کشکول قلعه
نویسنده: مسعود قلعه - ٢٧ فروردین ۱۳٩۳

 بنام خدا

آیات 69 تا 73 سوره هود داستان دو فرشته مامور عذاب قوم لوط است که در مسیر مامورت مهمان حضرت ابراهیم می شوند .

متن و ترجمه ایات :

وَ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهیمَ بِالْبُشْرى‏ قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنیذٍ (69)

به تحقیق رسولان ما براى ابراهیم مژده آوردند. گفتند: سلام. گفت: سلام. و لحظه‏ اى بعد گوساله ‏اى بریان حاضر آورد. (69)

فَلَمَّا رَأى‏ أَیْدِیَهُمْ لا تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خیفَةً قالُوا لا تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى‏ قَوْمِ لُوطٍ (70)

و چون دید که بدان دست نمى ‏یازند، آنان را ناخوش داشت و در دل از آنها بیمناک شد. گفتند: مترس، ما بر قوم لوط فرستاده شده‏ ایم. (70)

وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ یَعْقُوبَ (71)

زنش که ایستاده بود ، خندید.پس او را به اسحاق بشارت دادیم و پس از اسحاق به یعقوب. (71)

قالَتْ یا وَیْلَتى‏ أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هذا بَعْلی‏ شَیْخاً إِنَّ هذا لَشَیْ‏ءٌ عَجیبٌ (72)

زن گفت: واى بر من، آیا در این پیرزالى مى‏زایم و این شوهر من نیز پیر است؟ این چیز عجیبى است. (72)

قالُوا أَ تَعْجَبینَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَتُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ إِنَّهُ حَمیدٌ مَجیدٌ (73)

گفتند: آیا از فرمان خدا تعجب مى‏کنى؟ رحمت و برکات خدا بر شما اهل این خانه ارزانى باد. او ستودنى و بزرگوار است. (73)

بنظرم در این سه کلمه راز عجیبی نهفته است:

قائِمَةٌ - فَضَحِکَتْ - فَبَشَّرْناها

 اما درکش برایم سخت است .تصور صحنه ای که ساره همسر پیر ابراهیم (ع) از شرم و تعجب خود و شوهر پیرش را نشان می دهد هیجان زده ام می کند . خدا با دل ساره چه کرده است ؟

تفاسیر علما را مرور می کنم اما کمتر نتیجه می گیرم ...

پیرزنی نازا که به احترام مهمانان همسرش مودبانه "ایستاده است" و با شنیدن عذاب قومی بدکار "می خندد" و خدا بی درنگ به او وعده "فرزند" و "نوه" ای را می دهد که از او نسلی باشکوه و ماندگار خواهد داشت... چه بشارت با شکوهی!

اگه آقایان علما و مفسرین اجازه فرمایند و خرده نگیرند چقدر دلم می خواهد تفسیر به رای کنم :

چه خنده با برکتی !!!

  و البته اصلا عجیب نیست اینکه خدای مهربانی که "گره"ای را به حکمت خود در زندگی صد ساله خلیل و رفیقش زده است به بهانه " خنده" ای بی درنگ می گشاید. بیدرنگ!... خدای مترصد فرصت!!!

 

یا علی مدد

نویسنده: مسعود قلعه - ٢٤ فروردین ۱۳٩۳

بنام خدا

امروز در یکی از شبکه های اجتماعی جمله زیبایی به نقل بانویی فرنگی دیدم . برای لختی اندیشیدن بد نبود:

"شهامت می خواهد دوست داشتن کسی که هیچوقت و هیچ زمان سهم تو نخواهد شد."

و در این فکرم که بعضی ها چقدر  "شهامت" دارند و آیا می شود این جمله را طور دیگری هم نوشت؟

 دوست داشتن سهم دیگران شهامت است . شهامت است ؟!

