کشکول قلعه
آرشیو وبلاگ
نویسنده: مسعود قلعه - ٢۳ مهر ۱۳٩٦

بنام خدا

گاهی "فکری" طوری ذهن آدم را تسخیر می کند که دیگر فرصت هیچ تفکری باقی نمی گذارد. 

حالا گاهی این "تسخیر" باعث می شود کل ذهن و ذهنیت ات "خدایی" شود و گاهی هم مانع ارتباط با معبود می شود.

ای کاش می توانستم نوع این "تسخیر" را شناسایی کنم. 

  • یا علی مدد
نویسنده: مسعود قلعه - ٢۱ مهر ۱۳٩٦

بنام خدا

دیدن پرخوری دوست عزیزی کافی بود تا خاطره ای از سالهای دور را در ذهنم روشن کند. در دوران سربازی مدتی را در پادگان تیپ 3 مهاباد بودیم و تعدادی درجه دار وظیفه توی گروهانی با هم بودیم و بسیار هم صمیمی...  حالا که فکر می کنم خیلی هم با هم مشکل داشتیم و شاید اگر در موقعیت عادی بودیم نه تنها قادر به تحمل هم نبودیم بلکه بین مان جنگ جهانی رخ میداد اما " همبند" و " همدرد" بودن ما را با هم صمیمی کرده بود...  

بهرحال،  یکی از ماها جوان نازنین و با حیای کرمانی بنام رحمت اله عرب زاده بود که هر بار از مرخصی بر می گشت کیفش پر از سوغاتی کرمان بود و ما همگی بدون استثنا عاشق یکی از سوغاتی ها بودیم: قاووت.

البته این قاووت یا بقول خود کرمانی ها قوتو خانگی بود و خیلی خوشمزه و البته بسیار مقوی  و گاهی که دور هم جمع می شدیم هر نفر حداکثر یک قاشق می خوردیم و لذت می بردیم و بعد با مراسم خاصی بقیه قوتو را در جایی جاسازی می کردیم تا دور هم نشینی بعدی!

اینها همه مقدمه بود و حالا ماجرای اصلی:

یکی از روزهایی که رحمت اله از مرخصی برگشت هنوز نفسی چاق نکرده کیفش را گرفتیم و جعبه قوتو را باز کردیم  و به اندازه سهمیه مان خوردیم و بعد هم در جای امن و مناسبی جا سازی اش کردیم .

فردا صبح که بیدارباش شد با جعبه خالی قوتو در کنار تخت خواب هایمان مواجه شدیم و قابل باور نبود که چند کیلو قوتو را چند نفر نگهبان شب خورده باشند . پس روز بعد را بعنوان روز "سرویس نگهداری آسایشگاه" ( هفته ای یک روز کل آسایشگاه را در محوطه بیرون آسایشگاه خالی می کردیم تا هم سربازان آسایشگاه را بطور کامل نظافت کنند و هم  پتوها هوا و آفتاب بخورند و هم شپش ها فرار کنند و گاهی هم برای جستجوی اسباب و آلات ممنوعه وسایل سربازها را می گشتیم و البته گاهی هم تن و بدنشان را تا از بهداشت فردی و جمعی ! مطمئن باشیم) اعلام کردیم و کل وسایل همه سربازها را تفتیش کردیم اما قوتو را نیافتیم.

ماهها گذشت و به مرور یک یک دوستان به پایان خط سربازی ( و البته دوستی) رسیدند و بر حسب قانونی که در و دیوار سربازخانه را مزین کرده ( دوستی یک اتفاق است و جدایی یک قانون!) جدا شدند و رفتند جهت تشکیل خانه و زندگی و ... بالاخره نوبت رسید به غلامرضا اشراقی بچه تخس بابل ! همبندی که کمتر از همه قابل تحمل بود و دقیقا به همین دلیل دوست داشتنی تر!

با چشمهای بارانی بچه بابل را تا درب پادگان مشایعت کردیم . تا غلامرضا پای به بیرون پادگان گذاشت ناله سنگ هم بلند شد. چند قدمی که دور شد برگشت ...

- راستی یه چیزی بگم که اگه نگم خفه می شم... اون شب یاتونه قوتو ها ناپدید شدند... من گروهبان نگهبان بودم... تا صبح همه رو به تنهایی خوردم. به تنهایی!!!

