کشکول قلعه
آرشیو وبلاگ
نویسنده: مسعود قلعه - ۳٠ آبان ۱۳۸٩

بنام خدا

ساعت 23:30 را گذشته است . منزلی فقیرانه با دو اتاق بزرگ کاروان را در خود جای داده است. همه بانوان در یک اتاق و همه آقایان هم در یک اتاق .

اینجا مهران است . شهری که در زمان جنگ چندین بار توسط دشمن بعثی و منافقین اشغال شد و با دست توانای زرمندگان اسلام آزاد . اما افسوس که هنوز بعد از گذشت دو دهه از جنگ چهره شهر کاملا محروم و صد البته مردمش محرومترند.

آقایان تازه برای اولین بار دور هم جمع شده اند و به گپ و گفت مشغولند و بنده در گوشه اتاق مشغول نوشتنم. تکیه کلام همه آقایان و البته خانمهای کاروان "میثم" شده است . دستش درد نکند تا توان دارد به این پیرمردها و پیرزن ها خدمت می کند و دعاست که برای خود می خرد و ... بماند که اگر خیلی تعریفش کنم "پررو" می شود بچه !

آقای محمدی که پیرمردی بسیار بشاش و بذله گوست و آخرین بار در سن 10 سالگی بهمراه پدرش به سفر کربلا رفته است ،اکنون معرکه گرفته است و خاطرات گذشته را باهمراهان ورق می زند و بنظرم مانع خواب بعضی ها هم شده است . میثم و آقای کرامتی و حمید آسیم بعد از توزیع قیمه سرد و بعد هم چای ، اکنون مشغول پهن کردن رختخوابها هستند . آقای محمدی  به میثم "تیکه" می اندازد:

 


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود قلعه - ۱۱ آبان ۱۳۸٩

بنام خدا

این گزارش بطور لحظه به لحظه در اتوبوس به نگارش درآمده و بعلت ثبت در تلفن همراه سعی شده تا گزیده گویی شود. سعی ام بر این است که این مطالب یادگار باشد تا شاید بعد از سالها خواندنش برای خودم یادآور روزهای بیاد ماندنی باشد.

***

ساعت ٩ صبح با کمی تاخیر بعلت تاخیر یکی از زائرین که از شمال می آمد از میدان آزادی حرکت کردیم . وضع اتوبوس خوب است  و مسافرین همگی آرام و شاید هم کمی متفکرند. رئیس کاروان آقای کرامتی خود را معرفی و بعضی موارد لازم و امنیتی را متذکر شد . نقشه سفر را ترسیم کرد و بعد هم مداح کاروان مجلس را دست گرفت که از همین اول کار زائران را در " جو " زیارت قرار دهد.

بنده خدا همین الان مشغول است ولی بیشتر بنظرم موجودی شبیه "پرده خوان" و " نقال " است تا مداح!

با خیلی ها هنوز خداحافظی نکرده ام امیدوارم خط راه بدهد تا تماسی حاصل و حلالیت بطلبم.

***

 


ادامه مطلب ...
کدهای اضافی کاربر :