کشکول قلعه
آرشیو وبلاگ
نویسنده: مسعود قلعه - ٢٧ اسفند ۱۳٩٢

بنام خدا

به گزارش شیعه آنلاین، شیخ «یاسین عجلونی» از شیوخ وهابی اردن در سخنرانی چند روز پیش خود با مطرح کردن ادعاهای عجیبی،... اعلام کرد :

- بر اساس روایات موجود، " محمد " فرزند «ملک عبدالله دوم» (محمد ابن عبدالله) ، همان "مهدی منتظر" است که در آخرالزمان ظهور خواهد کرد!

او همچنین گفت: انشاءالله در سال 1446 هجری قمری، یعنی حدودا بعد از 13 سال ما شاهد آزادی کامل بیت المقدس و بازگشت آن به صاحبان اصلی اش یعنی مسلمانان خواهیم بود.

البته گفتنی است که خاندان پادشاهی اردن "هاشمی" است و پیش از روی کارآمدن آل سعود در عربستان سعودی، کلیدداران کعبه به شمار می رفتند . این خاندان نسب خود را به حسن مثنی از نوادگان امام حسن(ع) می رسانند که البته مورد نقد بعضی مورخین و نسب شناسان می باشد.

در افسانه های اسرائیلی (اسرائیلیات) موعود حاصل پیوند شرق و غرب است و "محمد" ای که پسر ملک عبدالله است از مادری اروپایی بنام "رانیا" زاده شده است . گرچه بانو نرگس (نرجس خاتون یا ملیکا) مادر حضرت مهدی (عج) نیز بنا به بعضی روایات(به زعم بنده عجیب و غریب) دختر یشوعا پسر قیصر روم است و مادرش از فرزندان شمعون از حواریین حضرت عیسی (ع) است که این روایات نیز سعی در پیوند زدن منجی و موعود به شرق و غرب عالم است.

به استناد حدیثی از حضرت رسول اکرم که مورد قبول اهل تسنن و تشیع می باشد مهدی موعود (عج) همنام حضرت محمد ابن عبدالله (ص) و از نسل حضرت زهرا (س) می باشد و همین موضوع در طول تاریخ مستمسک ظهور مهدی های زیادی شده که همگی هم از هاشمیون بوده اند.

و اینک بنظر می رسد : وهابیون که بسیاری از نشانه ها را دنبال می کنند و به نیروهای جهادی خود (تروریستها) وعده آخرالزمانی می دهند در تدارک "دجال " هستند.

یا علی مدد

 

نویسنده: مسعود قلعه - ٢٤ اسفند ۱۳٩٢

بنام خدا

یک پرستار استرالیایی بزرگترین حسرتهای افراد در حال مرگ را جمع آوری کرده و دریافته است بیشتر آنها می گویند اگر دوباره جوان می شدند و فرصت دوباره ای برای زندگی می یافتند
 
اول      ) آنگونه زندگی می کردند که خودشان می خواستند نه دیگران
دوم     ) به اندازه کار می کردند
سوم   ) شجاعت بیان احساساتشان را داشتند
چهارم )رابطه خود با دوستانشان را حفظ می کردند
 
و بالاخره ...
 
پنجم   ) شادتر می بودند
 
راستی ما چگونه می اندیشیم و زندگی می کنیم؟! بهتر نیست از هم اکنون طوری زندگی کنیم که "حسرت به دل" نمانیم؟
 
نویسنده: مسعود قلعه - ۱۸ اسفند ۱۳٩٢

بنام خدا

گویند : بعد از اینکه آوازه عشق فرهاد کوهکن در کوه و دشت پیچید و برای طایفه شیرین رسوایی به بار آورد،برادران شیرین بر سر فرهاد ریختند و تا می شد استخوانهایش را به پیچیدند و فرهاد هم برای نمایش عشقش به شیرین همه تیشه هایش را فروخت و یک نیسان آبی خرید و درشت پشت نیسان نوشت : شیرین.

بار دیگر برادران غیور بر سرش ریختند و نام ناموس شان را از در و دیوار نیسان زدودند .