حیف که مجوز خروج از پادگان نداشتیم و البته او این موضوع را بهتر از همه ما می دانست که جگر شیر پیدا کرده بود و با صدای بلند اعتراف می کرد!

یا علی مدد

نویسنده: مسعود قلعه - ٢٠ مهر ۱۳٩٦

بنام خدا

پس از صعود به قله های ناز و کاهار و حمل بار سنگین دو روزه ،آنچه نباید اتفاق می افتاد افتاد. مشکل خیلی خفیف دیسک گردن خیلی حاد شد و چنین شد که "پایه ای ترین" نعمت خدا بر بنده اش به فنا رفت . گرچه پس از چند ماه زمینگیر شدن و عذاب کشیدن ، به دعای دوستان و  با تحمل بیش از 50 نیش زنبور عسل در پروسه "زنبور درمانی" جناب آقای دکتر جمالی مسجد صدریه و فیزیوتراپی و صد البته درست فردای روزی خوش یمن و با برکت ، درد و رنج و عذاب به طرز معجزه آسایی ناپدید شد ... شکر لله!

اما در این مدت که حتی خواب راحت نداشتم چه برسد به اوقات بیداری ، باید فکری می کردم برای حداقل ممکن خواب شبانه. پس باید روزها بیدار می ماندم . مطالعه مضرترین پاسخ ممکن بود و در حالت دراز کش فقط می شد فیلم دید و تلویزیون نا امید کننده ترین وسیله ممکن بود. پس باید پناه می بردم به فیلمهای خارجی ...

در این میان فیلمهای خوبی هم نصیبم شد البته که یکی از آنها فیلم یادگاری کریستوفر نولان بود . فیلم داستان مردی است که همسرش کشته شده و خود دچار مشکل حافظه است و هر روز که از خواب بیدار می شود حافظه اش خالی است . برای یادآوری نوشته هایی برای خودش بر می دارد و ... اما نکته جالب فیلم این است که وقایع را از آخر به اول تعریف می کند.

با دیدن این فیلم خیلی سعی کردم تا حداقل زندگی ام را از آخر به اول مرور کنم اما نشد ... شروع این قصه واقعا سخت است ... بلوک های سیمانی که یکی یکی برداشته می شوند و روشنایی و کسانی که (البته شاید) از کمی بالاتر چشم دوخته اند به صورتت که تنها اندکی از آن از زیر پارچه کاملا تمیز پیداست و (باز هم البته شاید) کمی هم چشمها نمناک است شاید نه برای دوری از تو  بلکه با یادآوری روزی در آینده برای خودشان ...

جستجویی زدم که آیا این ایده را نویسنده دیگری هم داشته که به نام وودی آلن رسیدم . هنرپیشه ای نویسنده ، زندگینامه ای یک صفحه ای نوشته است که از پایان زندگی تعریف شده تا آغازش و لذتبخش ترین و زیباترین بخش آن آخر این زندگینامه است...

خدایا!... پایان زندگی بنده ات را زیبا کن!

یا علی مدد

نویسنده: مسعود قلعه - ۱٠ مهر ۱۳٩٦

بنام خدا

تا صحبت از حج و زیارت می شود پای فقیر و فقرا را می کشند وسط غافل از اینکه اغلب زایرین خود فقرا هستند. تا صحبت از نذری و احسان به میان می آید موضوع ظروف یکبار مصرف و آشغالهای سطح خیابانها را مطرح می کنند و تا صحبت از عزاداری و سوگواری...  شکل و شمایل عزاداران و آرایش مخصوص عزاداری و طبل و سنج و موسیقی و قمه زنی و اشعار مزخرف مداحان و مزد میلیونی آنها و ادا و اطوار بعضی عزاداران... غافل از اینکه اینها همه حواشی است و شکل و شمایل و... غیر از محتوا.

گرچه صحبتها بعضا "حق" است و حقیقت اما اراده باطل پشت آن است.  ایراد بر " شکل" می گیرند ولی "محتوا" را و "متن" را هدف دارند. پای در هیچ هیاتی( از انواع عام و خاص،  متن جامعه تا دانشگاهی،  اصولگرا،  اصلاح طلب،  انقلابی یا سبزی و...) نمی گذارند و تنها با مشاهده خیابانها، عزاداری را به "فستیوال غم" تشبیه می کنند.  حق دارند البته چون نیمه اش را می بینند و چون راهی به جمع "شعور" ندارند،  "شور" شور شده را می بینند و شیطان عقلشان را می زداید.

