کشکول قلعه
آرشیو وبلاگ
نویسنده: مسعود قلعه - ٢٦ آذر ۱۳۸٧

بنام خدا

ضمن عرض سلام و عرض تبریک عید ولایت مولا علی (ع) به تمام دوستدارانش

در مطلب ارسالی قبلی در خصوص لطفعلی خان زند مطالبی نوشتم که حاکی از غیرت و همیت و شعور بالای این جوان ایرانی بود.

حدود چند ماه قبل در اخبار آمده بود که سنگ قبر این دلاور را دزدیده اند .

 بنده به زیارت قبر این شاهزاده شجاع در جنب امامزاده زید واقع در بازار بزرگ تهران (از ورودی سبزه میدان نزدیک چهارراه گلوبندک) رفته ام و سنگ قبرش را نیز دیده ام. یک سنگ عادی که بصورت خیلی ناشیانه و ابتدایی کنده کاری شده و نام لطفعلی خان زند بروی آن حک گردیده است و شاید یک ناشی دیگر به خیال اینکه اجنبی ها پول خوبی بابتش خواهند داد انرا دزدیده است وگرنه بدرد سنگ قبر پدرش که نمی خورد!

در این فکرم که دزد بی ... چگونه سنگ قبر کسی را که حاضر نشد سرمایه ایران و ایرانی را به اجانب بفروشد، به اجانب خواهد فروخت؟!

راستی اینها بهانه بود... اگر گذرتان به بازار بزرگ تهران افتاد پشت ساختمان و در حیاط  امامزاده زید به زیارت این جوان بروید و با نثار فاتحه روحش را شاد کنید.

خداوند روح همه شهدای به خون خفته تاریخ ایران را شاد فرماید.

آمین

 

 

 

نویسنده: مسعود قلعه - ٢٤ آذر ۱۳۸٧

بنام خدا

چند روزی است که به قضاوت تاریخ در خصوص چند رجل سیاسی فکر میکنم . مردانی که شاید قهرمان بودند ولی بد شانس هم بودند. در تاریخ هم گم شده اند. به نام عباس میرزا در تاریخ دوران دبیرستان بسیار برخورد کرده ایم و در خصوص او و شرح رشادت هایش در کتب تاریخ نیز  مطالب بسیاری می بینیم از جمله رشادتهایش در جنگ با روسیه و پس از اعلام جهاد بر علیه روس و می دانیم که متاسفانه بدلیل رقابت بر سر ولیعهدی ، شاهزادگان دیگر به وی خیانت و همین هم موجب شکست ایران در جنگ و انعقاد ننگین ترکمانچای گردید.

نام لطفعلی خان زند را هم در تاریخ دوران دبیرستان خوانده ایم و با مطالعه تاریخ پی می بریم که جوانی بسیار برنا و شجاع بوده است که در نهایت با خیانت ابراهیم کلانتر آواره و در بدر گردید و در نهایت آقا محمد خان قاجار پس از کور کردن اغلب مردان شهر کرمان ، او را نیز اسیر و کور کرده و هر دو دست وی را قطع و در تهران زندانی کردو البته به این جوان کوری که دستانش نیز قطع شده بود چه جفا ها که نکردند.

اما ...

شاید نشنیده باشید که عباس میرزا برای اینکه پادشاهی خود را تحکیم بخشد حاضر گردید در قرارداد ترکمانچای امتیازات زیادی بدهد تا دولت روسیه ولیعهدی وی را به رسمیت شناخته و پادشاهی وی را تضمین نماید.

ولی ...

جوان ٢١ ساله شجاع پس از خیانت کلانتر و آوارگی ، در کازرون اردو زده بود و سعی در تدارک لشکر داشت که رئیس کمپانی هند شرقی و موسس فراماسونری (اگه درست نوشته باشم : سر هار فورد جونز) با نقدینگی زیاد به دیدنش رفت .

 او خود در کتاب خاطراتش موضوع را مفصل شرح داده است


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود قلعه - ٢۳ آذر ۱۳۸٧

بنام خدا

بطور خیلی خلاصه : بنظرم وبلاگها در سالهای اخیر شکل تجاری و تبلیغاتی بخود گرفته و از حال و هوای اوایل حضور خود بکلی خارج شده است.

