خدا

شهدای گمنام

شهدای گمنام

روی سنگ قبر اینان فقط دو کلمه نوشته شده است : شهید گمنام

مردان رشیدی که نه تنها جان بلکه حتی نام و نشان خود را برای حفظ ناموس ایران و ایرانی هدیه کردند... اقای کیارستمی ناکام کدام آرزوست که اینان را کشته یک جنگ بی معنی می داند ؟!

راستی که 8 سال جنگ تحمیلی و دفاع مقدس جوانان رشید سرزمین مان نباید برای کسی که جز سیاه نمایی هنری ندارد بی معنی باشد. اگر غیر از این بود باعث تعجب می شد.

برای کسانی که خیلی دوست داشتند برادر و خواهر نژاد بعثی و بچه های اشتراکی با اعراب داشته باشند و جوانان رشید این مرزو بوم  با بذل جانشان مانع رسیدن به آرزوهایشان شده اند سالهای دفاع مقدس باید که بی معنی و نامفهوم باشد!!!

باور کنید خجالت کشیدم بیشتر از این برای ایشان ابراز احساسات کنم!!!

بی ربط نوشت !!!: دوستی تذکر داده که کارم " دفاع بد" هست. قبول می کنم و دستها بالا. پاراگراف آخر اصلاح شد .البته پاراگراف بالا فعلا هست.

پینوشت : آقای کیارستمی مصاحبه انجام داده و اعلام کرده که به نظرشان همه جنگها بیهوده هستند و " ... اما مسوول جنگ کسی است که آغازش می‌کند نه کسی که دفاع می‌کند. این جنگ به ما تحمیل شد و نمی‌خواستیم درگیر این جنگ شویم..."

با این حساب معلوم نیست ایشان چرا در آن جلسه پیش اجانب جوگیر شده و خود را به یکباره در خاکریز صدامی ها دیده که جنگ بیهوده و نامفهوم راه انداخته اند ... اما اگر در خاکریز ایران بودند قطعا طبق فرمایش خودشان "دفاع "می دیدند و مدیون این جوانان می شدند:
... "ببینید ما همه‌ نسبت به رزمندگان دین داریم، من تصور نمی‌کنم حتی کسانی که ضد انقلاب‌ هستند چه داخل و چه خارج ایران، بتوانند در این دین شک بکنند. "

نویسنده: مسعود قلعه - ٢ مهر ۱۳٩۳

بنام خدا

عاشقان از گون دشت عطش تاق ترند

ماهیانی که اصیل اند در اعماق ترند

مزار شهید همت

مزار اصلی شهید محمد ابراهیم همت - در شهرضا 

قسمتی از بهشت زهرا (ع) قطعه ای از بهشت خداست . اینرا وقتی متوجه می شوی که به خاک پر گهر نزدیک می شوی . هر چه نزدیکتر می شوی دلت با شدت بیشتری می لرزد. به یکباره کنده می شوی از هر چه تعلق پذیرد.

قطعه سرداران شهید

مردان رشیدی که  روزها شیران بیشه بودند و شبها سالکین درگاه عشق ، همانها که صالحین قوم بودند اینجا همگی دور چریک عارف حلقه زده اند. اینهمه پروانه دور یک شمع...

مزار چریک عارف شهید چمران

مردان پولادینی که پشت همه قلدران عالم را به خاک مالیدند امروز اینجا با آرامش ابدی آرمیده اند. نه ! ... حاشا ...! این ماییم که آرمیده ایم و آنان روزی خوار سفره پروردگارشان جاویدانند تا ابد.

همه سرداران صف شکن جمع شان جمع است و تنها جای یکی خالی است ...

یکی از این خانه های بهشتی صرفا بصورت یادبود متعلق است به یکی از اختران بهشت نشان : سردار بی سر : محمد ابراهیم همت

مزار یادبود شهید همت

مزار (یادبود) شهید محمد ابراهیم همت

تا همین اواخر می پنداشتیم که سردار خیبر در این قطعه آرمیده است و از زمانی که مطلع شدم سردار تاب دوری خانواده را نداشته و در جوار امامزاده ای در شهر خود "شهرضا" به خاک سپرده شده ، مترصد فرصتی بودم تا مزار اصلی سردار خیبر را زیارت نمایم که در سفری این فرصت نصیبم شد. خدا را شکر !

مزار مردی که می خواست اسرائیل را نابود کند

اینجا مزار مردی است که می خواست اسرائیل را نابود کند.

و این شعر (شاید کمی بی ربط به مطلب) تقدیم به دوستان عزیزم:

عاشقان از گون دشت عطش تاق ترند

ماهیانی که اصیل اند در اعماق ترند

واعظا! موعظه بگذار که وعاظ عزیز

به تقلای گناه از همه مشتاق ترند

راستی را اگر از نان و خورش نیست خبر

این گدایان ز چه از پادشهان چاق ترند؟

دوره آینه گی سر شده یا آینه نیست؟

مردم کوچه آیینه بد اخلاق ترند

پدران و پسران بی خبر از حال هم اند

روز محشر پدران از پسران عاق ترند!

 

توضیح لازم: این واژه ( همت) آنقدر برایم مقدس و شریف هست که لازم ندیدم پسوند شهید را به آن بیفزایم.

یا علی مدد

نویسنده: مسعود قلعه - ۱ مهر ۱۳٩۳

بنام خدا

تا آنجایی که سراغ دارم هیچوقت اول مهر حال و حوصله درست و حسابی نداشتم . روز اول مهر از ترس ترافیک مدرسه زودتر از معمول از خانه می زنم بیرون و بیشتر مسیر را پیاده گز می کنم تا از حال و هوای اولین روز بچه مدرسه ای ها نشاط پیدا کنم.

این روزها یادآوری خاطرات دوران تحصیل نشاط آور است هر چند شاید در زمان اتفاق عذاب آور بوده باشند...

تنبیه بدنی از ضروریات تحصیل بود و نمی دانم شاید هنوز هم هست اما من از ترس تنبیه  هرگز دچار اضطراب نمی شدم و با اینکه همیشه شاگرد خوبی بودم ، تنها دو بار  به دلایل غیر درسی تنبیه شدم  : بار اول سال اول و بار آخر سال آخر !

یادش بخیر ...

بچه ای که در کلاس اول ابتدایی عاشق و در بدر خانم معلم کلاس پنجمی ها شود سزایش تنبیه با ترکه آلبالوست و دانش اموزی که می خواهد دیپلم بگیرد و کنکور بدهد باید اینقدر ادب داشته باشد که توی کلاس شیشکی نبندد!

در اولی ، دوست همکلاسی ام هم بخاطر همراهی با من تنبیه شد ...(نوش جانت محمد آقا !) و در آخری چون همکلاسی ام جرات و جسارت به گردن گرفتن اشتباهش را نداشت ، به اشتباه من در جلوی چشم دیگران به سختی تنبیه شدم ... دستت درد نکند جناب آقای مقدم .نوش جانم!

 

کدهای اضافی کاربر :