البته قبول دارم که متولیان جامعه به همان نسبتی که نتوانسته شور خطرسازی چهارشنبه سوری را کنترل نماید، متولیان مذهبی هم نتوانسته  اند شور عزاداری را "شعورمند" نمایند.

حالا کسانی که هرگز فستیوالهای سیزده بدر و آشغالهایش را در طبیعت هرگز نمی بینند یا وحشی بازی های فستیوال چهارشنبه سوزی را با دیده اغماض مینگرند تا حرکت زشتی از عزاداران می بینند. پز روشنفکری می گیرند و چند " بد سنی" هم به به و چه چه می زنند برایشان... 

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام

که   آفتاب   در آورد   از   کلیسا   سر !!!

نویسنده: مسعود قلعه - ٢ مهر ۱۳٩٦

بنام خدا

مفهوم "بی نهایت" شاید ساده باشد اما خود "بی نهایت" اصلا قابل تصور نیست. بی نهایت بزرگ ، بی نهایت کوچک ... حالا تصور هر "بی نهایت" ای با ارزش مثبت یا منفی خیلی سخت تر!

"بی نهایت" چه کوچک و چه بزرگ می تواند خیلی هم دقیق باشد گرچه فرمولهای ریاضی از محاسبه آن ناتوان هستند و مغز انسان از درکش ... اما این بی نهایت کوچک / بی نهایت بزرگ "هست" و مهم هم همین است.

حالا براحتی می توان تصور کرد که این "هست بی نهایت" حتما دارای "تاثیر بی نهایت" است به نسبت بزرگ و کوچک بودنش . اما چیزی که حائز اهمیت است این است که گاهی "هست بی نهایت ریز" ممکن است باعث ایجاد "پدیده بی نهایت بزرگ" شود.

تصور کن : دو ابر با عظمت کاملا برابر در کنار هم بی هیچ چالش و درگیری هستند تا اینکه بخار چایی من یا شما به آسمان می رود و یکی از ابرها به اندازه بی نهایت کوچک قویتر می شود و غلبه یکی بر دیگری و بارانی که سیل می شود و شاید تا لیوان چای به ته نرسیده خورنده اش با همه دار و ندارش اسیر سیل و سبلاب شود!

"اثر بال پروانه" می گوید پروانه ای که در شرق دور بال می زند موجی در هوا ایجاد می کند که تا غرب عالم می رود و بر همه چیز تاثیر می گذارد و در نهایت کره زمین را می چرخد و  از مشرق باز بر همان پروانه ... تاثیری بی نهایت ریز . اما ... هست!

حال تصور کن : در انتهای مغرب زمین انرژی به وسعت و عظمت یک طوفان شگرف آماده طغیان است و تنها به اندازه بی نهایت ریز (درست به اندازه موج بال پروانه ای در هزاران هزار کیلومتر آنطرف تر) انرژی لازم دارد تا متولد شود و بتازد و سرزمینهایی را به ویرانه تبدیل نماید...

خدایا ! به تو پناه می برم از تاثیر این "بی نهایت ریز" ها... ترک های به یادگار مانده در قلبها و "آه" های پنهان ...

پ ن : موضوع جدی نیست و فقط این آشفتگی ذهنی و اندیشیدن در خصوص نظریه آشوب و اثر بال پروانه و ... حاصل دیدن فیلمی ارزشمند است که البته براحتی نمی شود به تماشایش نشست!

یا علی مدد

نویسنده: مسعود قلعه - ٢۱ امرداد ۱۳٩٦

بنام خدا

سفرهای مبتنی بر آبگرم را خیلی می پسندم . یعنی اینکه دوست دارم بهانه سفرهایم آبگرم باشد و گاهی در این سفر ها آنقدر آبگرم می روم که همراهانم معترض می شوند که دیگر بس است . اردک شدیم!

اما حالا که نیازمند این آبگرم ها هستم ، توان مسافرت ندارم ... امان از دست ناسلامتی!!!

برای همین نقشه سفری رویایی را در رویاهایم ترسیم می کنم با عنوان گردشگری آبگرم محور که پیش نیازهای مخصوص خود را دارد : وقت آزاد ، بدون محدودیت های مالی ، روزمره، مداوم و البته بدون اسارت های دست و پا گیر زندگی .

