کشکول قلعه
نویسنده: مسعود قلعه - ٢٩ خرداد ۱۳٩۳

بنام خدا

ستاد مردمی دفاع از حریم تشیع برای دفاع از حرمهای شیعه در عراق و سوریه ثبت نام می کند .

1 - از طریق سایت : http://harimshia.org

2 - از طریق پیامک : 50002666301313

3 - حضور در همایش بزرگ مدافعان حریم اهل بیت (علیهم السلام) روز پنجشنبه مورخ ۹۳/۰۳/۲۹ از ساعت ۱۹ در محل حسینیه باب الحوائج (ع) واقع در:

خانی آباد نو ، ۱۸ متری میثاق شمالی ، خیابان گلستان ، روبروی مدرسه شهید بهشتی و با حضور سردار شعبانی

پینوشت : امیدوارم هرگز نیازی به شیربچه های شیعه ایرانی برای دفاع از حریم شیعه در عراق نباشد ولی اگر شد تا فتح کعبه از پای نخواهند نشست.انشاالله

یا علی مدد

نویسنده: مسعود قلعه - ٢٥ خرداد ۱۳٩۳

بنام خدا

برنامه ریزی و انجام امور با برنامه ریزی یکی از اصول مدیریت بشمار می رود و حتی زندگی بخصوص برای کسی مثل من حقیر که بدلیل اجتناب از "تنش" همیشه سعی کرده ام محتاط و با برنامه ریزی عمل کنم.

گاهی می شود حتی برای یک سفر ساده چند ساعته یک هفته تمام برنامه ریزی کنم هر چند در خیلی اوقات هم خیلی ضربتی تصمیم گرفته و اجرا کرده ام که جزو سفرهای خوب زندگی ام هم بوده اما بهرحال احتیاط و بخصوص برنامه ریزی جزو لاینفک زندگی ام شده اند و چقدر سخت کار را پیش می برد این موضوعی که شاید خیلی هم اصولی نباشد!

برای سفر و صعود به سبلان از سالها پیش برنامه می ریختم ... تعیین زمان سفر و صعود ، تمرین و صعود هفتگی به توچال و کلک چال و ... ، خرید مایحتاج و چک کردن تجهیزات و ... اخذ اجازه از خانواده (سختترین قسمت کار!!!) مرخصی از اداره و از همه مهمتر هماهنگی با دوستان کوهنورد و ... اما هر بار به مشکلی بر می خوردیم و برنامه لغو می شد.

سال قبل تا شابیل رفتیم و مصادف شد با روز بابک خرمدین و نیروی انتظامی از صعود ممانعت کرد ، سال قبلش که با مرحوم ستوده هم هماهنگ شده بودم (قرار بود خدا بیامرز در یکی از یخچالهای سبلان تمرین داشته باشند) یکی از همراهان انصراف داد و خورد تو ذوق همه همراهان، سال قبلترش درست روز سفر شدیداَ بیمار شدم و سال قبل از آن هم درست یک روز قبل از سفر تصادف کردم و گرفتار و ...

اما امسال درست روز 13 خرداد وقتی با همسر محترمه مشغول خرید از فروشگاه بودیم به یکباره تصمیم گرفتم و مایحتاج برای چهار نفر خریدم و هنوز از فروشگاه خارج نشده بودیم که از بین دوستان و همپاهای قدیمی یکی (همان پسر عموی عزیزم) اعلام حضور کرد و همین کافی بود ... و ساعاتی بعد در مسیر بودیم ... چقدر راحت !

اما ... در پست " سفر عشق - صعود سبلان" نوشتم که وقتی از پناهگاه راه افتادیم پسر جوان 20 ساله ای در حالیکه تنها یکدست لباس گرمکن تنش بود و یک کلاه پشمی گذاشته بود همراه ما سوت زنان در حرکت بود . به خیالم امد که قطعاَ از انهایی است که در پناهگاه می مانند و حالا امده تا دور پناهگاه قدمی بزند ... سلام و علیکی کردیم و همپای ما امد بالا ... نه لباس مناسب ، نه کوله پشتی ، نه باتوم و یخ شکن ، نه حتی جرعه ای آب یا لقمه ای نان ... و حتی کفش نامناسبی که پوشیده بود روز قبل پاره شده بود ... تصور نمی کردم که او نیز قصد قله داشته باشد و هر بار که به قصد نفس تازه کردن می ایستادیم منتظر بودم که خداحافظی بگوید و برگردد. حتی زمانی که دوست و همپای عزیزم بعلت افت قند مجبور به برگشت شد از او خواستم که همراه او برگردد اما حسین آقا مصمم تر از آن بود که فکر می کردم.

