کشکول قلعه
نویسنده: مسعود قلعه - ۱٤ فروردین ۱۳۸۳

بسم الله الرحمن الرحيم

اعتقاد به خدا ، اعتقادی است که مومنين تمامی اديان الهی در ان هم عقيده اند . کسانی که هدف غايی شان در زندگی ( و بلکه از زندگی ) قرب الهی می باشد .

بی شک ، همه اين دينداران ( چه مومن و چه غير مومن ، چه مسلم و چه غير مسلم ) اصالت را از ان خدا و پروردگار خويش می دانند ؛ به اين معنا که تنها خدا را « هست » و « بود » و بطور کلی « وجود » می دانند و تمامی موجودات را طفيل اين « هستی » می دانند ، چرا که معتقدند تنها « او » ست و جز او همه «  نيستی »  است و تنها اوست که تمامی اشياء و موجودات را از نيستی به « وجود » آورده است و هرگاه که اراده نمايد باز هم اين « موجود » را « نيست » می کند .

اگر دينداران خود را « موجود » می دانند تنها و تنها خود را بازتاب « وجود » واجب الوجود می انگارند و عده ای در اين « انگار » انقدر پيش می روند که کوس « اناالحق » می زنند و بر دار می شوند وليکن چه باک  که ... انا لله و انا اليه راجعون

اما ...

در اين ميان کسانی نيز پيدا می شوند که اين « اصالت دادن به ديگری » را برای بشر ، « از خود بيگانگی » [alienation] می دانند و بسختی نکوهش می کنند .  

انسانگرا ها [humanist] که اصالت را از آن انسان می دانند و تنها او ( و رضايت او را ) مقياس هر چيزی قرار می دهند [humanism] اصولا با پرستش « غير انسان » مخالفند ( هر چند در بينشان خداپرستانی بوده اند ! ) ، اينان که برای سعادت انسان برنامه های قابل قبولی ارائه نمی کنند در دامن خود مکتبهايی چون فاشيست و نژاد پرستی را پرورانده اند .

انسانگراها ابتدا خطی بين انسان و خدا کشيده و ايندو را از هم مجزا می نمايند ، انگاه خود را اصيل دانسته و به ضديت با خدا ( بعنوان يک غير ) می پردازند و دشمنی اغاز می کنند .

انروزی که ادم خلق گرديد و از روح پروردگاری در وی دميده شد ، سپس به ملائک خطاب امد که به ادم سجده کنيد و ابليس لعين تمرد کرد ؛ تنها دليل شيطان « تکيه بر اصالت » خويش بود چرا که او از جنس اتش بود و انسان از جنس خاک !

جالبتر اينکه اونيستهای امروزی ( طرفداران نژاد انسان ) عمل شيطان ( دشمن ديرينه نژاد انسان ) را می ستايند و سرکشی وی را در برابر خدا ، نشان اصالت وی می انگارند و در نتيجه به « سرکشی » و « عصيان » اصالت قائل می شوند .

اينان، از انجايی که احکام و دستورات دينی را محدوديت برای بشر می انگارند  حتی خرد و آزادی را در برابر خدا قرار می دهند و به دشمنی با دين بر می ايند که اغلب هم منظور نظرشان دين مسيح می باشد .

ولی انچه باعث تاسف است وضعيت اومانيستهای مسلمان است ! اينان اگر فقط و فقط به يکی از ايات خداوندی در قران کريم اشنا بودند و فقط کمی در باره ان تفکر می کردند ديگر هرگز بين انسان و خدا خط مميزه ای قائل نمی شدند  و اصالت خود را گم نمی کردند .

نظر شما چيست ؟ ... اصالت از ان کيست ؟ ... اشتباه اينان از کجا ناشی شده است ؟

 

ضمنا ، ضمن تشکر از همه دوستان به اطلاع می رسانم بدليل اينکه می خواهم « خيابانخواب » بودن را امتحان کنم (؟) ، قصد فرار از زندگی ! را دارم و احتمالا تا يکماه بعد از مطلب جديد خبری نيست .

يا علی مدد 

 

نویسنده: مسعود قلعه - ٩ فروردین ۱۳۸۳
بنام خدا 

احتمالاً همه دوستانی که بنوعی وبلاگ می نويسند چندی است متوجه ظهور يک پديده نا ميمون در صحنه وبلاگ نويسی شده اند . کسانی که يا حرفی برای گفتن ندارند يا اينکه گفته هايشان ته کشيده و يا از وبلاگ نويسی سر خورده شده اند اينروز ها دست به اعمالی می زنند که بايد انرا « ولچرخی » در دنيای وبلاگها ناميد .