روز دیگر فرهاد در پشت نیسان آبی اش نوشت : تلخ ...

 چندی نگذشت که باز هم برادران غیور بر سرش ریختند که شیرین ما "تلخ" ترا نیز "شیرین" می خواند ...

از فردا پشت نیسان آبی فرهاد هیچ نوشته ای نبود ... فرهاد فهمیده بود که شیرین خط او را خوانده است!

×××

و اما چقدر این شعر برایم غم انگیز بوده و هست :

بیستون بر سر راه است مباد از شیرین         خبری برده و غمگین دل فرهاد کنید

پ ن : نوشتم که به یادگار بماند. برای خودم  (؟؟؟) . ضمناَ هیچ کس اینرا نگفته است اگر کسی گفته باشد جز من نبوده است!

لینک : سفرنامه های "پسران" به پلنگ دره و آبگریم لاویج در وبلاگ دستیار گردشگری

نویسنده: مسعود قلعه - ۱٠ اسفند ۱۳٩٢

بنام خدا

 سفر به "ولایت" همیشه با همه سفرها فرق می کند .سفر به خویشتن خویش است درست مثل شاخه ای که از بدنه اصلی جدا شده و در باغ دیگری قلمه زده شده باشد و این "قلمه" با اینکه خود ریشه در خاک دارد اما چشمش همچنان در پی ریشه های اصلی خویش است.

"عیدانه " عمه بهانه ای بود برای سفر به زادگاهمان. اما در زادگاهمان نیز همه ریشه هایمان زیر خاکند. اصلا خاصیت "ریشه" در خاک بودن است !!!

ریشه هایمان در ورودی روستا هستند و ما سر ظهر بالای سرشان هستیم . مخصوصا سر ظهر را انتخاب کرده ایم تا متحمل نگاههای اهالی روستا به چند "غریبه" نشویم !

 از همان ابتدا شروع می کنیم.جلوتر از پدر و مادر و عمه توی "شهر ریشه ها" قدم می زنم :

 


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود قلعه - ٧ اسفند ۱۳٩٢

بنام خدا

خوب می دانستم که عینک را در جیب پیراهنم گذاشته ام تا وقت لباس پوشیدن یک وقت زمین نیافتد و مثل دفعه قبل نشکند. پس تا از استخر بیرون آمدم و لباسهایم را پوشیدم دست در جیب پیراهنم کردم تا عینکم را بردارم که دیدیم نیست.

اطراف را برانداز کردم و حتی زیر کمدها را که چشمم خورد به ته کمد لباس بغل دستی. همکار بود اما نمی شناختمش. با عذرخواهی بهش گفتم:

- ببخشید همکار!  انگار عینکم موقع لباس پوشیدن پرت شد کمد شما ...

دولا شد و عینک را برداشت و درحالی که نشانم می داد گفت :

- عینک خودمه ...

دیدم که عینک من نیست اما همکار آنطرف تر که مشغول پوشیدن لباس بود گفت :

- کدوم عینک ؟! عینکت که تو چشته!!!

خوب شد همه همکار بودیم وگرنه هیچ اتفاقی نمی افتاد . تا می شد خندیدیم .

نتیجه اخلاقی:

1 - اول مطمئن باشید عینک تو چشمتون نیست بعد دنبالش بگردید.به بیان فیلسوفانه اش : اول از قفل بودن در مطمئن شوید سپس دنبال کلید بگردید.

2 - مواظب باشید : شاید طرف مقابلتان هم عینکی است اما عینک نزده است!

3 - شما که متوجه "بود" و "نبود" عینک نیستید اصلاَ چرا عینک می زنید؟!

4- من با عینکم مشکل دارم چرا خطابم "شما" هستید؟!

پینوشت : این مطلب را به توصیه پسرم نوشتم . می گوید:  این روزها "سوتی" هایت به اندازه یک "کتاب" شده و بنظرم وبلاگت رو باید تغییر کاربری بدی(اینهم از نگاه پسری به پدرش!).

یا علی مدد

کدهای اضافی کاربر :