 حسین و سنگ محراب

وقتی چنین دیدیم دوستم تمام تجهیزاتش را به او داد تا حداقل چنانچه بالاتر وضعیت هوا بد شد بنده خدا آسیب نبیند و البته کمک زیادی هم به او کرد.

هر چقدر هم که بالا می رفتیم می گفت خدا خودش تا اینجا دستم را گرفته و آورده تا قله هم می برد...

و چنین شد که حسین آقا خیلی راحت و بدون هیچ برنامه ریزی ، تجهیزات ، مایحتاج و حتی جرعه ای آب توانست پای بر قله ای بگذارد که من حتی از زمانهای قبل از تولد او برای صعود به این قله برنامه ریزی کرده بودم و به مرحله اجرا در نیامده بود ... تازه به این فکر می کنم که شاید اگر مرا نیز به حرم راه دادند به برکت وجود همین حسین آقای با توکل بود... برای همین بود که بهش گفتم که حسین آقا هیچ می دانی خدا ترا چقدر دوست دارد؟

و او از نعمت خانواده برایم گفت . از نان پاک و حلالی که پدر با زحمت در می آورد و اسمی که زیباترین اسم در روی زمین است :"حسین".

 پدرش دوست داشته نامش را "آراز" (چقدر این نام را دوست دارم ) بگذارد اما مادرش دوست داشته نام "دردانه خدا" را بروی فرزندش بگذارد...

و اما ...

یاد سفارش دوست دوران سربازی ام افتادم که می گفت بعضی ها سنگ زیرین آسیاب هستند. هرچقدر به زندگی و در زندگی سخت بگیرند زندگی نیز به آنان سخت می گیرد و بر عکس بعضی ها سنگ فوقانی آسیاب هستند . زندگی را راحت می گیرند و زندگی نیز با آنان سازگارتر است. راحت می چرخد ...

توجه داشته باش !

با توام !: سنگ زیرین آسیاب اصلا نمی چرخد صرفاَ برای تحمل فشار است . اگر می خواهی روزگارت خوب بچرخد پس سنگ زیرین نباش . همین! ... داری که چی گفتم.؟!

 یا علی مدد

نویسنده: مسعود قلعه - ۱٦ خرداد ۱۳٩۳

بنام خدا

از وقتی چشم گشودم همیشه یکی از آیات عظمای الهی چشم نواز زیبای زندگیم بود چون عروس خوابیده بر سبزه زار که شوق  آرزوی وصالش اشکم را بی اختیار سرازیر می کرد. این شوق از دوران کودکی همراهم بود.

از کودکی دورترین چشم نواز سمت قبله ام "بزقوش" بود و چشم نوازترین منظره پشت به قبله ام کوهی عظیم بود در دوردستها که همیشه رو سفید بود و مغرور. آبادانی آبادی ما و خیلی از آبادیهای دیگر به برکت همین کوه بلند و مغرور همیشه تاجدار بود.

سبلان - سلطان ساوالان

دورترین خاطرات کودکی من مربوط به عشایری بود که سوار بر قطار قطار شتر بهمراه گله گله گوسفند در فصل گرما به سمت این کوه سرافراز می رفتند و دل ما را نیز با خود می بردند و تا زمانی که نزدیک فصل سرما باز هم سوار بر قطار قطار شتر از راه برسند و به سمت مناطق گرمسیر کوچ کنند به انتظار می ماندیم. شاید همین خاطرات زیبای دوران کودکی است که عشق "کوچ" را در دل ما کاشت و عاقبت شدیم کوچ نشین!

دامنه سبلان - محل اسکان عشایر

اما عشق وصال این تاجدار دست از سر این کوچ نشین برنداشت  و معشوق عظمی نیز هر بار "بچگی" و "نارسی" و "ناتوانی" را بهانه کرد و دست رد به سینه عاشق کوفت که ... نه جولانگه توست !

