کشکول قلعه
آرشیو وبلاگ
نویسنده: مسعود قلعه - ٢۸ اسفند ۱۳۸٧

بنام خدا

الحمدلله که امسال تقریباً به خیر گذشت. انفجارات چهارشنبه سوری امسال خیلی خطرناک نبود البته از صدقه سری "گرانی" .

بالاخره یکبار هم که شده مدیون "گرانی " شدیم !

مواد محترقه تقریباً سه برابر سال پیش.

بگذریم ...

گذشته از مراسم جدیداً خطرناک چهارشنبه سوری ، این روز بخصوص مراسم بسیار لطیف و با طراوت دارد که البته به یمن شهر نشینی و از خود بیگانگی ما کم کم فراموش می شود. مراسم قاشق زنی ، فال گوش و ... و برای ما ترکها : شال سالاماق  و صبح سحر سر آب رفتن و ... وای . افسوس که کودکی بر نمی گردد. افسوس.

البته یکی دیگر از مراسم این روز هم دور هم جمع شدن فامیل و آجیل چهارشنبه سوری قسمت کردن بزرگ فامیل و شلتاق بازی کودکان و کودکانه بزرگان و ...

خدایا جمع چهارده نفری ما را زیر سایه پدر بزرگوار و مادر مهربان حفظ بفرما.

آمین.

ضمناً دیشب کوچکتر ما گفت که حدس بزنید نفر بیستم ما کیست ؟

البته بهتر بود می گفت چه کسی می تواند باشد؟

توضیح : فقط نوشتم که یادگاری بماند. همین.

نویسنده: مسعود قلعه - ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

بنام خدا

" ... اینجا حال و هوای معنوی دارد. مقبره رحیمه خاتون اینجاست . مردم به زیارت آمده اند. در حوالی مرقد آرامگاه اهالی بومی است . بعضی سنگ قبرها عجیب است . آرم جمهوری اسلامی بر آنها حک شده .از پیرمردی قضیه را سوال میکنم . میگوید:" اینها در اواخر دوره شوروی رایج شد. اهالی اینجا خیلی مذهبی و دوستدار ایران هستند. اینها وصیت کرده بودند که آرم پرچم ایران را بر قبر ما حک کنید . که اگر روزی روزگاری ایرانیها به اینجا امدند بدانند که ما به یاد انها بودیم "

اسامی میدانها نیز جالب است : میدان امام حسین ع . میدان امام علی ع و... شعارهایی بر دیوارها با الفبای لاتین نوشته شده به زبان آذری . از جمله : حسین . حسین شعاریمیز / شهادت افتخاریمیز ...".

مطالب بالا گوشه ای از سفرنامه دوست عزیزم سهند کریمی به "پاره تن جدا شده از وطنم" می باشد. خواندنی است. حتماً بخوانید.

یا علی مدد

نویسنده: مسعود قلعه - ۱٩ اسفند ۱۳۸٧

بنام خدا

سریال حضرت یوسف (ع) با وجود اینکه هزینه زیادی داشته و سالها طول کشیده تا آماده پخش شده و البته طرفداران زیادی دارد ولی با هر بار دیدن آن یاد مرحوم علی حاتمی می افتم و افسوس می خورم که ایکاش این سریال را او با آن ظرافت و توانایی خاصش می ساخت.

با وجود انتقادات بیشماری که به این سریال می شود و البته بنده نیز چندان از این فیلم خوشم نمی آید بخصوص که  داستان فیلم کاملاً قرآنی نیست و بی اندازه و بدون محتوا  کش می آید ، قسمت اخیر آن (به نظرم قسمت ٣۶) بخصوص گفتار های ذلیخا که برگرفته از متون کتب فارسی و عرفانی بود بسیار جذاب و عالی بود.

در صحنه هایی ذلیخا که ظاهراً نابینا و مجنون یوسف شده در گذری به انتظار یوسف می نشیند تا شاید حالا که قدرت دیدار یار را ندارد بتواند بوی او را استشمام نماید.

صحنه های جالبی بود و کلمات و جملات جالبی رد و بدل شد. بخصوص که ذلیخای پیر حالا دیگر مورد شماتت مردم و حتی بردگان خویش است و در نهایت این عشق باعث انقلاب در روح و دل ذلیخا گردید.

درست در همان هنگام که شاید حال و هوایی هم پیدا کرده بودم  اس ام اس یک دوست حالم را دگرگون کرد و اگر نگویم انقلاب حداقل باعث شد تا منقلب شود.

قویدی بتول یوسفی ، حسرتده یوسفی

چیخدی ئو چاهیدن ، بو گزور عشق چاهینی

و در نهایت هم شعر معروف :

بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند

هر یوسفی که یوسف زهرا(س) نمی شود.

***

براستی ، ما بر سر کدام گذر بایستیم  تا شاید باد صبا ...

یاد شمشاد قدان گرامی باد.

 

نویسنده: مسعود قلعه - ٦ اسفند ۱۳۸٧

بنام خدا

سالهاست که فرصت کمی برای زندگی دارم . از بس که غرق کارم . این خیلی بد است بخصوص که از کار هم نتیجه ای که باید و انتظارش را دارم عایدم نمی شود و گاهی فکر میکنم به یک " انسان ماشینی" یاحتی بدتر از آن " ماشین انسانی" تبدیل شده ام و حتی گاهی به زور و باعجله و آخر وقت فرصت یک "دولا راست " دست می دهد که آنهم شاید از روی عادت است مثل غذا خوردن که البته همین هم اکثراً با زور و آخر وقتی یا از روی افت قند و شدت سردرد... خدا عاقبت همه را به خیر کند و مرا هم .

