کشکول قلعه
آرشیو وبلاگ
نویسنده: مسعود قلعه - ۱۱ دی ۱۳٩۱

بنام خدا

اردیبهشت ماه تقریباَ خط آرام شد. عراق می زد اما نه به شدت قبل. موقعی که خط آرام بود ما فرصت بیشتری برای عشق و حال و دور هم جمع شدن  و گپ زدن پیدا می کردیم. یک روز گفتند که احمد آقا زنگ زده به دکتر (شهید چمران) و گفته امام دلش برایت تنگ شده و می خواهد شما را ببیند . همان روز دکتر با هلی کوپتر خدمت امام می رود (از اهواز) وقتی دکتر برگشت ریختیم دورش و از حال امام جویا شدیم.

دکتر برایمان گفت : " وقتی رسیدم خدمت امام ، ایشون  چند ثانیه به صورت من خیره شد و گفت  مصطفی ، تو هنرمندی ، هنرمند باید یه رنگ باشه . گرون ترین قالی رو ببین ، چون چند رنگه باید زیر پا باشه . اما آسمون رو ببین که از همه بالاتره . چرا ؟ چون یه رنگه . یه رنگی و صداقت قانون عشقه".

...

متن بالا برگرفته از کتاب "کوچه نقاش ها" ست که خاطرات سید ابوالفضل کاظمی بچه چالمیدون تهران با نویسندگی خانم راحله صبوری است . کتابی با نگارش بسیار جذاب که علاوه بر اینکه حال و هوای تهران قدیم رو تو دل انسان زنده می کنه ، آدم رو یه جورایی "هوایی" هم می کنه . با کوچه نقاش ها داش مشتی ها رو میشناسیم و مشتی گری رو ... از تیغ داری و کفتربازی و آس و حکم و چالمیدون یکهو سر در میاریم از دنیای جهاد و شهادت ... می ارزه خوندنش.

یا علی مدد

نویسنده: مسعود قلعه - ٧ دی ۱۳٩۱

بنام خدا

 کوه رفتن ما جنوب شهری ها از سفر خراسان سخت تره . هنوز اذان نشده باید راه بیافتیم  تا پای کوه جای پارک پیدا کنیم . اگر هم بخواهیم نصف شبی با وسیله نقلیه عمومی برویم که ظهر می رسیم پای کوه ... پس مجبوریم نصف شب راه بیفتیم و طلوع سپیدی روز  را در بالای بلندی به نظاره بنشینیم.

صلوع سپیده بر فراز تهران

روز جمعه بی یار و یاور و تنها راه افتادم و سر از پارک جمشیدیه در آوردم . قصد یک کوهنوردی سبک داشتم و می خواستم از  برج کلکچال برگردم اما هوای تازه و تمیز که به ریه ها نفوذ کرد نظر م عوض شد و قصد قله کردم . برف سفید انسان را برای یک زندگی سرشار از نشاط و شادی وسوسه می کند... پس رفتم تا زندگی کنم.

قله کلکچال

بعلت بارش برف تعداد معدودی کوهنورد قصد صعود داشتند و قبل از ما دو - سه نفر راه را باز کرده و پاکوب ایجاد کرده بودند ولی بازهم گاهی تا کمر در برف فرو می رفتم و سرعتم کند بود . مادر بزرگی که بدون کوله و با سرعت قصد صعود داشت به سرعت یک غزال (!!!) از کنارم رد شد و هنوز بنده به نیمه راه نرسیده بودم که در برگشت نوید آسمانی بسیار آبی را در بالای قله کلکچال داد.

آسمان آبی و دماوند

اشتیاق رسیدن به قله سختی راه را کم کرد و انصافاً در بالای قله ، افق دید تا قله دماوند سربلند بسیار زیبا بود و دیدنی ... آسمان آبی آبی که کم کم داشت از ابرها متراکم می شد.

تصویر دماوند از فراز کلکچال

از بالای ارتفاعات عمق فاجعه وارونگی هوا و آلودگی هوای تهران بهتر معلوم میگردد. در این عکس پیشروی این الودگی تا نزدیکی دماوند کاملاً پیداست.

تهران غرق در آلودگی

تنهایی در کوه هم عالمی دارد برای خودش . هرچند استادی بزرگوار همیشه سفارش می کند که تنها به کوه نرویم ... اما چه کنم که دوستان تحویل نمی گیرند و ناچار خو کرده ام به تنهایی!

نفوذ آلودگی تا نزدیکی دماوند

به دماوند و نفوذ آلودگی تهران تا نزدیکی آن توجه کنید! 

یا علی مدد

کدهای اضافی کاربر :