پناهگاه سبلان 

اما پس از چندین بار تلاش ناکام اینبار نوبتش رسیده بود تا به یکی از سه آرزوی بزرگ زندگیم  جامه عمل بپوشانم و ... چقدر دوست داشتم  سفر عشق را بهمراه "یار مهربان" و همسفر زندگیم باشم ... که نشد.

اقا ذبیح الله و حسین در ابتدای مسیر 

از فرصت تعطیلی 14 و 15 خرداد نهایت استفاده را کرده و با  همپا و همنورد قدیمی و پسر عموی عزیزم  راهی این سفر شدیم. راهی سبلان . سلطان ساوالان...

مسجد و پناهگاه سبلان

ساعت 3 صبح روز 14 خرداد راه افتادیم و پس از تجربه ترافیک نیمه شب خروجی شهر تهران و کورس با پلیس بزرگراه تهران - زنجان ، رانندگی در جاده زیبای سرچم ، نم نم باران و صبحانه خوشمزه اردبیل و آب و هوای نمناک ، مه آلود ، اوباهای عشایر ، دشتها و کوههای سبز سبز سبز دامنه سبلان درست ظهر روز 14 خرداد رسیدیم به آبگرم شابیل که خانواده های زیادی در کانکسهای اجاره ای و چادرها در حال استفاده از هوای عالی دامنه سیلان بودند البته بهمراه آبگرم شابیل .

در مسیر سبلان 

کاسه ای آش دوغ خوشمزه خورده و پس از اقامه نماز لباس عوض کرده و با یکی از اعضای گروه کوهنوردی بجنورد و دو تن از دوستان تبریزی اش با یک دستگاه لندرور راهی پناهگاه شدیم. دوستان تبریزی ماه پیرمردهایی 60-70 ساله بودند که از صعودهای قبلی خود تعریف کردند. صعودهایی که با چه مشقتهایی همراه بوده و صعود سبلان 10 - 12 روز طول می کشیده است !

 در کادر دوربین گروه هامون شوشتر

در کادر دوربین عکاس گروه کوهنوردی هامون شوشتر(آقا هادی ، من و حسین)

تمامی اتاقهای پناهگاه پر از کوهنوردانی بود که "قرق" کرده بودند و دیگر کسی را به داخل راه نمی دادند. گرچه ما چادر و امکانات بهمراه داشتیم اما دیدن بعضی رفتارها بدور از اخلاق کوهنوردی بود . دو نفر از کوهنوردانی که پای پیاده از شابیل رسیده بودند و کاملا "آبکشیده" و بدون چادر با خواهش و تمنا اجازه ورود می خواستند و دریغ از ذره ای جوانمردی ... در نهایت هم  یکی از کوهنوردان تبریزی که بعدها فهمیدیم "آقا یحیی" است که 120 بار سبلان را صعود کرده آنها را به اتاق خود راه داد تا لباسهای خود را بچلانند که وقتی متوجه می شود لباسی هم برای تعویض ندارند از لباسهای خود به انها می پوشاند .

 گروه کوهنوردی از دو مسیر به سمت سنگ محراب

آقا هادی می گفت این گرده را "گچی قران" (بز کشان) نام گذاری کرده اند بعلت شیب تندش البته

 خوشبختانه برف صبحگاهی بند آمده و تا اینجای کار  پیش بینی هواشناسی درست از آب در امده و اگر باز هم درست باشد فردا در هوای آفتابی صعود خواهیم کرد .

گوشه ای را انتخاب کرده چادر می زنیم و با همپای خوبم برای دومین بار شبی بیاد ماندنی را در چادر سپری می کنیم . با اینکه تمامی لباسها و کاپشنهایمان را پوشیده ایم و در کیسه خواب تا منفی 10 درجه خزیده ایم تا صبح می لرزیم . لذت این شب بیاد ماندنی است. بخصوص که با همهمه ای که محوطه پناهگاه ایجاد شده متوجه حضور خرسی و توله اش می شویم که برای خوردن نان خشک مهمان کوهنوردان شده اند.

عکس یادگاری با سنگ محراب 

عکس یادگاری با سنگ محراب

نزدیکی های صبح با استفاده از کپسول گاز چادر را کمی گرم کرده و چرتی می زنیم و پس از طلوع آفتاب صبحانه مختصری خورده و راه می افتیم .

