کشکول قلعه
نویسنده: مسعود قلعه - ٢٤ مهر ۱۳۸٩

بنام خدا

عازمم . عازم سفری که در زمانی نه چندان دور آرزو میکردم که این راه را "بی بازگشت" بروم. عزم سفری که دیگر بفکر برگشت نباشم ... اما امروز که بعد از سالهای زیاد و پس از رسیدن به سراشیبی عمر نصیبم می شود ، هزاران افسوس است و بس!

 مسافران سالهای قبل که عزم سفری بی بازگشت کردند ، رفتند و "من" که هرگز جرات و جسارت و جربزه بریدن از "خود" را پیدا نکردم ، ماندم تا "بمانم" و امروز بعد از سالها که جز "افسوس" و "حرمان" و "مصیبت" نصیبم نشده است می فهمم که آنها که رفته اند "مانده اند".

 نمی دانم که می روم یا می برندم ! اما نائب الزیاره همه "یاران سفر کرده" و نیز همه دوستان (واقعی و مجازی) خواهم بود.

التماس دعا

یا علی مدد.

نویسنده: مسعود قلعه - ۱۱ مهر ۱۳۸٩

بنام خدا

بقصد سفری یک روزه و در حقیقت دیدار از منطقه لاویچ و یک آبتنی در آبگرم معدنی آن در ساعات پایانی یک روز پنجشنبه در اوایل مهر راهی دیار مازندران شدیم. یک سفر مجردی با دو برادر و دو فرزند و جمعاً پنج نفر ، از "مردی" که سنش تازه دو رقمی شده و کلی به آن افتخار می کند تا مردی که سرشاخه جوانیش در حال سر خم کردن است!

بعلت ترافیک شدید جاده هراز و تاخیر در رسیدن به مقصد ترجیح دادیم تا شب را در جنگل آمل بگذرانیم و با اینکه ورودی جنگل مسدود بود اما ترجیح دادیم بجای اسکان در کنار خانواده ها تخلف کوچکی کرده و وارد جنگل شویم . باید جوان دو رقمی ما در فقدان مادر مهربانش به تاریکی و جنگل آشنا می شد .

یادش بخیر کباب سیب زمینی و شب نشینی در کنار آتش و صد البته گاهی هم سربسر مرد دو رقمی گذاشتن و لذت بردن و در نهایت هم یک خواب فوق عالی چند ساعته در کنار آتش و هوای آزاد !

صبح علی الطلوع از یک راه فرعی خاکی در دل جنگل راه افتادیم به مقصد نامعلوم . جنگل چقدر زیبا می شود وقتی اثری از آثار تخریب انسانی در آن پیدا نباشد. به مناطقی از جنگل رسیدیم که خالی از پسماند های بشری بود و در عوض از میوه های جنگلی خرمالوی جنگلی ، ازگیل (فعلا نارس و کال) ، انجیر ، زالزالک و ... پذیرایی شدیم و در نهایت بعد از حدود یکساعت ماشین سواری در دل جنگل و بیش از دو ساعت پیاده روی به یک گروه پیاده روی رسیدیم و پس از خوش و بش متوجه شدیم که تا راه خروج از جنگل نیم ساعت دیگر راه باقی است.

پس از خروج از جنگل از راه چمستان راهی لاویچ شدیم و در نزدیکی لاویچ حادثه ای غیر مترقبه راهمان را کج کرد و از خیر آبگرم گذشتیم و راهی دریا شدیم . تنی به آب زدیم و از راه بابلسر و جاده فیروز کوه را برگشت را پیش گرفتیم.

تا چشممان به تابلو دریاچه "شورمست" افتاد به سرمان زد که سری به آنجا هم بزنیم . منطقه ای تقریباً وحشی پر از قورباغه و مار آبی (البته کاملاً بی آزاد) . استراحت، چایی و اسب سواری دور دریاچه و در نهایت هم بازگشت و البته ساعتی هم در ترافیک رودهن و بومهن ...

ظاهراً قدیمی ها راست گفته اند که " به هر چی فکر کنی سرت میاد" چون اینروزها فقط سفرهای پرتابی نصیبم می شود. 

عکسهای زیبایی از این سفر گرفته ام که بعلت مشغله کاری زیاد امکان بارگذاری در وبلاگ را ندارم . تا بعد...

التماس دعا.

کدهای اضافی کاربر :