از جاده هراز شروع کنی و آبگرم رینه و بعد هم کمی آنطرفتر آبگرم منحصر بفرد استاراباکو تا برسی به آمل و چمستان و لاویج و آبگرمهای این شهرک زیبا... جاده را که ادامه بدهی به سمت غرب و بعد از چالوس و نوشهر ، می رسی به تنکابن و جاده های زیبای دو هزار و سه هزار ، آبگرم بکر و جنگلی فلکده و جاده سه هزار رو که ادامه بدی و از روستای درجان بکوبی بروی تا دامنه تخت سلیمان و شبی در زیر ستارگان بیشمار آسمان تنی بشویی در آبگرم بلقیس و سلیمان.

وقتی به کنار دریا برگردی و به سمت غرب ادامه مسیر بدهی شهر زیبای رامسر و سادات محله با آبگرمهای گوگردی - رادیو اکتیویته اش به انتظارت نشسته اند. رامسر بخصوص با آبگرمهای پر تعدادش هرگز خسته ات نمی کند ولی اگردل کندی بازهم باید به سمت غرب بروی تا گردنه زیبای حیران . آبگرم بکر و دور افتاده علی داشی ... وای اگر وقتی که در آب گرم شناوری برف هم ببارد!

ادامه مسیر که بدهی از اردبیل سر در میاوری و یکراست می روی تا روستای سردابه و از آبگرمهای این روستای سرد استفاده شایان می بری و از اینجا دو راه برای یک مقصد عالی پیش رو داری : یا مسیر را از یک جاده خاکی خوب در دامنه سبلان و از میان ییلاقات عشایر انتخاب می کنی یا به اردبیل بر می گردی و از جاده بین المللی اردبیل - مشگین شهر خود را به آبگرم های قوتورسویی و شابیل می رسانی تا هم از آبگرمهای بی نظیر و هم کبابهای لذیذ و هم هوای خالص پر از اکسیژن منطقه لذت ببری.

از این منطقه تا شهر لاهرود پایین می آیی و باز دو راه در پیش رو داری : یا از مسیر فرعی تا مشگین شهر می روی یا از مسیر جاده اصلی  و از آنجا تا روستای موئیل و آبگرمهای شفا بخش و متعددش راهی نیست . آبگرم قینرجه دومین آبگرم داغ دنیا در این شهر قرار دارد با 76 درجه گرما.

از شهر مشگین شهر تا شهر کلیبر و استفاده از آبگرم آن راه زیادی نداری . گرچه بیشتر مردم کلیبر را با قلعه بابکش و جنگلهای سر سبز انبوهش می شناسند.

از انجا باید راه تبریز را پیش بگیری و با ادامه جاده به سمت تهران به شهر بستان آباد می رسی که بالای تپه ای آبگرم مطبوع و ولرمی دارد و اگر جاده را ادامه دهی شهر سراب با آبگرمهای متعددش مقصد خوبی برای این هدف رویایی است. آبگرم آسب فروشان ، آبگرم الله حق ، آبگرم سرداها ، شالقون، آبگرم بکر شکردره و ... وای از خنکی سراب در فصل گرما و برودت هوا در زمستان ، لبنیات و میوه های تابستانی و پاییزی سراب و ...

به سمت اردبیل که بروی ، نرسیده به شهر کوچک نیر در سمت چپ جاده دو آبگرم قینرجه و بوشلی(برجلو) را حتما باید امتحان کنی چرا که بعد آن به شهر سرچشمه آبهای بهشتی یعنی سرعین می رسی و لذت اقامت چند روزه در این شهر را بید بچشی تا خستگی این سفر از تن بدر رود.

استراحت تنها در سرعین معنا دارد و بس ! آب خوب ! آبگرم های فراوان و متعدد عالی ! غذاهای پاک و مقوی ! کباب ، دیزی ، قیماق (سرشیر) و عسل سبلان در هوایی آنچنان عالی که دل کندن از آنجا را برایت سخت می کند بخصوص هر روز چشمت به دیدن جمال سلطان سبلان عادت کرده باشد!

آبگرم گاومیش گلی ، پهن لو، ژنرال، قهوه سوئی، گوز سوئی، بش باجیلار، مجتمع سبلان و ایرانیان و ... دهها آبگرم دیگر همه در یک شهر کوچک : سرعین!