مسیر پر از گروههای کوهنوردی است که از سرتاسر ایران آمده اند . گروه بزرگی از شوشتر (شهر آبشارهای زیبا) ، بجنورد ، ساری ، تهران ، ارومیه و تعداد زیادی از تبریز و اردبیل و مشکین شهر و ... متاسفانه پس از یکساعت همپای عزیزم بعلت افت قند شدید از ادامه مسیر باز می ماند و من بهمراه حسین آقای اهل صوفیان (یکی از دو نفری که صحبتش شد) به مسیر ادامه می دهیم .

سنگ محراب 

سنگ محراب

(اسپری نوشته هایی که کار "دره نورد"هاست. کوهنوردها که از این کارها نمی کنند!!!)

حسین 20 ساله گرچه فاقد هرگونه تجهیزاتی است و حتی در پیاده روی روز قبل کفشهایش پاره شده و اکنون با لباسهای امانتی آقا یحیی(که خدا حفظش کناد) در حال صعود است با من همراه می شود . حسین اراده کرده  و دل در "توفیق" حضرت باریتعالی بسته است تا قله صعود نماید. با اینکه یکبار هم دچار افت قند شد و با یک لیوان آب قند و نبات حالش جا امد .

 حسین و سنگ محراب

حسین آقا (اهل صوفیان)

(خدا بعضی ها را چقدر دوست دارد. او براحتی و شاید بدون هیچ برنامه ریزی ، تجهیزات ، تغذیه و ... و دغدغه ای صعود کرد)

مسیر صعود خیلی شلوغتر از مسیر دربند - شیرپلا است. خانمهای کوهنورد زیادی بهمراه گروهها صعود می کردند و اغلب مورد تشویق بزرگان گروه قرار می گرفتند . دختر بچه 14 - 15  ساله ای که تنها سه ماه از دوران کوهنوردی خود را پشت سر گذاشته بود اکنون بهمراه پدرش صعود افتخار آمیزی را تجربه می کرد.

روی دریاچه یخزده سبلان

روی دریاچه یخزده سلطان ساوالان

هر چقدر بالاتر می رفتیم  بعلت رطوبت زیاد و ارتفاع بالا بعضی ها دچار مشکل تنفسی می شدند و بر می گشتند اما شکر خدا بدون مشکل خاصی و با توکل به حضرت بازیتعالی به صعود ادامه دادیم و در مسیر با آقا هادی از تبریز آشنا شدیم . آقا هادی که بعلت مشکل دوستش آقای علوی از سرعت خود کاسته بود با ما همراه شد و بریده هایی از توحید مفضل امام صادق (ع) برای ما گفت که کلی لذت بردیم .

حسین و هادی بروی دریاچه سبلان

آقا هادی (اهل تبریز) و حسین آقا(اهل صوفیان)

آقا هادی که بارها سبلان را صعود کرده گرده "گچی قران"(بز کشان) و سنگ محراب را از دور نشانمان داد . سنگ محراب فاصله کمی از دریاچه دارد . صخره سنگی بزرگی که گفته می شود حضرت زرتشت همه ساله مدتی در کنار این سنگ به عبادت مشغول می شده است .

کوه سبلان برای ما آذری ها کوهی مقدس است و سنگ محراب را به اندازه غار حرا دوست داریم و خیلی ها نیز معتقدند حضرت زرتشت در کنار همین سنگ دفن شده است (والله اعلم).

دریاچه یخزده سبلان

 دریاچه یخزده سبلان

(آنقدر بدورش گردیدم تا خلوت گزیدم)

در روایت هم داریم که حضرت پیامبر اعظم (ص) فرموده که سبلان کوهی از کوههای بهشت است و در آن دو نفر از پیامبران خدا مدفونند (نقل به مضمون) که قطعاَ یکی زرتشت پیامبر است و یکی دیگر در دامنه سبلان (سمت سراب) قبری مشخص دارد (البته بدون بنا و حرم و  ...) .

دیدن دریاچه یخزده سبلان به معنای راه یافتن به حرم یار است ... راه یابی به این حرم  آیت الله العظمی آرزوی دیرینه ای بود که به حول و قوه خدا محقق شد. خدایا شکرت.