 همانطور که قبلاً هم نوشته بودم اکثریت وبلاگها نیز به "گل و بلبل" و بوستان بیشتر شبیه است تا وبلاگ . البته گاهی نیز بنظر میرسد بعضی وبلاگها جای نامه های عاشقانه زمانهای دور و حتی قبل از اختراع تلفن همره و تلفن را گرفته است.

براستی چرا بعضی ها حرفهای خصوصی خود را علنی داد میزنند؟!

برای بیان عشق به "زید" و "عمر" و ... چه نیازی به وبلاگ؟

شاید برای بعضی ها کار با ایمیل سخت تر از کار با وبلاگ است! شاید هم میلی به ایمیل ندارند!

دلم لک زده برای وبلاگهای جدی ، وبلاگی که مثل سریالهای جذاب ادامه دار باشه و ...

تروریست یادت بخیر ،  حسن صباح عزیز ! تو باعث حضور ما بودی در این دنیای مجازی.

یا علی مدد

 

نویسنده: مسعود قلعه - ۱٧ آذر ۱۳۸٧

بنام خدا

هر چقدر بیشتر وبگردی میکنم با دیدن وبلاگهای رمانتیک و شاعرانه احساس من هم لطیفتر میشود.

بنظرم یا احساسات وبلاگ ها حساستر و لطیفتر شده یا بلاگرها با احساس و لطیف شده اند!

برای اینکه از قافله دوستان عقب نمانم و بمناسبت عید قربان ، اشعاری را تقدیم دوستان عرضه میدارم.

ای صبا از من به اسماعیل قربانی بگو       زنده برگشتن ز کوی دوست شرط عشق نیست

***

عید قربان شد بیا عاشق کشی بنیاد کن

دردمندان را به درد نو مبارک باد کن

گفته ای در دین ما رسم فراموشی خطاست

چون کنی از ما فراموش آن سخن را یاد کن

با من آغاز تکلم کردی و بیخود شدم

تا از اول بشنوم بار دگر بنیاد کن

زینهار ای دل چو آن سلطان خوبان در رسد

حال ما را عرضه ده گر نشنود فریاد کن

ای فلک زان سنگها کز نقش شیرین کنده شد

گر توانی زیب روی تربت فرهاد کن

ترک جان گفتیم و بیدادت هنوز آخر نشد

آخر ای سلطان خوبان ترک این بنیاد کن

 

التماس دعا

 

نویسنده: مسعود قلعه - ۱٤ آذر ۱۳۸٧

با سلام

ابتدا این خبر را از روزنامه ایران چهاردهم آذرماه بخوانید:

" شنیدیم که بوستون گلوب نوشته: سال گذشته وزارت امور خارجه امریکا تیمى ویژه مسلط به زبان فارسى را مأمور کرد تا با مانیتورینگ سایت ها و وبلاگ هاى ایران، در مواقع لازم از موضع وزارت خارجه و دولت ایالات متحده به طور مستقیم وارد بحث ها شوند و بویژه درباره بحث هسته اى ایران با بلاگرهاى ایرانى وارد گفت وگو و تبیین مواضع امریکا شوند."

لازم به توضیح نیست که منظور از مانیتورینگ ، "زیر نظر داشتن" یا "چک کردن" و یا بقول روزنامه جام جم "رصد کردن" می باشد.

خدا بیامرزد دوستمان حسن صباح (تروریست) را که حدود ۴ یا ۵ سال پیش بکمک یکی از وبگردهای مخالف و البته یک دانشجوی ایرانی بنام آقای "دوستدار" متوجه این قضیه شد . بخصوص که با یکی از اینها یک وبلاگ مشترک هم جهت تبادل افکار دایر کرده بودند.

البته در آن زمان ایشان متوجه شد که این موضوع تحت عنوان تحقیق دانشجویی(!) توسط دانشجویان یکی از دانشگاهها که آقای دوستدار هم دانشجوی آنجا بود اتفاق می افتد ولی کاملاً مشخص بود که ماجرا چیست.

