کشکول قلعه
آرشیو وبلاگ
نویسنده: مسعود قلعه - ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸

بنام خدا

دیروز با چند نفر از دوستان بحث فرار مغز ها پیش آمد . یکی از دوستان که اقتصاد دان هم هست و  به تازگی از سفر خارجه برگشته می گفت :

- اصولاً ایران شاید تنها کشوری باشه که " کله پاچه " صادر می کند ( اخیراً کنسرو کله پاچه و سیراب شیردون به کشورهای اروپایی و عرب حاشیه خلیج فارس صادر می شود و خریداران خوبی هم دارد ) اما بنده در این سفر متوجه "فرار مغز ها"که هیچ بلکه متوجه " فرار کله " هم نشدم ولی آنچه که قبل از رسیدن به مقصد و حتی در داخل هواپیما کاملا مشهود بود " فرار پاچه " بود.

یاد استاد فرامرز رفیع پور  و کتاب " توسعه و تضاد "ش  به خیر.

***

پیوند : این مطلب را بخوانید و با امید زندگی کنید.

یا حق .

نویسنده: مسعود قلعه - ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

بنام خدا

حضرت حافظ فرموده که :

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه  احزان  شود روزی گلستان غم مخور

ولی یوسف (ع) هرگز به کنعان بر نگشت و بر عکس ، یعقوب (ع) و بنی اسرائیل برای دیدنش به مصر سفر کردند.

 مهم آن است که کلبه احزان دل گلستان شود و مهم آن است که به وصل یوسف گمگشته خود برسیم . هر چند حافظ را با یوسفی سر و کار بوده که "باز آمدنی" است .

دوک  نخریسی  بیاور  یوسف  مصری  ببر

شهر از بازار یوسف های ارزان پر شدست

...

پیوند : وبلاگ مرصاد و ماجرای حمله دریادلان شهادت طلب به هلی کوپتر های امریکایی در سال ١٣۶۶

 

یا حق

 

نویسنده: مسعود قلعه - ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

بنام خدا

در این چند روز اخیر و در بحبوحه شدید ترین فشار کاری شبانه روزی همه بدبختی ها و مشکلات زندگی و روحی و روانی برویم "آوار" شد بطوریکه هرگز در عمرم این چنین "دچار " نشده بودم.

براستی که از شش جهت دچار شدم . هر چند با توکل و استعانت از صبر به خیر گذشت شاید هم به دعای دوستان که سخت محتاجم . واقعاً محتاج.

اما یکی از این فشارهای سنگین یادآور قسمت پایانی کتاب بینوایان بود. ژان والژان که در جوانی برای نجات فوشلوان پیر ، گاری پر از بار را از جای خود بلند کرد بهنگام پیری که می خواست نامه ای به کوزت بنویسد قلم را نتوانست بلند کند و ... افسوس از جوانی به هدر رفته !

یادم می آید که مسجد محل توسط ماموران زیادی محاصره شده بود و منتظر بودند تا مردی را که صدای با صلابتش از بلند گوی مسجد در محل پیچیده بود را دستگیر نمایند . پسر این مرد در میان جمعیت بود و برخلاف مادرش که نگران بود از همه جا بی خبر خوشحال و پر غرور  بود که " این همه مامور از ترس  پدر من اینجا هستند "و ...

و ... آن پدر با آن صلابت و استواری و فصاحت و بلاغت که لرزه بر اندام قلدران و گردنکشان می انداخت روزی چون دیروز حتی نمی توانست زبان در کام بچرخاند و از پزشک معالجش نتیجه معالجات خود را بپرسد.

وقتی که دلم تنگ می شود مطمئنم که یکی هست که دلتنگتر است.

خدایا تو ما را کفایت می کنی .

 

نویسنده: مسعود قلعه - ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

بنام خدا

داستان حضرت یوسف (ع) احسن القصص است و باید عبرت آموخت از آن .

در قسمت اخیر سریال حضرت یوسف که برادرانش او را شناختند (هرچند صحنه ها بسیار بیروح و فاقد احساس ساخته شده است) موضوعی به ذهنم راه یافت که چهار ستون بدنم را لرزاند.

برادران یوسف (ع) او را به چاه انداختند و بعد هم او را به بردگی فروختند و حدود چهل سال او را از وطن و اقربا دور ساختند و بعد از سالها و درست زمانی که همه چیز عیان شده بود و زمان " توبه گرگ" فرا رسیده بود  یک توبه صوری و قابل توجه پدر و برادر مقتدر و عزیز مصر کردند ...  اما خدا با بنی اسرائیل چه کرد ؟

آنان که در زمان اقتدار یوسف (ع) به مصر کوچیدند چندی پس از فوت عزیز مصر چرخ روزگار بر عکس مراد بنی اسرائیل چرخید و چند صد سال در اردوگاه شان محصور شدند و همگی برای فراعنه بردگی کردند بدون آنکه حتی فکر خلاصی به سرشان بزند و انگاه که آثار پیدا شدن ناجی نمایان شد همه نوزادان ذکورشان به دنیا نیامده سر بریده شدند و حتی پس از بعثت حضرت موسی (ع) و نجات از دست فرعون باز هم چهل سال در صحرای سینا بدور خود گشتند و ... صد البته که اکنون هم به " قوم سرگردان " معروفند و مشهور.

براستی این خدایی که بنی اسرائیل این قوم برگزیده (!) را تنها به جرم این جنایت نه چندان بزرگ در حق برادرشان به چنان عقوبتی دچار کرد ، در حق قومی که ذبیح الله اکبر ، تنها بازمانده پیامبرشان را با تمامی فرزندان و دوستداران و یارانش سر بریدند چگونه عقوبت خواهد داد ؟!!!

یا منتقم !

 

کدهای اضافی کاربر :