« ولچرخ » های وبلاگها هيچ ربطی به « وبلاگگرد » ها ندارند و ماهيتشان کاملا متفاوت است .

برعکس وبلاگگرد ها که بدنبال مطالعه مطالب وبلاگها می باشند و اگر انتقادی هم به مطلب داشته باشند بيان می کنند ، اينان هيچ توجهی به مطالب وبلاگها نداشته و تنها در قسمت « پيامهای ديگران » ( کامنت ) پيامهای بی ربط گذاشته و علاوه بر بالا بردن حجم وبلاگ ( يا لااقل صفحه مربوط به « پيامهای ديگران » ) وقت وبلاگ نويسها را برای مطالعه و يا محو اينگونه پيامها تلف می کنند .

« پيام » های اين « ولچرخ » های وبلاگی دقيقا شبيه « پارازيت » امواج عمل می کند . پيامهايی گنگ و نا مربوط که گاهی وبلاگ نويس را مجبور به جوابگويی می کند و همين باعث اختلال در امر نوشتن وبلاگ می شود که شايد تنها هدف اين ولچرخ های پارازيتی  می باشد .

توصيه بنده به همه بلاگر ها اينست : به اين پارازيت ها ترتيب اثر ندهيد چرا که شما بلاگريد و بدانيد که حتی عيسی مسيح ( ع ) که مرده را زنده می کرد و مريضی های لاعلاج را شفا می بخشيد از دست اين قبيل افراد بسمت بالای کوه فرار می کرد . اری جواب اينها فقط يک کلمه است : سکوت !

بنده با صبر و حوصله توانسته ام از پارازيت اين ولچرخ ها در اين وبلاگ و چند وبلاگ ديگر بکاهم ولی بازهم يکی ( يا شايد چند نفر ديگر ! ) همچون  « کنه » به « اش شله » چسبيده و « چون گربه پای سفره مردم ؛ ميو ميو » .

از انجايی که دعای بنده کارساز نيست ناچارم نفرين کنم :

« ولچرخ عزيز ! اگر بار ديگر پارازيت توی اش شله ول بدی ؛ الهی بدرد اين رفيقت گرفتار بشی و ...!»

 

قربان همه آدمای چيز فهم ؛ مسعود قلعه

 
نویسنده: مسعود قلعه - ٤ فروردین ۱۳۸۳
بسم رب الشهدا 

 

ضمن عرض تبريک و تسليت شهادت شيخ ياسين بنيانگذار حماس ، نظر دوستان عزيز را به مطلبی از وبلاگ « احسان و هزاره سوم » در باره عاشورای امسال در کربلا جلب می نمايم .

توضيح : مطالب عينا از وبلاگ فوق کپی شده است .


 

باي ذنب قتلت 

عاشوراي امسال در كربلا تفاوتي بزرگي با عاشوراي سالهاي گذشته داشت. چه از اين نظر كه ايرانيان بسياري در آنجا حضور داشتند و چه از لحاظ جنايتي كه دشمنان شيعه در آن مكان مقدس در حق شيعيان روا داشتند.
شايد براي كساني كه در آنجا حضور نداشتند زياد قابل لمس نباشد اين دو، اما براي كساني كه در آنجا بودند - مثل من - كربلا يك كربلاي باور نكردني بود. عاشوراي امسال مملو بود از عزاداران عربي كه پس از سالهاي متماي خفقان صدام عزاداري پر شوري برگزار كردند و مملو از سيل عزاداران ايراني كه در كنار حرم مولايشان شوري حسيني برپاكردند.
حادثه تلخ عاشوراي امسال سندي تاريخي بر مظلوميت شيعه بماند براي هميشه. براي آنان كه از امنيت شيعيان و حضور ايرانيان در كربلا ناراحت هستند.