شاید در مسیر برگشت هوس کنی از جاده سرچم چند کیلومتری دور شوی تا از آبگرم گیوی خلخال هم بهره ببری که دیگر این می شود گل وقت اضافه!

در کل مسیر بالا بیش از 50 آبگرم متنوع می باشد که می توان از بعضی از آنها چشم پوشید و رضایت داد به دو چله گردی ! ... چله در چله  ... چهل آبگرم در چهل روز ...

سفری رویایی و شاید هم در رویا ... سفری که اگر توفیق داشته باشم دوست دارم قبل از سفر آخر بروم!

یا علی مدد 

نویسنده: مسعود قلعه - ۱۸ امرداد ۱۳٩٦

بنام خدا

وقتی برنامه کوهنوردی آزادکوه (شاهزاده گردن کج) گروه کوهنوردی محل کارمون لغو شد از طرف مهدی عزیز برنامه صعود به قله کهار و ناز پیشنهاد شد که از صمیم قلب پذیرفتم بخصوص که قرار شده بود آقای علی رستمی همکارمان از سیستان هم در این صعود افتخار داده بودند تا همراهشان باشیم.

عکس یادگاری قله کهار

عکس یادگاری قله کهار

بهمراه دوستان و همنوردان گرامی آقایان : علی رستمی و مهدی شاهی

تا از تهران بزنیم بیرون ساعت از 5 عصر گذشت و با توجه به شلوغی جاده چالوس ، ساعت 7 عصر خودمان را به پل خواب - روستای کلوان رساندیم و بعد زا پارک ماشین در ورودی روستا به سمت جانپناه کهار صعود خود را آغاز کردیم.

خوشبختانه چشمه جانپناه آب خوبی داشت و علیرغم شلوغی جانپناه و اطرافش در همانجا ماندیم و پس از صرف شام در هوایی بسیار خنک و سرد توی کیسه خواب زیر آسمان پر ستاره تا صبح خوابیدیم.

منظره قله ناز از کهار

قله ناز پشت سرمان پیداست!

در مسیر بجز ما دو گروه دیگر بودند که تا قله کهار در کنار هم صعود کردیم اما هر دو گروه از کهار به سمت جانپناه برگشتند و ما پس از گرفتن عکسهای یادگاری در قله کهار (4020 متر) به منظور صعود قله ناز از سمت دیگر قله به سمت پایین و منطقه ای که به زین اسب بسیار شبیه بود سرازیر شدیم . دره ای کاملا بکر و سرسبز با یخچالهایی از برف .

قله کهار و مسیری که آمده ایم تا منطقه زین اسبی

قله کهار و مسیری که امده ایم تا منطقه زین اسبی!

از منطقه زین اسبی باید از یک شیب تند خود را بالا می کشیدیم تا خودمان را به مسیر صعود قله ناز برسانیم صعودی که حدود یکساعت طول کشید تا 300 متر ارتفاع کم کرده از قله کهار را جبران نمائیم.

منطقه و کوهستان تخت سلیمان از فراز ناز

کوهستان تخت سلیمان از فراز ناز!

این منطقه با قله کهار و بخصوص قله ناز (4100 متر)  بکر ، خلوت و خنک (به دلیل باد تند و خنکی که می وزید)، منطقه ای بسیار عالی برای کوهنوردی است . از قله ناز ، دشت های هشتگرد و نظرآباد ، منطقه و سد طالقان ، کوهستان تخت سلیمان و علم کوه ، قله دماوند و آزاد کوه و توچال قابل مشاهده است.

عکس یادگاری قله ناز

عکس یادگاری قله ناز ... شاهزاده گردن کج در کادر پیداست!

مسیر برگشت را از مسیر صعود قله ناز انتخاب می کنیم که واقعا طولانی است و صبوری کوهنورد را می طلبد. در پایان مسیر وقتی وارد باغات روستای کلوان شدیم بخصوص با آب چشمه ای که جاری بود انگار که بهشت گمشده را یافته ایم.باغاتی که از ابتدا تا انتهای آن نیاز به یکساعت پیاده روی دارد. خدا برکت بدهد به کسب روستائیان و زحمتکشان تولیدات کشاورزی.

چشمه و باغات آلبالو روستای کلوان

پس از یک روز کوهنوردی این چشمه آب سرد و سایه باغ آلبالو خیلی چسبید.

باغتان آباد!

