کشکول قلعه
نویسنده: مسعود قلعه - ۱٧ شهریور ۱۳۸۸

بنام خدا

ظاهراً این روزها همه برای ما پروژه دارند . هر کسی از هر جناحی پروژه ای در دست دارد و دوران دوران سازندگی است خلاصه.

پروژه "اعتراف گیری" تمام نشده پروژه "کهریزک" راه می افتد و هنوز به سرانجام نرسیده پروژه "آزار جنسی کروبی" کلید می خورد . هنوز کروبی ٨٠ ضربه شلاق را نوش جان نکرده که پروژه "ممنوعیت مراسم احیا" در حرم حضرت امام (ره) و حضرت معصومه (س)مطرح می شود.متعاقباً توسط فرزند محترم سید الشهدا ٧٢ تن ، پروژه "٧٢ تن سازی کشتگان فتنه " هیاهو بپا می کند آنهم بدون اسامی ٢٢ نفره شهدای بسیج که بیشترشان جزغاله شده اند و جالب آنکه اسم این وبلاگ نویس در این لیست ٧٢ نفره هست که در این مدت بقول خودش از دیار باقی می نوشته است و تازه جالبتر اینکه از سوال و جواب نکیر و منکر هم چیزی یادش نمی آید!

و البته از همه مهمتر پروژه  "کاشت ، داشت ، برداشت" آقای رئیس جمهور هست که همچنان در مرحله اول بوده و ایشان یک تنه مشغول کودپاشی مملکت می باشند و ما هم تنها امیدواریم تا خشکسالی و سیل و زلزله باعث نشود که از برداشت غافل بمانیم .خوش بحال فوتبالیستهای چمنی!

و در نهایت توضیه میکنم "اعترافاتی که شنیده نشد" را حتماً بخوانید و بدانید که آقای حجاریان تئوریسین اصلاحات (بقول خانم فائزه هاشمی بخوانید : انقلاب مخملی) چگونه کمینگاه شیطان را لو داده است.

باور کنیم که با درج جملاتی از شهید مطهری در مقدمه کتابهای علوم انسانی و یا با نوشتن یک یا دو حدیث نمی توان کتابهای علوم انسانی وارداتی را اسلامی کرد چه برسد به اینکه ادعا کنیم دانشگاههایمان اسلامی شده است!

پیوند : در همین رابطه "جنبش تقلب و تجاوز" سهند عزیز را هم بخوانید.

یا علی مدد

 

نویسنده: مسعود قلعه - ۱٦ شهریور ۱۳۸۸

بنام خدا

عقاب وقتی می‌خواهد به ارتفاع بالاتری صعود کند، در لبه‌ی یک صخره، به انتظار یک اتفاق می‌نشیند!

می‌دانید اتفاق چیست؟ گردبادی که از رو‌به‌رو بیاید!

عقاب به محض این‌که ‌آمدن گردباد را حس‌کرد، بال‌های خود را می‌گشاید و اجازه می‌دهد ‌باد، او را با خود بلند کند.

به محض این‌ که طوفان قصد سرنگونی عقاب را کرد، این پرنده‌ی بلند‌پرواز، سر خود را به‌سوی آسمان بلند می‌کند و عمود بر طوفان می‌ایستد و مانند گلوله‌ی توپی، به سمت بالا پرتاب ‌می‌شود. او آنقدر با کمک باد مخالف، اوج ‌می‌گیرد تا به ارتفاع موردنظر برسد و آنگاه با چرخش خود به ‌سوی قله‌ی موردنظر، در بالاترین نقطه‌ی کوهستان، مأوا می‌گزیند.


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود قلعه - ٢ شهریور ۱۳۸۸

بنام خدا

گویند : فرهاد عاشق شیرین بود و اسم "شیرین" را پشت تریلی خود نوشته بود برادران شیرین سرش ریختند و مجبورش کردند تا اسم خواهرشان را پاک کند.

اهل محل فردا دیدند که پشت تریلی فرهاد نوشته است : تلخ

باز هم برادران غیور به فرهاد یورش بردند که همه اهل محل می دانند که منظور تو از "تلخ" همان "شیرین" است و ...

از فردا پشت تریلی فرهاد هیچ کلمه ای نوشته نشده بود .

وقتی اهل محل "تلخ " فرهاد را "شیرین" بخوانند شیرین "نانوشته" را نیز می خوانند.

***

پیوند : اظهارات حضرت ایت الله صانعی را مستقیماً گوش کنید و خود قضاوت نمائید.

احترام مراجع لازم است بخصوص وقتی دیوار حاشا بلند باشد پس بهتر بود بجای جمع اوری طومار و امضا و ...

یا علی مدد.

 

کدهای اضافی کاربر :