بنظر بنده کاهش فعالیت بلاگرهایی چون حسن صباح (تروریست) ، مهدی (منکرات) و یا حامد (آرمانشهر) و ... در دنیای مجازی اطلاع از این موضوع بود.والله اعلم...

بهر حال بلاگر های عزیز ! مواظب باشید. جامعه شناسان دانشگاههای امپریالیستی ممکن است شما را زیر نظر داشته و با تجزیه و تحلیل رفتارها و دیدگاههایتان ، شاید در آینده مغز و فکرتان را نیز مانیتور نمایند.

والسلام

 

 

نویسنده: مسعود قلعه - ۱٢ آذر ۱۳۸٧

اگر اشتباه نکنم دو روز پیش خبری در صفحه حوادث روزنامه همشهری خواندم که متاسفانه پس از گذشت دو روز موفق به یافتن خبر در سایت همشهری نشدم و جستجو در دنیای مجازی هم افاقه نکرد. البته اشکال از بی سوادی بنده است.

خبر این بود که "دختری" پس از مدتها آشنایی با "پسری" با هم به توافق نمی رسند و پسر ظاهراً "جهت پاره ای توضیحات" دختر را به منزل خود فرا میخواند و گربه نازنین دختر بی چاره را در لباسشویی انداخته و می کشد. همین...

البته پس از شکایت "دخترک" بخاطر قتل گربه از آن "پسرک" ،پلیس به او مشکوک و ضمن بازرسی از منزل ایشان متوجه میگردد که علاوه بر آن دختر بیچاره ، دختر های دیگری نیز به خلوت پسرک سرک کشیده و ... البته تهیه فیلم سیاه هم که مد روز شده است...

بگذریم...

چرا "گربه" آنقدر مهم شده که برای این "دختر" جای خیلی چیزهای دیگر را پر کرده است؟!!!

انشاءالله که گربه است ...

توصیه : برای اینکه احساسات را در امورات مهم زندگی دخالت ندهید این خبر را حتماً بخوانید.

 

نویسنده: مسعود قلعه - ٦ آذر ۱۳۸٧

بنام خدا

محله های جوادیه و همینطور جردن برای بچه های تهران ناشناخته نیست. هم شمالشهری ها جوادیه را میشناسند و هم جنوبشهری ها جردن را. اتفاقاً برای درک فاصله ها همیشه ایندو را مثال می زنند.

حال اگه بعنوان یک جوان دارای شغل و خانه و ... ، دختری را در جوادیه زیر سر گذاشته باشید آنهم نه بخاطر زیبائیش یا پول و پله پدرش و شاید فقط بخاطر سادگیش و بی آلایشش و ... و در روز خواستگاری لیست بلندبالایی جلویتان بگذارد که باید و باید و باید و ... و اینکه من تمام خریدهایم را از پاساژهای شمال شهر میکنم و حتی سیب زمینی آشپزخانه ام را هم باید از جردن بخرم و ... چه حالی به شما دست میداد؟!

کمی فکر کنید... بخصوص دختر خانمها

البته فکر بد نکنید. آن شخص بنده نیستم ولی مدتهاست که به آن جوان بدبخت و دختری که اگه شوهر میکرد علاوه بر خودش شاید باعث بخت گشایی  ۴ خواهر کوچکترش هم می شد، فکر میکنم.

فکر کنید. نه بخندید و نه غصه بخورید.

 

نویسنده: مسعود قلعه - ٥ آذر ۱۳۸٧

بنام خدا

گفتم که از "آرزو" خواهم گفت.

البته نه اینکه فکر کنید برای کسی میگویم(می نویسم) چراکه فقط حرف دلم را می نویسم. همین...

روزی که امتحان سختی داشتم(البته سخت که نه بلکه تنفر انگیز، درسی که اصلاً دوستش نداشتم و بهمین دلیل هم نمیتوانستم بفهممش) در مسیر دانشگاه آرزو کردم که ایکاش تصادف میکردم و پام می شکست و استعلاجی و ...