و در پایان اینکه : از بس که بار کوله سنگین بود و مسیر طولانی ، فکر می کنم بازهم دیسک گردن اراده کرده تا زمینگیرم کند. صعود شاهزاده گردن کج ممکن نشد اما خودم گردن کج شدم!!!

یا علی مدد

نویسنده: مسعود قلعه - ۱۳ امرداد ۱۳٩٦

بنام خدا

داستانی شده مشکل سایت پرشین بلاگ!  خیلی از پست ها در صفحه مدیریت نیست ولی در صفحه اصلی هست و بر عکس خیلی از پستها در صفحه مدیریت وبلاگ هست و در صفحه اصلی سایت نیست. جالبتر اینکه خیلی پستها در هر دو صفحه نیست... و همه ایمیلهای گزارش به help پرشین بلاگ هم بی جواب می مونه طبق معمول... جالبتر اینکه با جستجو در گوگل می شه مطلب رو یافت... البته بنازم قدرت ذخیره گیری گوگل رو... خیلی مسخره است!

×××

ظاهرا آقای شهردار در روزهای آخر حضور در این سمت اقدام به راه اندازی دو خط جدید مترو کرده و البته شاید هم طبق معمول قبل از راه اندازی، اقدام به نصب نقشه خطوط مترو در واگنهای مترو کرده اند که بهر حال باعث ذوق و خوشحالی من شد اما همزمان یکی از مسافران با دیدن نقشه شروع کرد بد و بیراه گفتن که مسخره اش رو در آوردن!!! اینقدر خط مترو اضافه کردن که آدم گیج می شه و نمی تونه راه خونه شو پیدا کنه! ...  مسخره است! 

 یا علی مدد

نویسنده: مسعود قلعه - ۱٠ تیر ۱۳٩٦

بنام خدا

یکی از دوستان سابقم می گفت که امروز ،امروز است اما معلوم نیست فردا همان فردا باشد چون برای ما ایرانیها فردا از روزی بعد از امروز شروع می شود و ممکن است تا قیامت هم "فردا" نشود!

سایت محترم  پرشین بلاگ هم این داستان فردای ما را به دیروز هم تعمیم داد . از مدتها پیش هر وقت قصد ورود و به قولی لاگین را داشتیم مقدور نمی شد تا اینکه پس از مدتها مسئولان محترم سایت متوجه اشکال شدند و پیامی درج کردند با این عنوان که "از دیروز سایت دچار مشکل شده است و ..." و هر روز  هم از دیروز سایت دچار مشکل بود ... پس دیروز هم می تواند از آغاز آفرینش تا روزی قبل از امروز تعریف شود!

البته گاهی خوب می شود که ابزارهای اشتغال آدمیزاد دچار اشکال گردد تا بلکه بتواند که مسائل جدی زندگی اشتغال یابد. بابت این موضوع از پرشین بلاگ کمال امتنان را داریم!

ضمنا می توان با فراغ بال کمی تفکر کرد ...

اگر بعضی از قوانین طبیعی برای مدتی دچار اشکال و یا توقف می شد زندگی به چه صورت در می آمد ؟ مثلا اگر قوه "اصطکاک" برای مدتی از کار می افتاد یا قوه "جاذبه "زمین به مدت چند ثانیه ناکار می شد یا قانون "عمل و عکس العمل" تعطیل می شد و یا مثلا قوه "جذب و دفع " بی اثر می شد !

چه می شد اگر برای مدتی قدرت "عشق" تحلیل می رفت و "محبت" جایی بهتر از قلب آدمی می یافت . چه می شد اگر "کینه" نابود می شد و  "خشم" توان بروز نمی یافت !

چه می شد اگر "فاصله" از بین می رفت و یا قدرت "برگشت پذیری زمان" برای مدتی کوتاه لنگ می شد یا اصلا "زمان" دیگر به جلو نمی رفت ...

ایکاش خدا گاهی به بعضی از قوانین اش مرخصی می داد!

پ. ن: دو روزه که بخاطر دیسک گردن زمینگیر شدم و توفیق اجباری شد تا فیلمهای کریستوفر نولان رو ببینم. فیلم " بین ستاره ای" حاوی مفهوم و عبارتی بود که بنظرم آمد عبارت جالبتری برای موضوع بالا بود: ناهنجاری جاذبه... 960514

و پشیمونم از آرزوی مرخصی قوانین،...  امیدوارم هرگز هیچ ناهنجاری حتی برای لحظه ای برای هیچ قانونی پیش نیاد!