بعد از سالها خواندن یک سری الفاظ و اصطلاحات اقتصادی و غیره و به تصور و توهم اینکه حداقل الفبایی از اقتصاد بلدم دیروز از آقایی که اقتصاد نخوانده بود یک اصل اقتصادی را یاد گرفتم که برایم بسیار جالب بود.

اینکه " تقاضا" مقدم بر " عرضه " است یک اصل بدیهی اقتصادی است یعنی اینکه ابتدا باید تقاضا وجود داشته باشد تا عرضه کننده به فکر تولید و توزیع آن بیافتد. اما اینکه همین اصل اقتصادی یک اصل الهی نیز می تواند باشد هرگز برایم مطرح نبوده است و حتی به فکرم هم نمی رسید. حتی گاهی فکر میکنم شرط نزدیک شدن به خدا ، دوری از امور مالیه است . خطی بین مادیات و معنویت می کشم و مثل خیلی ها گاهی این خط را مرز بین حق و باطل هم قلمداد می کنم.

آن اقا می گفت :" ای بنده خدا هر گز منتظر نباش تا خدا خواسته ات را به تو بدهد . از خدا "تقاضا" کن تا به تو "عرضه" کند. بخواه تا بدهد که خود فرموده است که بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را .حتی اگر جستجو گر خود خدایی . پس تقاضا کن خدا از خودش، تا عرضه کند خودش را به تو".

یادم آمد که گرچه از مادر مهربانتر نیست اما تا نوزاد گریه نکند از شیر خبری نیست و باز هم یادم آمد از داستان کودک حلوا فروش مثنوی معنوی...

وای که چقدر حمال این کاغذ پاره ها بوده ام بدون اینکه راه و رسم بندگی بیاموزم.

خدایا من که تاکنون از هیچ بنده ای آرزو و خواهشی نداشته ام . اما تاکنون دست به سوی تو نیز دراز نکرده ام ولی تو بدون تقاضا عرضه داشته ای هر چه که اکنون دارم. "هست" و هستی مرا بدون تقاضا به من عطا کرده ای . پس اکنون از تو تقاضا دارم تا عرضه کنی به من اراده و توان تقاضای از تو ،"تو" را .

شاید از اینهمه که خوانده ام چیزی آموخته باشم.

آمین.

نویسنده: مسعود قلعه - ٥ اسفند ۱۳۸٧

بنام خدا

الحمدلله که سفر نا بخردانه بنده هم با کلی ضرر و زیان مالی به پایان رسید!

البته شکر از این جهت که ضرر و زیان جانی نداشت. بگذریم...

***

نمی دانم چرا از اساتید جامعه شناس بیشتر از سایر اساتید خوشم می آید شاید بخاطر نوع دید خاصی که به مردم و رفتار مردم در جامعه دارند و البته شاید هم از زمانی که با آثار استاد جامعه شناس جناب آقای فرامرز رفیع پور آشنا شده ام ... باز هم بگذریم .

در وبلاگ استاد جامعه شناس همیشه مطالب جالبی است از جمله " دو کلمه از پدر عروس" خواندنی است و برای من یادآور داستان جالبی بود.

یکی از آشنایان (که اکنون به بیماری سرطان خون دچار شده و محتاج دعاست و خداوند به او و همه بیمارن شفا عنایت فرماید) خواهر زاده ای دارد که قطع نخاعی است و ویلچر نشین ، جوانی از خانواده ای خودمانی (منظورم جنوب شهری و فقیر و ...) ولی با استعداد و سالم و زرنگ .

چند سال پیش که به تنهایی به آستان مقدس امام رضا (ع) شرفیاب شده بود و در یکی از صحن ها از روی ویلچر مشغول راز و نیاز با مولای خویش میگردد فارغ از اینکه کسی یا کسانی او را زیر نظر دارند ( شاید عمل درستی نباشد ولی در حرم آقا امام رضا (ع) گاهی بعضی از راز و نیاز های عاشقانه دیدنی است ).

بهر حال ، زمانی که جوان افلیج پس از زیارت قصد خروج می کند دختری نیز که خود زائر اقا بوده با اصرار به جوان ما کمک می کند و در نهایت از او خواستگاری نموده و هر چه او خجالت کشیده و سعی می کند خود را از دست دختر برهاند افاقه نمی کند و او را آنقدر نگه می دارد تا خانواده نیز از زیارت برگردند و موضوع را به پدر و مادرش نیز اطلاع می دهد...

وقتی پسر فامیل ما بهمراه خانواده عروس به تهران آمدند و در منزل پدر داماد مهمان شدند ، نگاههای پر از سوء ظن و جملات پر از ابهام و  کنایه را به جان خریدند و البته در نهایت علیرغم گمانهای بد فامیل پسر به توافق رسیدند و البته طبق سنت به شهر دختر رفتند تا مراسم خواستگاری سنتی صورت پذیرد و در آنجا مطمئن شدند که با خانواده بسیار اصیل و نجیب فامیل شده اند.

بهر حال اینگونه فامیل شدنها کمی مشکوک به نظر میرسد ولی خوب ... بنظرم در این خصوص شاید پای بزرگواری در کار بوده و شاید هم معجزه ای رخ داده باشد بدون اینکه آب از آب تکان بخورد!

***

راستی ! اگه زائری را دیدید که ضریح حضرت ثامن الحجج (ع) یا هر یک از ائمه را سفت چسبیده و از ته دل داد می زند : " یا ابوالفضل" . در اردبیلی بودنش شک نکن!

التماس دعا

 

 

کدهای اضافی کاربر :