کشکول قلعه
آرشیو وبلاگ
نویسنده: مسعود قلعه - ٢٦ مهر ۱۳۸٢

بنام خدا

ادامه « دندانهای اسب را بشماریم  ! »

ابتدا دندانهای اسب را بشمارید ! و سپس مطالب زیر را بخوانید :

 مقدمه

اکنون که یکی از « دندانهای اسب ! » را شمارش کردیم ! بهتر است قبل از « بشمار دو » مطلب دیگری را بیان کنم که البته چون « مثل » است و در « مثل مناقشه نیست » دوستان گذشت فرمایند .

گویند روزی دو عالم دینی بر سر مساله ای بحث و مجادله می کردند . نظر یکی این بود که « غائط انسان فقط با اب پاک می شود و نجاست بر طرف می گرددو طهارت فقط با اب حاصل می شود » و دیگری معتقد بود که بجز اب ، تخته و سنگ و کلوخ و افتاب و ... نیز نجاست را برطرف می کنند و ...

هرکدام برای اثبات نظریه خود دلایل و استنباط خود را از احکام فقهی بیان می کرد و دیگری قانع نمی گردید ، عاقبت عالم اولی گفت :

- چرا اینهمه استنباط و استدلال ؟! بیا برای یکبار هم که شده آزمایش کنیم ؛ هر دو از غائط ( مدفوع ) خودمان مقداری به صورت و ریش و سبیلمان بمالیم ، انوقت بنده با اب بشویم و شما با خشت و کلوخ خود را طاهر ساز ( انقدر خشت و کلوخ به صورتت بمال تا تمیز شوی!!! ) .

* توضیح :  راست یا دروغ بودن این ماجرا به بنده مربوط نیست ولی در مورد قبح بیان این مطالب هم مجددا از خدمت دوستان پوزش می طلبم .

البته اینکه چرا مقدمه بالا را نوشتم بی دلیل بود و فقط حاوی یک پیام شخصی برای یکی از دوستان بود که بهتر است بعضی موارد را قبل از رد کردن ، امتحان و ازمایش کنند.

 

و اما بشمار دو :

از انجایی که مورد قبلی طولانی شد سعی می کنم تا مورد اخیر را خلاصه تر بیان نمایم .

از زمان دوران سربازی ، گاهی دچار سردرد های شدیدی می شدم که بر طبق معمول با قرص های مسکن ( ضد درد ) انرا برطرف می کردم . این سردردها تا سالها پس از دوران سربازی نیز ادامه یافت و روزبروز هم شدت پیدا کرد .

لااقل هفته ای ۲ بار دچار سردرد می شدم و چون شدت درد در چشمهایم بیشتر بود پزشک معالج بنده ، مرا به یک چشم پزشک با تجربه معرفی کرد . پس از ماهها ازمایش و سی تی اسکن و ام ار ای (M.R.I ) و انجام ازمایشهای متعدد در مرکز پزشکی هسته ای نور پزشکان ضمن کشف یک بیماری عجیب در چشم چپم ( که انهم برای خود داستانی دارد ) ، اعلام کردند که این سردردها ربطی به چشم بنده و نیز این بیماری ندارد .

در مدت دوسالی که به انواع و اقسام پزشکان مراجعه نمودم بدون اینکه بتوانند نوع یا علت بیماری را مشخص نمایند انواع و اقسام داروهای مسکن و کورتون ( دارای عوارض فراوان ) را بخوردم دادند و انواع و اقسام نظریه ها ( میگرن ، اثر بمباران شیمیایی ، میگرن چشمی ، اختلال فشار خون در چشم و ... ) را را صادر فرمودند که نه تنها اثری از بهبودی مشاهده نشد بلکه دیگر بقدری سردرها شدید می شد که دچار تهوع نیز می شدم و  معده ی بنده ( بهنگام درد ) حتی نمی توانست قرص های ضد درد را هضم کند و ... خلاصه در ماه چندین بار کارم به کلینیک کشیده می شد و با استفاده از سرم قندی و امپولهای ضد درد حالم بهبود پیدا می کرد .

روزی رئیس اداره که سیدی بسیار اقا بود ( هر جا که هست خدا حفظش کناد ) با اصرار از من خواست که با او پیش یک پزشک عمومی (‌! ) بروم !

به متخصصان زیادی معرفی شده بودم و به همه این متخصص ها نیز مراجعه کرده بودم ولی بعد از اینهمه دوندگی این پیشنهاد ( مراجعه به یک پزشک عمومی ) واقعا عصبانیم کرد و هرچقدر مقاومت کردم اقا سید کریم موسوی بر اصرارش افزود . بالاخره هم مرا بزور به محله جنت اباد برد و ابتدا به منزلش رفتیم و از طرف خانواده محترمشان کلی هم پذیرایی شدم و بعد هم به مطب پزشک رفتیم .

پزشک پیر بکمک همسرش مشغول طبابت بود و کلی هم سید ما را تحویل گرفت  (و تازه ؛ ویزیت هم نگرفت ) ... خلاصه ، شروع کردم به درد دل و تمامی ازمایشات و مدارک پزشکی را به وی ارائه کردم .