یا علی مدد

 
نویسنده: مسعود قلعه - ۱٩ شهریور ۱۳٩٤

بنام خدا

فرصتی دست داد تا بهمراه تیم منتخب کوهنوردی بانک ملت بمناسبت هفته بانکداری در روزهای شنبه و یکشنبه 14 و 15 شهریور به قله 4850 متری علم کوه صعود کنیم.

قله علم کوه دومین قله بلند ایران بعد از دماوند در منطقه عمومی تخت سلیمان در رشته کوه البرز در استان مازندران،  شهرستان کلاردشت،  روستای زیبای رودبارک با فاصله حدود 200 کیلومتری از تهران قراردارد.

وجود هفت یخچال طبیعی،  بیش از 40 قله با ارتفاع بالای 4000 متر و دیواره معروف 850 متری علم کوه را به یکی از بی بدیل ترین مناطق توریستی،  طبیعت گردی و کوهنوردی کشور تبدیل کرده است.

صبح زود بعد از اقامه نماز صبح با یک اتوبوس واحد گشت !!! راه می افتیم بسوی جاده جالوس. من و شاهی که به خیال خودمان زرنگی کرده ایم و برای لذت بردن از جاده پیچ در پیچ چالوس صندلی های جلوی اتوبوس را اشغال کرده ایم با دیدن نوع رانندگی راننده که ظاهرا فقط متخصص!!! داخل شهر هست توی ذوقمان می خورد و حتی دیگر از عصبایت خوابمان هم نمی برد.

بعد از 6 ساعت ! به قرارگاه کوهنوردی رودبارک می رسیم و تا کوله هایمان را از اتوبوس تخلیه و بار نیسان هایی بکنیم که توسط دوست و همکار کوهنوردمان جناب آقای فرضی آماده شده یکساعتی را از دست می دهیم. طی مسیر قرارگاه تا منطقه ای بنام تنگ گلو که آخر مسیر نیسان رو است یک ساعت و نیم طول می کشد. در طول مسیر ضمن آشنایی اجمالی با دوستان همنورد از مناظر بکر و  دیدنی اطراف و کوههای سر به فلک کشیده منطقه لذت می بریم . البته زخمهای ایجاد شده در طبیعت کلاردشت تا مرتفعترین مناطق هم به چشم می خورد. خوش به حال ویلا نشین ها و بدا به حال طبیعت تخریب شده... تا کی طبیعت انتقام خود را از انسانهای متجاوز بگیرد و سهم نابود شده خود را پس بگیرد.

تنگ گلو منطقه ای است که باید کوله کشی کنیم و ارتفاع بگیریم تا دشتی که حصار چال نامیده می شود. در کنار رودخانه کم آب نماز را اقامه می کنیم و چلو مرغی را که آقای فرضی آماده کرده صرف می کنیم و چقدر هم می چسبد . نوش جانمان!

اولین باری است که وارد گروهی شده ام و راحت نیستم. بخصوص اینکه این گروه یک گروه کوهنوردی است که از هر سنی در آن حضور دارند. از جوان زیر سی سال تا پیرمرد بالای هفتاد سال ... البته همه قبراق و سر حال و من که همیشه آزاد و بی قید و بند به کوهستان رفته ام باید مواظب رفتارهایم باشم. از همه مهمتر .... فعلا بیخیال!

در مسیر از چشمه بسیار کم آبی که به ترکی به آن " بولاغ" می گوییم ابی می نوشیم که بسیار گوارا و سرد ( خیلی خنک تر از خنک است و اصطلاحا تگری تگری است) و از چند پل چوبی که قطعا یا بدست فدراسیون و یا بدست گوسفند داران احداث شده عبور می کنیم و پس از حدود دو ساعت به حصار چال می رسیم. دشتی سرسبز در میان قله های سر به فلک کشیده لشگرک ، ستاره ، منار و خرسانها ...