من و حسین و دریاچه یخزده سبلان

سجده شکر به جا می آوریم . تفاوت این قله با قلل دیگر همین است . همه به همدیگر تبریک می گویند و بسیاری از آذری ها "زیارت قبول " .

نزدیک یک ساعت در قله و روی دریاچه یخزده توقف می کنیم . یک همشهری آهنگی حماسه ای جالبی پخش می کند که همه اذر ها را به هیجان می آورد . آذری ها "یاشاسین آذربایجان" سر می دهند و همه جواب می دهند . خوزستانیها فریاد "پایدار باد خوزستان " و سایرین آنها را تشویق می کنند . گروه "داها" ساری تیمشان و "مازندران سبز " شان را به رخ می کشندو  مورد تشویق دیگران قرار می گیرند. پیرمردی خوش صحبت و شاد با این گروه همراه است که نشاط پخش می کند به کل جمع ... نمی دانم چرا ولی هر قله ای که می روم بدنبال مرحوم ستوده می گردم . خدا بیامرزدش.

همه را یاد می کنم . برای همه دلبستگان و دوستانم سلامتی و "آرزو " هایشان را آرزو می کنم . از جمع دور می شوم تا لحظه ای با خدای خودم تنها باشم و شکرش گویم ...

چه لحظات زیبایی . از توصیفش ناتوانم . فقط همین بس که اگر از زیارت "عزیز دردانه های خدا " که بگذریم ، خدا بهترین لحظات عمرم  را به ثبت رساند... همیشه آرزو داشتم از بلندترین نقطه اذربایجان رو به حرم "دردانه خدا" بایستم و زمزمه کنم : السلام علیک یا ابا عبدالله ...

سبلان از کنار شیروان دره سیچقدر دوست داشتم سفر عشق را با یار مهربانم همپا و همنورد باشم و چقدر دوست داشتم که خبر صعودم را به او بدهم . در کنار دریاچه آنتن نبود اما وقت برگشت درست کنار سنگ محراب صدای زنگش در آمد . مثل همیشه به موقع ... از شنیدن صدایش به وجد آمدم و تنها توانستم جواب سوالش را بدهم . می دانست چه بپرسد : "به عشق ات رسیدی" (...) و  تنها یک کلام  : "شکر" ....

پس از برگشت لذت آبگرم شابیل همه خستگی ها را حل کرد . وقت برگشت در کنار شیروان دره سی باز هم چشمم به جمالش افتاد ... چقدر زود دلتنگش شدم باز !

سبلان -سلطان ساوالان

پینوشتها:

1 - گزارش گروه کوهنوردی هامون شوشتر از صعود سبلان

2 - گزارش و عکسهای زیبای آقای جمشید نانوازاده از صعود به سبلان

3 - در قله دوستان کوهنوردی را دیدیم که با 40 سال سابقه کوهنوردی (!!!) در حال نوش جان کردن طالبی و متاسفانه دور ریختن پوست طالبی ها بودند(شاید به این خیال که خیلی زود تجزیه می شوند در حالیکه به هر حال محیطی مقدس و پاک را آلوده می کردند ) . دوری زدیم تا بعد از رفتنشان آشغالها را جمع کرده با خود ببریم که خوشبختانه وقت برگشت محیط را کاملاً پاک یافتیم . یا خود و یا دیگر کوهنوردان پاکسازی کرده بودند. حسین آقا پلاستیکی پیدا کرده بود و نگه داشته بود تا وقت برگشت آشغالهای مسیر را جمع کند که باز هم خوشبختانه کسی از او غیورتر بود ... باعث افتخار بود که کوهنوردان عزیز  طبیعت زیبا را مراعات می نمایند.

4- برای دوستی که بی دوست صعود کرد: گرچه نارفیق شدی و با "دیگران" پیوستی ... اما من بر فراز سلطان یادت کردم رفیق!

5 - خیلی بعدترنوشت: می بینم که کوهنورد شدی دوست من!خوشحالم. خدا شکر که از لاک خود بیرون آمدی.ازدیدن همه دوستانم خوشحال می شوم بخصوص اگر "برقرار" و "برفراز" باشند. همیشه بر فراز باش.

صعود سبلان و دماوند را هم تبریک گفتم ... شاید شنیده باشی... شاید!