دکتر پس از مطالعه مدارک بنده لبخندی زد و گفت :

-  بنده عالم تر از پزشکان دیگر نیستم ولی چون مرحوم پدرم دچار این بیماری بود بنده در موردش تجربه کافی دارم و ...  این مریضی نوعی میگرن چشمی است و تا اخر عمرت هم با توست . تا اخر عمرت باید چند مورد را رعایت کنی :

۱ - عصبانی نشوی .۲ - گرسنه نمانی . ۳ - خود را از سرما حفظ کنی . ۴ - داروها را هرگز قطع نکنی .

و در اخر هم حرفی زد که هیچوقت فراموش نمی کنم :

- هم برایت دوا می نویسم و هم  دعا می کنم . انشاءالله یکی از این دو موثر افتد !

ماهها گذشت و تحت نظر این پزشک عمومی سلامتی ام را باز یافتم و با رعایت دستورات ایشان سردردهایم قطع شد .

اما ماجرا بهمینجا ختم نشد .

بشری که بهنگام غرق شدن به هر علفی چنگ می اندازد ، پس از خلاصی از بلا خیلی زود دوران رنج و عذاب را فراموش می کند و ... بنده فراموشکار نیز شدت ان سردردها فراموشم می شد و داروها را مصرف نمی کردم و فردای انروز سردرد مرا بخود می اورد .

بازهم نزدیک به یکسال دیگر سپری شد و اگر فرمایشات دکتر را مراعات می کردم وضعم خوب بود و در غیر اینصورت  به سردرد دچار می شدم ...

تا اینکه ...

ظهر روز تاسوعای سال ۷۵ وقتی به سجده رفتم دیگر از شدت درد نتوانستم تا سرم را از روی مهر بردارم . دلم شکست و عاصی شدم ؛ اخر خدایا تا کی ؟ از دست من چه می خواهی ؟ بکدامین معصیت مرا چنین عذاب می دهی ؟ ...

در همان سجده تصمیم گرفتم که حتی اگر از درد بمیرم دیگر داروها را نخواهم خورد و باز هم از ته دلم خدا را فریاد زدم :

- ... خدا یا داروها را نخواهم خورد . می خواهم بدانم که صاحب چنین روزی پیش تو چقدر ارج و منزلت دارد ...

خدا را گواه می گیرم که ظهر روز بعد ( عاشورا ) وقتی سر بر سجده گذاشتم تازه یادم امد که دیروز در سجده بر من چه گذشت و چقدر شدت درد مرا عاصی کرد که برای خدایی که سجده کرده بودم شاکی شدم و در این ۲۴ ساعت هرگز نفهمیده بودم که کی و چه وقتی حالم خوب شده بود و هرچقدر فکر کردم تا دریابم که در این مدت سردردم تا کی طول کشید به نتیجه ای نرسیدم و  از همانروز دیگر هرگز از ان سردردهای سرسام آور نگرفته ام .

البته مورد دیگری نیز بود  و از انجایی که شما خوانندگان این مطلب مثل دوستان و اشنایان دنیای واقعی بنده را « کلکسیون امراض عجیب و غریب»  ننامید از نقل ان صرفنظر می کنم .

به امید شفای تمامی بیماران و نیز بامید سلامتی همه دوستان .

ضمنا از اینکه این وبلاگ دیر به دیر بروز می شود بعلت مشغله زیاد بنده حقیر در وبلاگ « حق - فدک » می باشد .

والسلام

 

 

نویسنده: مسعود قلعه - ٢٥ مهر ۱۳۸٢

بنام خدا

 

دندانهای اسب را بشمریم !

در وبلاگ « حق - فدک » بحث هایی مربوط به توسل و شفا و ... مطرح شده که بیشتر  بحث های استدلالی است و گروهی از برادران اهل سنت ( البته با گرایش وهابی ) شفا خواستن از ائمه ( بنا به قول ایشان مشتی خاک ناتوان !!! ) عملی عبث و بیهوده و نیز شرک دانسته اند  که البته جوابهای محکم و مستدل نظریه داده شده و ما از این بابت رو سفید هستیم ولی ...

گویند : در روزگاران پیشین چندین عالم در یک مجلس علمی  به مدت چند شبانه روز به بحث و مباحثه بر پایه علوم عقلی و استدلالی پرداختند تا « تعداد دندانهای اسب » را مشخص نمایند به نتیجه مشخصی نرسیدند . دانشمند جوان و نپخته ای بینشان بود از فرصت استفاده کرد و گفت ؛ هم اکنون  اسبی در باغ است. بهتر است برویم و دندانهایش را بشماریم .

سابق بر این چند خاطره از زندگی خودم و دوستان دیگرم تعریف کرده ام و اکنون نیز خاطراتی از زندگی خودم نقل می کنم و با هم می شماریم دندانهای اسب را :

بشمار یک ! :

سال دوم راهنمایی بودم که دچار ناراحتی کلیه شدم . کلیه هایم عفونت کرده بود و اصلا کار نمی کرد . خدا عمویم را نگه دارد و طول عمر و سلامتی عطایش فرماید که برایم خیلی زحمت کشید و در نهایت هم در بیمارستان دکتر شریعتی بستری شدم .