در منطقه ای کنار آب چشمه کمپ می زنیم . چادرها که برپا می شوند چایی ها ه، دم می کشند و همنوردها دور هم جمع و صحبتها گل می کنند ... آقای فرضی اطلاعاتی کلی از منطقه ارائه می کند. خیلی خوش می گذرد . بخصوص که از دو موضوعی که فهمیدم ذوق زده شده ام... حاج مهدی امینی یکی از همنوردهای جوان علاوه بر کوله سنگین خودش ، کوله یکی از همنوردها راکه آمادگی کافی نداشته را با خود تا بالا آورده بود ( آفرین مهدی کاترپیلار!!!) و دوم اینکه وقتی پای مصنوعی جناب آقای اسکندری از بچه های همدان را دیدم بر اراده پولادینش غبطه خوردم ( صد سال دیگر زنده باشی و با نشاط و بر فراز جناب اسکندری قهرمان).

بخاطر خواب راحت باید هم هوایی را در دستور کار قرار دهیم . پس حدود 500 متر اوج می گیریم و باید حدود یک ساعت در ارتفاع بمانیم و بعد به کمپ برگردیم. همثحبتی با دوستان در ارتفاع چقدر لذتبخش است. گرچه تنت از سوز سرما می لرزد اما دلت در جمع دوستان همدل گرم است   برای همین است که به جای یک ساعت ، بیش از دو ساعت در کنار هم می مانیم و تا به کمپ برگردیم هوا کاملا تاریک شده است.

برای شام آبگوشت می خوریم و خیلی زود می خوابیم . به برکت چادر و کیسه خواب خوب و صد البته هم هوایی مناسب تا صبح خیلی خوب و راحت می خوابیم. ساعت چهار صبح وقتی بیدار می شوم متوجه می شوم که بارش خیلی خفیف باران شروع شده ولی تا از چادر بیرون می آیم متوجه می شوم که برف خیلی خفیف در حال بارش است که خیلی زود هم قطع می شود. خدا را شکر !

شکر دیگری بابت خواب خوب که بعلت هم هوایی روز قبل داشتیم. سریع صبحانه را می خوریم و آماده می شویم. تا بجنبیم دیگران به خط شده اند برای صعود.  تا ساعاتی چراغها پیشانی در دل تاریکی شب همه جا را پر نور کرده است و گاهی سرپرست گروه آوازی سر می دهد و بر نشاط گروه می افزاید. و متعاقب آن صدای سپاسگزاری گروه بلند می شود: ناز نفست!

ارتفاع مرجیکش را کمی سریع بالا می کشیم تا وقت تابیدن آفتاب عالم تاب به علم کوه سترگ را ببینیم که بازهم تاخیر می کنیم و آفتاب زودتر از ما سلامش را نثار قله کرده است.

بالای دره و یخچال سرچال و مشرف بر دره عظیم خرسان استراحتی می کنیم و باز هم راه می افتیم به سمت قله...  ساعت 9:00 صبح و پس از حدود 4 ساعت کوهنوردی آرام و منطقی خود را در بالای قله می بینیم و خدا را بابت این موفقیت شکر می گوییم. آقای فرضی که به این منطقه  کاملا آشناست قله های و دره های اطراف را معرفی می کند. عکسهای یادگاری را گرفته و کمی پایینتر استراحت کرده و به خودمان می رسیم. در این فاصله حاج مهدی امینی عزیز طبق عادت دیرینه اش بر بلندای قله اذان می گوید و ما نیز سر شوق آمده و سلامی نثار سرور و سالار شهیدان می کنیم.

راه برگشت توام با استراحت و گپ و گفت های دوستانه از سر نشاط می باشد و کمی بیشتر از حد معمول طول می کشد. تا به کمپ برسیم و ناهاری صرف کنیم باید سریع چادرها را بر چینیم و راه بیفتیم. اصلا  دوست نداریم از این منطقه زیبا دل بکنیم و منطقه را ترک کنیم اما مجبوریم.  مجبور!!!  

مسیر برگشت تا تنگ گلو را هم طی کرده و در پشت نیسان های آبی و زیر باران  و تگرگ حسابی که کلی حرارت تن و بدنمان را می گیرد و خنک مان می کند به قرار گاه می رسیم و با کمی معطلی سوار همان اتوبوس می شویم  و بعلت ترافیک شدید وسط هفته!!!  پس از 7 ساعت بالاخره ساعت 24:00 در میدان آزادی پیاده می شویم.

سفری خوش و بیاد ماندنی و اولین کوهنوردی بهمراه گروه که خیلی خیلی جا خوش می کند در فکر و ذهنمان!

یا علی مدد 

مطالب قدیمی تر »
کدهای اضافی کاربر :