پ.ن 1: از دیروز دارم فکر می کنم . اگر شهامت اینه پس حماقت رو چطوری می شه معنا کرد ؟ البته انسانهای با شهامت (طبق تعریف بالا) رو از ته دلم دوست دارم. دوست دارم ؟! به وجودشون افتخار می کنم.

پ.ن2: جمله زیبای دیگری در خصوص شهامت نظرم رو جلب کرد :

برای اندوه های بزرگ زندگی ،شهامت ... و برای غصه های کوچک شکیبایی داشته باش!

 

نویسنده: مسعود قلعه - ٢۱ فروردین ۱۳٩۳

بنام خدا

کلاَ حافظه خوبی ندارم.بخصوص نام کسانی که در گذر زندگی مدتی هم مسیر بوده ایم . با خیلی ها مدتی دوست بوده ایم و بر اثر قانون زندگی "جدایی" بین ما افتاده و هر از چند گاهی که باز هم بر اثر قانون دیگر زندگی دیداری "اتفاق" افتاده چهره دوست بر ذهن حک شده آشنایی می دهد اما هر چه زور می زند "نام" اش به یاد نمی آید که نمی آید ...

هر چقدر به چهره اش دقیق شدم بیشتر " شیرین" زد اما سابقه آشنایی مان یادم نیامد که نیامد. هم برای اینکه او از سایه نگاههای سنگین من خلاص شود و هم من ذهنم را خلاص کنم باب صحبت را گشودم . اما از هر دری که وارد شدم به بن بست خورد . در مسیر زندگی مان هیچ جاده مشترکی نیافتیم. حتی دریغ از یک نقطه تقاطع. عاقبت هم از دست کنجکاوی هایم فرار  را بر قرار ترجیح داد.

شاید بیش از یکساعت تمام جاده های زندگیم را مرور کردم و عاقبت یافتم. حدود 20 سال پیش مسافر سرپایی اتوبوس خط واحد میدان آزادی - میدان ولیعصر بودم و درست بالای سر دو نوجوان ایستاده بودم که یکی جوکهای نغز به دیگری می گفت و من تنها شنونده توفیق اجباری این جوکها بودم . یکی از انها خیلی جالب بود و شاید تنها جوکی است که همیشه به یاد دارم .

کی گفته من حافظه خوبی ندارم!!!

یارو بعد از پنجاه سال از زنش طلاق می گیره / زنش رو طلاق می ده . دوستش ازش می پرسه که اسم زنت چی بود ؟ میگه از بس که ازش نفرت داشتم اسمش رو هرگز نپرسیدم!!!

پ .ن : نوشتم که به یادگار بماند.  

نویسنده: مسعود قلعه - ۱٢ فروردین ۱۳٩۳

بنام خدا

برج آزادی و میلاد

برج آزادی و میلاد در یک هوای عالی

از اینکه بنا به دلایلی مجبورم کل تعطیلات در خدمت خانواده باشم خیلی خوشحالم . اتاقهای اداره پلمپ شده (!!!) و مرخصی اجباری تعطیلات عید از طرفی و نرفتن به مسافرت باز هم بنا به همان دلایل (!) و خرابی رایانه شخصی و اختلال هر از چندگاهی ای دی اس ال مجبورم کرده تا کمی با خانواده و فامیلهای دور و نزدیک آشنا بشم . بنظر میاد آدمای بدی نباشند!!!

زیارتگاه امامزاده صالح- میدان تجریش

امامزاده صالح (ع) قبل از طلوع آفتاب 

اما امروز صبح همه اهل خانواده همگی با هم احساس کردیم کله پاچه خونمان از حد نرمال پایینتر امده . پس تصمیم گرفتیم  سری به جاده هراز بزنیم و هم چهره زیبای دماوند را بعد از یک روز بارانی زیارت کنیم و هم  شکمی از عزا در اوریم.

دماوند باشکوه

آسمان آبی و دماوند با شکوه و من! 

اگر چه در تهران باران باریده اما در دامنه دماوند با شکوه برف تازه سرتاسر زمین را سفید پوش کرده بود.

