کشکول قلعه
آرشیو وبلاگ
نویسنده: مسعود قلعه - ۳٠ خرداد ۱۳٩٢

بنام خدا

زیارت نه قسمت است نه همت . بلکه دعوت است.

و ما همین الان دعوت شدیم و تا چند لحظه دیگر عازمیم . تا لحظاتی دیگر می شویم زائر.

البته آنکه دعوت شده جناب آقای شهرام آریافر همکار شاعرمان است و ما چند نفر دیگر طفیلی شدیم تا شاید ما را نیز راه دهند به حرم یار ...

امام رضا(ع) !  بابت این دعوت متشکریم.

×××

و این شعر داغ داغ است . همین الان و درست یکساعت قبل از حرکت سروده شده است.

 

زائر حرم

هر کی یه جور خبر می شه

لایق این سفر می شه

منم تو خواب خبر شدم

راهی این سفر شدم

نوبت مام شد آخرش

تا اسممون شه زائرش

تو خواب دیدم زوارشم

کبوتر دوارشم

به کفتراش سر می زنم

توی حرم پر می زنم

محو مناره هاش می شم

مست نقاره هاش می شم

گریه امونم نمی ده

لرزه به جونم می شینه

تا که ضریحو می بینم

انگار بقیعو می بینم

عقده دل وا می کنم

دیده رو دریا می کنم

قربون تنهائیت بشم

اونهمه آقائیت بشم

امام رضا(ع) فدات بشم

قربون کفترات بشم

چقدر قشنگه مرقدت

چه با صفائه مشهدت

یه عمریه تو نوبتم

مرسی که کردی دعوتم

شکر خدا که دیدمت

به پابوسی رسیدمت

یعنی می شه یه بار دیگه

قرعه به نامم بشینه

بهم بگن که دعوتی

که عازم زیارتی

یعنی می شه بازم بیام

زیارت امام رضام؟

×××

هر چی خدا بخواد ، می شه

آقا بگه بیاد ، می شه

پس می شینم چش انتظار

تا که بازم بیاد بهار

 

شاعر : شهرام آریا فر

پ ن : رفتیم . زیارت کردیم . برگشتیم. خدایا شکرت ... و چقدر خوش گذشت. بیشترش در راه گذشت ولی همه اش خوشی بود و خاطره. این نیز گذشت ...

یا علی مدد

نویسنده: مسعود قلعه - ٢٠ خرداد ۱۳٩٢

بنام خدا

وقتی از نامردمی ها دلت تنگ می شود وقتی ... اگر خیلی خوش شانس باشی یاد "مرد" ، یاد "مردان" بی ادعا کمی دلت را ارام می کند که یاد مردان خدا مثل یاد خدا آرامش بخش دلهاست.

یاد سرگرهبان محمد نوری بخیر . فرمانده دسته شناسایی که بعد ها شد سرگروهبان ما.

درست روز اول که پایم را گذاشتم گروهان دو گردان 110 تیپ 3 مهاباد لشگر 64 ارومیه ، شدم ارشد گروهان! وقتی "اگر و مگر" آوردم سروان طوفان صابری فرمانده گروهان  تهدید به بازداشتم کرد و ... تمرد هرگز  ! همان شب هم فهمیدم که چه وظیفه خطرناکی دارم . بازماندگان جنگ و یک عده سرباز قلدر و بی ترمز را مهار کردن کار هر کسی نبود اما ... همان شب اول درحالیکه در صدد تنبیه یکی از انها بودم که بعنوان افسر نگهبان گردان سر رسید. حمایتم کرد و به زبان آذری نصیحتم.

 


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود قلعه - ۱۸ خرداد ۱۳٩٢

بنام خدا

خاطره های اولین باری که از مسیر دربند - شیرپلا و قله توچال رفتیم امامزاده داوود جزو ماندگارترین یادگارهای دوران نوجوانی من است. بخصوص که در سال سوم دبیرستان  که گزارش این صعود با عنوان " دربند تا آزادی" را بعنوان موضوع انشا نوشتم  و برایم خاطره ای ماندگار شد.

...  در گوشه ای از آن آورده بودم  که همنوردم  قطعه ای از حیدربابای شهریار را با اوازی خوش در کوه می خواند و ... و سر کلاس بهنگام خواندن گزارش از این قسمت گذشتم . جناب آقای مصطفی شفافی معلم ادبیاتمان  که از نوع گزارش نویسی ام  کیف کرد ه بود ، تشویقم کرد و تا خواست نمره ام را بدهد وقتی دید قسمتهایی از حیدربابا را آورده ام و بجای اینکه ترجمه اش را بنویسم نوشته ام : "ترجمه اش را نمی نویسم تا تو خماری بمانید" ناراحت شد و عتاب و خطاب بسیار کرد و آخر سر هم متن را پس نداد و مشتی دوستانه هم وسط کتفم نواخت و نفسم را بند آورد ... یادش بخیر . خدا هرجا هست حفظش کناد . هر چند نمره بیستم را بعدتر ها داد.

عکس یادگاری شانزدهمین صعود به قله توچال

...


ادامه مطلب ...
کدهای اضافی کاربر :