کشکول قلعه
نویسنده: مسعود قلعه - ٢٦ بهمن ۱۳٩۱

بنام خدا

" ... در میان بازار مسجدی است که آن را باب الجوامع گویند و آن را عمرو عاص ساخته است به روزگاری که از دست معاویه امیر مصر بود و آن مسجد به چهار صد عمود رخام قایم است و آن دیوار که محراب بر اوست سرتاسر تخته های رخام سفید است و جمیع قرآن بر آن تخته ها به خطی زیبا نوشته و از بیرون به چهار حد مسجد بازارهاست و درهای مسجد در آن گشاده و مدام در آن مدرسان و مقربان نشسته و سیاحتگاه آن شهر بزرگ آن مسجد است و هرگز نباشد که در او کمتر از پنج هزار خلق باشد چه از طلاب علوم و چه از غریبان و چه از کاتبان که چک و قباله نویسند و غیر آن.

و آن مسجد را حاکم از فرزندان عمرو عاص بخرید که نزدیک او رفته بودند و گفتند ما محتاجیم و درویش و مسجد را پدر ما کرده است اگر سلطان اجازت دهد بکنیم و سنگ و خشت آن بفروشیم (!!!)

پس حاکم صد هزار دینار به ایشان داد و آن بخرید و همه اهل مصر را بر این گواه کرد و بعد از آن بسیار عمارات عجیب در آن جا کرد..."

متن بالا قسمتی از سفرنامه ناصر خسرو قبادیانی بود ذیل مبحث "وصف شهر مصر" .

چه هزینه ای کرده بود سیاستمدار و نابغه عرب برای این مسجد! 

در جایی مطلبی خوانده بودم از این نابغه . بدین مضمون که " بهترین نوع نیکی کردن آن است که به کسی خوبی کنی که در زمان حیاتت نتواند جبران کند تا پس از مرگت برای فرزندانت نیکی کند و جبران مافات نماید".

و چه خدای عادلی است خدایی که حتی پس از قرنها نیت کسی را برآورده می کند و منتش را عوض می دهد تا اولاد و ترکه گرسنه و بیچاره اش برای رفع حاجاتشان سنگ و خشت مسجد را نکنند که بفروشند !!!

و اما...

حضرت سیدالشهداء امام حسین (ع) فرموده اند : " بهترین نوع نیکی کردن آنست که هیچ امیدی به جبرانش نداشته باشی" (نقل به مضمون)

و چه کریمانند ائمه و اولیای ما .

هانسی گروهین بله مولاسی وار ؟

یا علی مدد

نویسنده: مسعود قلعه - ٩ بهمن ۱۳٩۱

بنام خدا

از شدت سردرد دیوانه شده ام . هرچه قرص سردرد داشته ام ، خورده ام  اما هیچ افاقه ای نکرده است . همین چند ساعت قبل از زیر سرم برخاسته ام اما از کاهش درد خبری نیست. البته دکتر گفته که سه روز طول خواهد کشید . اما کو تحمل ؟؟؟

ناچار رفتم جلوی بخاری و پشت به بخاری و زیر پتو تا شاید کمی عرق کنم بلکه بهتر شوم اما کمبود هوا در اطراف بخاری بر شدت سرفه افزود و امانم را برید.

گرمای بخاری و درد شدید با احساساتم بازی کردند ... یادآوری گرمای زیر کرسی ... گرمای مطبوع و  لذتبخش ... وقتی برف می بارید عشق می کردیم . جورابهای پشم شتری مان را روی هم پا می کردیم و چکمه هایی را که تا زانو بالا می آمد می پوشیدیم و برف بازی و سرسره بازی ... تا بجایی که نوک انگشتانمان یخ میکرد . گوشهایمان زیر کلاه پشمی از سرما خشک می شد . دستها دیگر داخل دستکش فلج می شد از شدت سرما ... چه نعمتهایی خدا داده و ما بیخیالشان هستیم.

دلم تنگ شد . دلم برای یخ زدن گوش و انگشتان دست و پا آنچنان فشرده شد که گویا برای عزیز از دست رفته ... آخ که این پاها چقدر  "گر " گرفته گویا در تنور آویزانند و می سوزند !

تصمیم گرفته ام  تا در جمعه اول بعد از سلامتی سر به کوه و صحرا بگذارم . جایی که برف تا کمر آدمی باشد . دوست دارم آنقدر روی برفها راه بروم تا انتقام این "گر گرفتگی" و التهاب را بگیرم  از این پای آتش گرفته .

×××

پ ن : دیروز سیزده بهمن در عالی ترین هوایی که تهران می توانست داشته باشد در یکی از مناطق لواسانات و در بالای تپه ای که برف تا زانو می رسید به عهدم وفا کردم ... تا آب کتری جوش بیاید و چایی دم بکشد پای برهنه روی برفها ... پس از چند لحظه پا کرخت شد و تقریباَ بی حس . پس هیچ اذیتی نداشت .

اما نتیجه : از لحظه ای که وضعیت به حال عادی برگشت حس خوشایندی بخصوص در کف پایم  جان گرفت که گویا صدای نفسهای "پا" را می شنیدم . چیزی شبیه باد کولر در ظل تابستان. این حس هنوز بعد از 24 ساعت با من است . راحت شده ام. به امتحانش می ارزید.

 

یا علی مدد

کدهای اضافی کاربر :