دماوند و رد پاهای من

خیلی زود ما نیستیم . با آب شدن برفها رد پاهایمان نیز  محو می شوند اما دماوند تا ابد پا برجاست.

چند عکس یادگاری و زیارت این آیت عظمای الهی ... خیلی چسبید.

کافرکلی

اینهم از دخمه های کافر کلی

 پ.ن : از این شعر چقدر خوشم آمد . از نام شاعرش بی خبرم.

گوش تا گوش به صحرا بخرام و نهراس

شیرها خاطرشان هست که آهوی منی

دوستی که اهل شعر و شاعری است می گوید اصل شعر به شکل زیر است :

گوشه تا گوشه این دشت بخواب و نهراس

گرگها خاطرشان هست تو آهوی منی

راستی کدام قشنگتره ؟

یا علی مدد

نویسنده: مسعود قلعه - ۱۱ فروردین ۱۳٩۳

بنام خدا

دیروز فرصتی دست داد تا به دور از چشم پسران رشید با مادرشان دوری در شهر بزنیم و به دور از مزاحمتهای خانوادگی (!!!)‌ فیلمی در یکی از سینماهای خلوت شهری خلوت ببینیم.

خیابان دمشق نزدیک میدان ولیعصر (عج) یک طرفه است و رسیدن ما به سر خیابان دمشق همزمان شد با رسیدن خودرو 206 به سر خیابانی که یکطرفه است و پلیسی که کمین کرده بود راهش را سد کرد.

صدای پلیس که بلند شد :

- مدارک لطفاَ خانوم محترم !

تازه متوجه شدیم که راننده متخلف خانوم جوانی است که در کمین افتاده است . از انجایی که به رانندگی خانومها شدیداَ حساسم . بخصوص که از ابتدای خلقت اهل هیچ تخلفی نبوده اند به نظرم جالب آمد و از  گیر افتادن خاوم جوان بسیار خبیثانه خوشنود شدم .

کمی که نزدیک شدیم خنده روی صورتم ماسید . طفلی از استرس گیر افتادن مثل پرنده ای که اسیر چنگال گربه شده باشد می لرزید و تا خنده تمسخر امیز مرا دید مظلومانه شروع به گریه کرد ...

خجالت کشیدم و مسیرم را عوض کردم و وارد اولین مغازه شدیم ... افسر محترم و با شرفی بود . حتی فرصت التماس کردن به او نداد :

- گریه نداره خانوم ! آروم باش . اینبار برو ولی دیگه تکرار نشه .

طرف خیلی ماهر بود ... نه خاموش کرد و نه تیک آف کرد ... تشکر کرد و خیلی عادی درست مثل اقایان با آرامش کامل حرکت کرد و رفت .

آخه کسی نیست بگه : شما که ظرفیت تحمل "گیر افتادن" رو ندارید خلاف نکنید خوب!

البته بنده هم تقاص پس دادم . بخاطر خندیدن به یک خانوم محترم متخلف از سینما محروم شدم و کلی "اخم و تخم " بخاطر روز تولدم کادو گرفتم !

هوای هم رو خیلی دارند این قوم "اش..." نوشتنش هم جرات می خواد . نه ؟!!!

نویسنده: مسعود قلعه - ۱٠ فروردین ۱۳٩۳

بنام خدا

امروز هم مثل روزهای دیگر خداست . درست ساعت صفر امشب صدای اس ام اس خوابم را پراند تا کسی به من ثابت کند که دوستم دارد و برای این دوستی تا نصف شب بیدار مانده تا اولین نفری باشد که امروز را به من تبریک می گوید!

خواب آلود هر چه متلک نیمه رکیک بلد بودم خیلی تلگرافی برایش اس ام اس کردم ... زدن توی ذوق کسانی که دوستشان دارم (واقعاًَ دوستشان دارم) یک مرض بسیار قدیمی است که دارم و خدای مهربان هم هیچ اصراری به شفای بنده اش ندارد!

