بنام خدا

انگار همین دیروز بود.

خسته و کوفته بعد از یک شب اتوبوس سواری زمستانی و یک روز تمام آوارگی در ارومیه آنهم با کوله ای که حداقل ١٠ کیلو (؟!) کتاب داشت نزدیکی های شب رسیدم به مهاباد و خودم رو رسوندم پادگان . تا فردا چه پیش آید ... داستان شب اولم در پادگان را در جایی (در همین وبلاگ) آورده ام که بهر حال همچون شب اول قبر گذشت .

روز دوم تا عصر مشغول انجام وظیفه بودم و عصر که همه وظایف تعطیل شد و تنها شدم و غریب ، دلتنگی آمد سراغم و غربت هلم داد گوشه ای . زل زدن به  سرخی غروب آفتاب  چشمهایم را ... خوب البته شاید هم کمی "بچه ننه " بودم ... به ناگاه متوجه شبحی شدم که کنارم نشست و تا به خود بجنبم سر صحبت را باز کرد.

با هم کلی حرف زدیم و آنقدر به سمتش برنگشتم تا سرخی چشمهایم به نظرم عادی شد. وقتی به سمتش برگشتم، لرزیدم . چهره ای وصله دار و ترسناک داشت پر از زخم و جای بخیه ... اما قد بلند و رشید.

با هم گرم گرفتیم و یک ساعته شدیم رفیق . اسمش محسن بود و به زودی فهمیدم که معروفه به "تک خشابه". تنها بازمانده تک خشابه ها.

 


ادامه مطلب ...