 
اين بار هم سينماي لاريجانی

به ايران كه رسيدم بچه ها از روز عاشورا و بمب گذاري اش مي پرسيدند. دوستاني هم از برنامه هاي تلويزيون شاكي بودند و مي گفتند كه صدا و سيما از اين موقعيت سوء استفاده كرد و با شانتاژ سعي كرده كه قضيه را خيلي بزرگ كند. براي انفجاري كوچك اين همه شلوغ بازي آن هم عليه آمريكايي ها از همان لاريجاني فقط بر مي آيد.
راستش را بخواهي به نظر من هم رفتار صدا و سيما جاي نكوهش و اعتراض دارد. اما نه نظر اين كه يك انفجار را اين همه كوچك نشان داده بلكه از نظر اين كه يك فاجعه بزرگ را كوچك نشان داده است. بايد آنجا بوديد و مي ديديد جنازه ها و اجسادي كه با انفجار در هم ممزوج شده بودند و فرق گوشتهاي سلاخي و اجساد مردم از هم ناممكن بود. بايد آنجا مي بوديد و مي ديديد دست قطع شده اي كه پس از انفجار در كنار «مقام كف العباس» در ضريح به جاي مانده بود. بايد مي ديديد دست و پاهاي تكه تكه شده بر زمين و خونابه ها و قطعات اجسادي كه بر در و ديوارهاي كوچه ها به جاي مانده بود. آخر من چه طور براي شما توضيح دهم لحظاتي كه مردمي كه براي كمك به آنجا آمده بودند با مشاهده تكه تكه هاي اجساد مبهوت و متحير مانده بودند كه با اينها چه كار كنند. چه طور بگويم پيرمردي را كه قطعات و اجساد تكه تكه شده در كنار «مقام صاحب الزمان» را بر روي گاري اش ريخته بود و سعي مي كرد آنها را به قسمت هلال احمر بين الحرمين انتقال بدهد. چه طور بگويم شدت تأثر اين لحظه را كه زني چادرش را از سرش در آورد و بر روي گاري پيرمرد كشيد...
لحظاتي كه تو را به ياد قطعه قطعه شده پيكر حضرت ابوالفضل (ع) مي انداخت...
توصيف اين لحظات از زبان تلويزيون اين قدرها غيرواقعي نيست اما آنهايي نيست كه از نزديك ببينيد. آمار كشته هايي هم كه اعلام شد آمار واقعي نبود. نه اين كه دروغ گفته اند. بلكه آماري را اعلام كردند كه شناسايي شدند. وگرنه كشته شده هايي هم بودند كه اصلا قابل شناسايي نبودند...

شور حسين است چه ها مي كند

از همه اينها بگذريم عزاداري ايراني ها در محل بين الحرمين پس از انفجار شور عجيبي داشت. صداي حسين حسين شعار ماست شهادت افتخار ماست تا ساعات متمادي ادامه داشت.
تشييع پيكرهاي شهدا هم فرداي آن روز بسيار باشكوه و شورانگيز بود. فكرش را بكن عاملين اين جنايتها وقتي كه به جاي ترس و وحشت اين انسجام را مي بينيد چه طور عكس العملي را از خود نشان مي دهند.
شب فرداي عاشورا كه به نجف رفتيم به همراه چند تا از دوستان عراقي به ديدن درختي رفتيم كه روز عاشورا خون گريه كرده بود. شايد براي خيلي ها اين مساله باور كردني نباشد ولي حقيقت داشت. آن موقع هنوز هم تعداد بسيار زيادي از مردم دور درخت را گرفته بودند. درخت جلوي يك پاسگاه نظامي (يا چيزي شبيه آن) قرار داشت و مردم شاخه هاي پاييني آن را هم به تبرك شكسته بودند و با خود برده بودند.
 

 يا علی مدد
 
 
نویسنده: مسعود قلعه - ۱ فروردین ۱۳۸۳
بسم الله الرحمن الرحيم 

 

يا مُحول الحول و الاحوال 
حوّل حالنا الی احسنِ الحال 
 

اين عيد سعيد باستانی را به همه ايرانيان چه مسلمان و غير مسلمان و نا مسلمان (!)  تبريک می گويم و اميدوارم که سالی پربرکت و موفقيتِ همراه با سربلندی زير سايه اسلام عزيز داشته باشند .

واما يکسال ديگر گذشت و از عمرمان سپری شد . شب عيد سال پيش در يک چنين روزی ، يک خيابانخواب درسی بزرگ به من اموخت که همانروز ارزو کردم که ايکاش چون او بودم و ... امروز پس از يکسال تا حدودی از خودم راضيم ( چه از خود راضی ؟!!!) ... اینکه « دست نياز سوی کس نکنی دراز » ... شايد روزی آرزوی من بود ولی از سال پيش آرزويم نيز توقعش بالا رفته است !

 

  •  البته اين مطلب با يک روز تاخير ارسال شد که علتش را بايد در دعوای پارس انلاين و پرشين بلاگ جستجو کرد و بنده بی تقصيرم . ضمنا از همه دوستانی که تبريک ميل کرده اند سپاسگذارم !

يا علی مدد

کدهای اضافی کاربر :