از اول صبح هم همراه اول 24 ساعت مکالمه رایگان جایزه می دهد،شرکت بیمه ، بانک ، پوشاک ...، شرکت ...، اداره کل منابع انسانی ... و تا هم اکنون نیز دو تن از همکاران "حساس پر از احساس" اس ام اس تبریک فرستاده اند که ...

اما دوستان خیلی نزدیک می دانند که امروز سالروز تولد جعلی من است و نه امروز و نه روز تولد واقعی ام هیچ احساسی نداشته ام جز اینکه سالهای رفته عمرم را با انگشتانم یکی یکی شمرده ام !!! ... تا سال 49 یک ، 50 دو ، 51 سه و ... اکنون 93 می شود چهل و پنج سال تمام .البته فعلا جعلی اش!... 

چند ترمی حسابداری خوانده ام و به نوعی شغلم مرتبط با امور مالی است و خوب بلدم چرتکه بیاندازم .

پس دارایی هایم را شمارش می کنم :

1 -  "خدایی" که در این نزدیکی است . حواسش به همه بندگانش هست حتی اگر نمک خورده و نمکدان را با خود برده باشند!

2 - " پدری " از جنس آرامش و نور . یک "پشت گرمی" بزرگ که وجود و حضورش باعث احساس گرمای زندگی است . یک تکیه گاه قوی . حس بودنش "خیال راحت" به انسان ارزانی می کند. سایه همه پدران بر سر فرزندان مستدام باد.

2 - "مادری" چون گل سرخ ، محکم و مقتدر ، هنوز عصبانیت او لرزه بر اندامم می اندازد و مهربانیش "همه زندگی" من است . گاهی که فرصت کنم سر به روی پاهایش بگذارم دیگر بهشت خدا هم به کارم نمی آید.

3 - "برادرانی" غیور و "خواهری" با صفا که بودنشان باعث دلگرمی و غرور و افتخار من است .

4 - "همسری " مهربان و نازنین که وجودش مایه حیات من است . با بودنش زندگی "محسوس" می شود و گذر عمر "مسکوت" می ماند و همین است که بیش از 20 سال است سنم از 24 بالا نرفته است. چتر مهربانیش همیشه برای همه گسترده است . او که با "نسیم خنکی" تنش می لرزد ،بیست سال است که به یک "سنگ یخی" تکیه کرده است.

5 - "پسرانی" چون سرو ، برنا و رشید که "هستی" را برای پدر معنا می کنند و سوی چشمان پدری هستند که آینده را تنها با نگاه آنها می نگرد.

6 - "فامیل و اقربایی" بس با محبت و متفق که با شادی هم شاد و با درد و اندوه هم غمناک می شویم .

7 - "دوستانی" هر چند اندک اما یک دل و یکرنگ ... گرچه برای دوستان همیشه وقت کمی داریم اما از همان وقت فراغت به اندازه یک زندگی لذت می بریم ... درست گفته اند که دوست "برادری است که انتخاب می کنی" و برادر انتخابی گاهی از برادر صلبی عزیز تر است...حتی اگر "جدا افتاده" یا "دور افتاده" باشد! 

8 - امنیت ، سلامتی و راحتی معاش و کسب حلال ... نتوانم شمار کرد ... شمارش نعمتهایی که خدا به ما ارزانی داشته از توان چرتکه و رایانه خارج است .

خدایا شکرت . چقدر دارایی به من دادی که از عهده شمارشش بر نمی ایم .

شکرت خدا ... شکرت

پ.ن : همکاران محترم خانوم ادارات رسم دارند هر ماه دور هم گرد (گردهمایی) می ایند و متولدین (خانوم) آن ماه را دعوت می کنند و جشن میگیرند. از شانس من امروز روز جشن نسوان ادارات بود . ناغافل وارد شدند و با کیکی که آورده بودند تولدم را تبریک گفتند. خداییش اینها خدایان احساسند! شرمنده شان شدم.