شبی که از دانشگاه بر میگشتم با دیدن کسانی که خسته از کار برمیگشتند آرزو کردم که ایکاش کار بنده هم طوری میشد که نصف شب به منزل برگردم(فکر بد نکنید هم شاغل بودم و هم با همسرم مشکلی نداشتم و هم از زندگیم راضی بودم) ...

و در روزگارانی که تازه با دنیای مجازی آشنا شده بودم آرزو میکردم که ایکاش سمتی در سایت اینترنتی محل کارم داشته باشم و ...


ادامه مطلب ...
نویسنده: مسعود قلعه - ٤ آذر ۱۳۸٧

بنام خدا

سلام

راست گفته اند که ؛دیدن مستمر و روزانه هر چیزی مانع فهم تفاوت ایجاد شده در آن می شود؛.

برای من که پس از حدود چهار سال دوباره به دنیای مجازی بازگشته ام دیدن اینهمه وبلاگ در خصوص موبایل و نرم افزارهای مربوط به تلفن های همراه جالب بود.

البته پیشرفت پرشین بلاگ نیز همینطور!

و گویا دعواهای سیاسی و مذهبی هم بسیار کمرنگ شده . الحمدالله.

اندازه وبلاگها چقدر کم شده و از روده درازی های قبلی (از جمله خودم) دیگر خبری نیست.

نکند وبلاگ خوانها کم حوصله شده اند؟!

در مطلب ارسالی فردا صحبت از " آرزو " خواهم کرد.

آرزو...!

توصیه : مطلب " شبیه سازی لحظات آفرینش" را در وبلاگ سودا بخوانید.

یا علی مدد.

نویسنده: مسعود قلعه - ۳ آذر ۱۳۸٧

با سلام خدمت همه دوستان و خوانندگان عزیزی که شاید که نه بلکه حتماً بصورت اتفاقی گذرشان به این صفحه افتاده است. چرا که خانه ای صاحب خانه نداشته باشد قطعاً مهمانی نیز نخواهد داشت.

بهر حال فکر می کنم بعد از گذشت حدود ۴ سال و عدم فعالیت در این وبلاگ ، همه دوستان ناامید شده و دیگر هرگز این طرفها پیدایشان نشده است و شاید هم هرگز نشود.

اینکه چرا آمدم و چرا نوشتم و برای چه می نوشتم و چرا و چگونه از هدف اصلی راه اندازی وبلاگ دور شدم و ... را قبلاً نوشته ام و حتی نوشتم که چرا دیگر نمی نویسم و رفتم...

ولی باور کنید که الان که این مطالب را می نویسم نمی دانم که چرا ؟ شاید از روی دلتنگی... شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که بعد از سالها به محل دوران قدیم (دوران بچگی و بچه محلی و ...) برگردید یا به آن فکر کنید . شاید برای اینکه یاد دوران بچگی قدیم را زنده کنید و یک " یادش بخیر " بگید و برید.

نمی دانم که آیا این آمدنم از همین قماش است یا اینکه آمده ام که بمانم.

روزی کوچ کردم و رفتم و امروز نمی دانم که آمده ام یا بعد از سالها عشق وبلاگ نویسی مرا به اینجا کشانده است ؟

یاد دوستان قدیم هم بخیر ؛ حسن صباح ، حامد آرمانشهر ، منکرات بی منکر ، یا علی مدد و ... که دیگر از هیچیک خبری نیست.

نمی دانم که آیا دنیای وبلاگ سوت و کور شده یا چون خودم عقب کشیدم فکر میکنم که دنیا وارونه شده ؟ ولی حداقل اینکه دوستان من هم دیگر در این دنیای مجازی حضور ندارند.

آیا کسی هست که به این سوال جوابی بدهد؟

در دوران ما چه اتفاق افتاده بود که دنیای اینترنت (حداقل در ایران) تب جنگ و جدل مجازی گرفته بود ؟

اینکه گفتم دوران ما، منظور از شروع وبلاگ نویسی در ایران و بخصوص راه اندازی پرشین بلاگ بود.

یا علی مدد

کدهای اضافی کاربر :