حدود یکماه در بیمارستان بستری بودم و خانم دکتر معالج بنده - که اگر زنده است خدا سلامتی بدهد و اگر دستش از دنیا کوتاه شده خدا بیامرزدش- در طول این یک ماه توانست عفونت را مهار سازد و کلیه هایم را حفظ کند ولی سفارش اکید کرد که هرماه امپول چرک خشک کن ( نامش را نمی دانم ) قوی ای را بزنم که هم گران بود و هم نایاب - خدا عمویم را نگه دارد که در ان بحبوحه جنگ می توانست این امپولها را تهیه نماید -  و علاوه بر ان باید هر سه ماه یکبار - که بعدا شد شش ماه یکبار - ازمایش داده و خدمت خانم دکتر می رسیدیم تا معاینه کند .

 دکتر معالج دستور اکید داده بود تمامی غذاهای بنده باید بدون نمک باشد حتی نان - چه زجری می کشید مادرم که هرروز از نانوایی ها ارد می گرفت و خمیر می کرد و باز به نانوایی می برد تا انها پخت کنند - و البته چه زجری می کشیدم  که دو سال تمام ، تمامی غذا هایم بی نمک بود انهم  بهمراه  ماء الشعیر بدمزه انروزها .

دوران نوجوانی و ترس از امپول و غذای بی نمک و پرهیز از هر نوع خوراکی حتی تحمل زندگی را برای من سخت کرده بود چه برسد به تحمل مریضی . روزگار مادرم دشوار تر از من بود . نگهبانی از مریض سخت تر از پرستاری اوست بخصوص اگر مریض « اب زیر کاه » باشد و هر ان بخواهد از زیر پرهیز در برود و فرصتی پیدا کند تا یک خوراکی با نمک بخورد ... و دریغ که هر بار که پیش پزشک معالج می رفتیم دستور اکید داشت که حتما باید مریض امپولها را تا پایان عمر بزند . اری تا پایان عمر ! تا پایان عمر مراعات و پرهیز و امپول و ...

 مادرم بسیار نذر کرده بود و حاجت خواسته بود و دست به دامن همه ائمه شده بود ولی ...

دو سال گذشت .

نصفه های شب مادرم را در حالی که در خواب گریه می کرد و التماس می کرد از خواب بیدار کردیم و او همان لحظه خوابی را که دیده بود برایمان تعریف کرد .

او خواب دیده بود که در حرم حضرت شاه عبدالعظیم (س) است و حضرت را دیده بود که در بالای ضریح نشسته و حاجت های مردم را براورده می کند . مادرم در خواب پاهای او را می گیرد و التماس می کند و شفای پسرش را می خواهد و حضرت در خواب به زبان اذری ( زبان مادری بنده ) می فرمایند که شفای پسرت را از « خرداجا علی » ( علی کوچک = علی اصغر ) بگیر .

پدرم همانشب مژده داد که علی اصغر ، شفای مرا داده است و ...

همان هفته با اصرار مادرم به پیش پزشک معالج رفتم و با اینکه به تازگی معاینه ام کرده بود باز هم برایم ازمایش نوشت و وقتی هفته بعد جواب ازمایش را بردم خانم دکتر نبود و اقای دکتری که جواب ازمایش را دید خیلی عادی به من گفت که برو پسر سالم سالمی !

من که فقط بفکر امپول و غذای بی نمک بودم پرسیدم که اقای دکتر بازهم باید امپول بزنم و غذای بی نمک بخورم یا نه ؟

اقای دکتر کمی هم عصبانی شد که ادم سالم مگر امپول بی خودی میزند یا خود را عذاب می دهد و غذای بی نمک می خورد ؟!

خوشحال و شاد به خانه برگشتم و وقتی ماجرا را گفتم مادرم بجای خوشحالی توبیخم کرد که چرا پیش پزشک معالج خودت نرفتی ؟ ان اقا دکتر که به پرونده تو اشنا نیست .

خلاصه ؛ چند روز دیگر بهمراه عمو و مادرم پیش پزشک معالج خودم رفتیم و خانم دکتر مهربان پس ازدیدن نتیجه ازمایش و معاینه اعلام کرد که کاملا خوب شده ام و نیازی به ادامه معالجه نیست .

شاید هم این نمونه ؛ شاهدی بر شفا گرفتن نباشد ولی چگونه است که یک روز پزشکی با قاطعیت می گوید که باید تا پایان عمر پرهیز شود و امپول ... و روز دیگر با قاطعیت می گوید که بیمار سلامتی خود را باز یافته است و نیازی به درمان نیست .

ادامه دارد ...

 

پ ن : وبلاگ "حق - فدک" متاسفانه بعلت عدم "به روز شدن" از طرف سایت پرشین بلاگ به دوست دیگری واگذار گردیده که ایشان هم مطالب مذهبی می نویسند ولی متاسفانه بسیاری از مطالب حقیر به باد فنا رفت (قابل توجه دوستانی که مطالب آرشیو را مطالعه می کنند).

یا علی مدد

 

کدهای اضافی کاربر :