6 - صعود در زمانی که یخ دریاچه آب شده است- گزارش دوست گرانقدر جناب آقای مهدی فرامرزی

 

و در پایان برای اینکه در این پست به یادگار بماند:

ما می پنداریم که شهدا رفته اند و ما مانده ایم . حال آنکه شهدا مانده اند و زمان ما را با خود برده است.

سید شهیدان اهل قلم : شهید اوینی

یا علی مدد

 

نویسنده: مسعود قلعه - ۸ خرداد ۱۳٩۳

بنام خدا

چند وقتی است که خوابهای پریشان امانم را بریده ... اینکه مدام در بیداری حواس ات درگیر مشکلات غیر قابل رفع دوست عزیزی است که دقیقاَ تکرار تلخی های دوست عزیز دیگری در سالهای پیش است. عیناَ و بدون کم و کاست . انهم درست در همان فصلی که برای دوست سابق ات اتفاق افتاده .با این تفاوت که ماجرای تلخ دوست سابق در غیبت تو بوده و حالا ماجرای این دوست دقیقاَ جلوی چشمانت اتفاق می افتند. تلخی ها دو چندان و مضاعف می شود بخصوص که هیچ کاری هم از دستت بر نمی آید ... بعد متهم می شوی به اینکه دچار افسردگی شده ای ... هر چند هر چه از دوست رسد نکوست!

 همین چند وقت پیش بود که من و دوست سابقم در مسیر کوهنوردی همیشگی دچار حمله دو سگ کاملا متضاد شدیم . یکی قوی هیکل و دیگری سفید ، پاکوتاه پشمالو ،زیبا و فانتزی ... آنقدر که حرصم از سگ فانتزی در آمد از سگ وحشتناک قوی هیکل کف بر دهان نیامد ... ایکاش کسی پیدا می شد تعبیر این خواب را برایم می گفت .

هفته پیش دوست عزیزم را دیدم که در کنار اتوبان کنار گذر محل بهمراه دو دختر نیم وجبی دوقلوی نازش منتظر ماشین ایستاده است مظلوم و بی کس . چقدر دلم برایش سوخت که مجبور است این دو طفلک دو ساله را همیشه با خودش اینطرف و انطرف ببرد . چقدر دوست داشتنی هستند این دخترکان دوقلویی که سارافون زیبای آبی تن هر کدامشان کرده است . هوش از سر من "پسرزا"(!)برد .  نفرینی کردم بر مادربی رحم بی عاطفه که این سه طفلک را رها کرده و رفته پی خوشی!!! ... چرا ظرافت ، لطافت و احساس و عشق و بخصوص از خود گذشتگی و عطوفت از دل زنان این سرزمین رفته !

رفته بودیم کویر گردی با گروهی از دوستان و همکاران ، عارضه ای پر از خار دیدم و خواستم به وسط این خارستان سرک بکشم که "تخم جنی" نقاب زده را دیدم که کمین کرده بود تا مثلا مرا بترساند و من برای اینکه نشان بدهم چقدر ترسیده ام جیغهای بنفش کشیدم . بیچاره خودش بقدری ترسید که پا به فرار گذاشت... چقدر قهقهه زدم . خود از قهقهه ام از خواب بیدار شدم . هنوز داشتم قهقهه می زدم ...

جالبتر اینکه بعد از خوابیدن باز هم در همان کویر بودم و سوار موتور همان دوست عزیزم  که داشتیم به قطاری که راه را بریده بود با سرعت نزدیک می شدیم در حالیکه فهمیدیم موتور ترمز ندارد... اینبار از وحشت از خواب پریدم . ظاهراَ داشتم فریاد می کشیدم. بیچاره ...

صبح همزمان همسایه های طبقه بالا و پایین توی راه پله حالم را پرسیدند. نگران بودند .هنوز بعد از قهقهه نیمه شب من خوابشان نبرده بوده که با صدای نعره من بیچاره ها تا صبح نخوابیده بودند ...

یعنی دارم مالیخولیا می گیرم . باید خودم را به حبیب برسانم . معالجه هم نشد حتماَ حجامت خواهم کرد. دوایش هم افاقه نکند دعایش بی اثر نخواهد بود.

یا علی مدد

کدهای اضافی کاربر :