یا علی مدد

نویسنده: مسعود قلعه - ٢ فروردین ۱۳٩۳

بنام خدا

اول از همه سال جدید و عید نوروز را به همه دوستان و هر که گذرش به این صفحه می افتد تبریک عرض می کنم و برای همه دوستان و هموطنان عزیز آرزوی موفقیت و شادی و سرور و سلامتی دارم.

ماه در روشنایی روز

در سال جدید "ماه شب چهارده همیشه با ما بود!!!

سال قبل فالم خوش نبود هرچند شکر خدا "حادثه" فقط به روح و روانم زد و خدای مهربان چه ساده و راحت گردش روزگار را وفق مرادم چرخاند. دلخواهم را داد هر چند با کمی دلخوری! اما اکنون که بعد از گذشت سال به گذشته نگاه می کنم جز لطف مخفی خدا هیچ نمی بینم. ایکاش می توانستیم سر از حکمت خدا در بیاوریم. چقدر مهربان است. منت نمی گذارد که هیچ بلکه حتی بروی خودش هم نمی آورد! آنچه عمری به عجز و لابه خواسته ای داده است و تو نمی فهمی ...!

تهران در خواب

تهران همیشه در خواب است !!!

طبق سنت سالهای قبل ، از اولین روز تعطیلی سر ساعت 4 صبح بیدار باش و سر می گذارم به کوه و کمر. چه لذتی دارد هوای صبحگاهی اوایل بهار و مردمی که همه شادند و ابتدای صبح به طبیعت زده اند تا با انرژی مضاعفی که از رویش مجدد طبیعت می گیرند سال جدیدشان را اغاز کنند.

ماه بر بالای آرامگان شهدای گمنام

جلوه به ماه داده اند...

امسال ؛ روز اول سال را با شهدای گمنام  کلکچال آغاز کردم . تا آفتاب عالمتاب نورش را بر مزار انان بگسترد مهمانشان هم رسیده بود. اولین افتاب سال جدید را در کنار نام اورانی  تجربه کردم که بر سر سفره معبودشان روزی می خورند . نام اورانی که حتی از  نام و نشان خود گذشتند...

تا اهل خانه از اولین خواب سال جدید برخیزند با قمقمه ای اب چشمه شهدای گمنام رسیدم .

اقا ذبیخ اله

خسته نیست... پیر هم شود شیر است.

امروز تنها نبودم . همپای دوران نوجوانی ، آقا ذبیح اله ، همانکه تاتی تاتی کوه رفتنم آموخت ، افتخار داد و مهمان درکه شدیم اول صبحی . تا هوا روشن شود بیشتر مسیر تا پلنگچال را رفته بودیم . هم صحبتی او  مثل همیشه برایم لذتبخش است . هیچ نقطه اشتراکی در عقاید ما نیست اما پس از سالها هر دو فهمیده ایم که برای حفظ دوستی مان باید از بحثهای بی خود بپرهیزیم . هر چند اقا ذبیح را با بحثهایش بیشتر دوست دارم !

درکه

عکسی به یادگار از درکه

صبحانه مفصلی در پلنگچال خوردیم و به سرعت برگشتیم اما فاصله دور بود کمی تاخیر باعث کلی عتاب و خطاب شد . مهمانهای دید و بازدید عید امده بودند و همسر گرامی کلی حالمان را جا اورد .... مجبور شدم لباسهای عرق کرده ام را خودم بشویم!!!

آب چشمه

البته باز هم اب چشمه کار خودش را کرد... آب که مهم نیست این عشقی که آب چشمه را از دل طبیعت تا به کانون گرم خانواده کشانده مهم است ... اغلبشان کم توقع اند . همینکه در دل طبیعت هم بیادشان باشی کافی است .

خدا را شکر

یا علی مدد

کدهای اضافی کاربر :