کشکول قلعه
نویسنده: مسعود قلعه - ٢٠ بهمن ۱۳۸٩

بنام خدا

 ادامه از قسمت قبل

کربلا مقصد نهایی و نهایت مقصد است. وقتی می رسی دیگر هیچ آرزویی نمی کنی . دیگر فکرت کار نمی کند . فکری نداری که بتوانی آرزو بکنی . شاید بعضی ها باور نداشته باشند اما کربلا که باشی دیگر فکر بهشت و جهنم هم نیستی. نه عشق بهشت داری و نه پروای جهنم. همه چیز را از یاد می بری . اهل و عیال و خانمان را همه بر باد می دهی و ... شاید کفر تلقی شود اما در کربلا که هستی حتی خدا را هم از یاد می بری .

***

با اتوبوس وارد شهر شدیم و پس از گذر از چند خیابان در کنار ساختمانی از اتوبوس پیاده و همه ساکها و چمدانهایمان را تحویل گرفتیم. از اینجا به بعد هیچ اتوبوسی اجازه ورود ندارد.

 


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود قلعه - ۱٠ بهمن ۱۳۸٩

بنام خدا

ادامه مطالب قبلی:

اکنون صبح روز ششم است و بنده بعد از اقامه نماز در هتلی در بغداد مشغول نوشتنم.

دیروز پس از زیارت سامرا با عجله رفتیم زیارت سید محمد عموی محترم حضرت قائم (عج) . حرمی در حال توسعه البته معلوم بود که به برکت ایرانیان. حرم در دست ساخت و تمیز بود اما چشمتان روز بد نبیند. کنار حرم صد تا لگد به کنار خرابه های کاخ کوفه زده بود. شاید آشغالها را ما ریخته باشیم اما ما که مسئول جمع آوری آشغالها نیستیم.

حرصم میگیرد و به مسئول محترم کاروان اعتراض می کنم که با اینکه می دانستید به تاریکی خواهیم خورد آخر برای چی ما را به این .... استغفرالله.

بهرحال حضرت سید محمد سید بزرگوار و محترمی بوده و با اینکه می توانسته "مدعی" شود و مثل جعفر کذاب علم امامت برافرازد چنین نکرده است . خدا رحمتش کند.

در راه بغداد که بنظرم مداح یا همان نقال گرامی کاروان کمی ترسیده بود حسابی حال داد!

حدود ساعت ١٠ شب در کنار هتلی توقف کردیم و با عجله همه را از اتوبوس پیاده کردند و پس از رفتن به داخل هتل همه درهای هتل را نستند. دربهای آهنی در جلوی در هتل تعبیه کرده اند که شاید تانک هم نتواند داخل شود. پدر ترس بسوزد هی!

بنظر هتل ۵ ستاره است تمیز و مجهز و شیک . فقط خیلی عرب اند . در رستوران مردان باید جدا سر میز غذا بنشینند و زنان جدا !!! حتی رضایت ندادند پیرزنی بهمراه شوهرش بنشیند.

 


ادامه مطلب ...
کدهای اضافی کاربر :