زنجیر پاره کرده ام!
بنام خدا
اینروزها بد جوری زنجیر پاره کرده ام !
دوم بهمن ماه صعود ٣ نفری به قلل کلکچال یک و دو بهمراه برادر و پسر که اتفاقاً خیلی مفید بود و روز بیاد ماندنی . اما وقتی چند روز بعد خبر این گردهمایی را خواندم کمی وسوسه شدم تا برای چهارمین بار در سال جدید به قله توچال صعود کنم .
کلی با خودم کلنجار رفتم تا خودم را قانع کنم بلکه فقط برای یک شبانه روز زنجیر "اسارت خانواده"را پاره کنم و اینبار به یکی از دوستان افتخار همراهی با "خود" رادادم و اینچنین شد که بعد از ظهر پنجشنبه ٨ بهمن پس از صرف یک ناهار مفصل در یکی از رستورانهای "الکی مفت" دربند صعود را آغاز کردیم.
ادامه مطلب
شب اول قبر!
بنام خدا
امروز با خواندن یکی از مطالب وبلاگ دوست گرامی ام جناب آقای یوسفی(صدای کوهستان) یاد خاطره ای افتادم که پس از سالها دلم برای دوست عزیزی آنچنان تنگ شد که همین الان که در حال نوشتن این مطلب هستم مانیتور را از پشت یک صفحه تار می بینم.
حالا با یادآوری مطلب دیگری می خندم و برایم یکی از دروغهای محال فیلمسازان کشف می شود. آنجا که "راننده را در حال اشک ریختن" به تصویر می کشند!
***
ادامه مطلب
ساوالان(سبلان)
بنام خدا
" کوهها مظهر شکوه پایداری و عظمت هستند ولی بعضی کوهها مقدس اند وجاودانه.محمد(ص)در حرا مبعوث شد عیسی(ع)بر بلندای بیت الحم مصلوب شد موسی(ع)در طور سینا با خدایش محشور شد و زرتشت در دامنه های سبلان زاده و بر بلندی هایش اوستا را نوشت.
سبلان را هاله ای از واقعیت[،] اسطوره و افسانه فرا گرفته است. واقعیت از آن رو که پیامبر اکرم آن را چشمه ای از بهشت خواند و اسطوره از آن رو که حکیم طوس نبرد بین کیخسرو و فریبرز راد و بهمن را برقله سبلان به نظم کشید."
هر از گاهی فرصتی دست می دهد تا همپای بعضی از دوستان پا روی کوهها بگذارم و علاوه بر یک تنفس راحت و بی عیب این مخلوق بی ادعای خداوند را که بی منت در برابر طوفانها و ابرها و برودت هوا و ... می ایستد و علاوه بر استحکام کره خاکی ، مایه حیات را به رایگان در اختیار کلیه موجودات می گذارد، از نزدیک زیارت میکنم .
موجودی با عظمت که سجده در بلندای آن اوج عبودیت انسان است و به انسان وارستگی ، پیراستگی ، مقاوت ، صبوری و ... می آموزد.
هر گاه که در هوای صاف تهران (که البته گه گاه اتفاق می افتد) چشمم به جمال دماوند می افتد بی اختیار صلوات می فرستم و هر گاه که عظمت ساوالان (سبلان) را از نزدیک می بینم بی اختیار دست بر سینه می شوم و ...
اما ... هرگز در جایی"...پیامبر اکرم آن را چشمه ای از بهشت خواند ..." را نخوانده ام و از کلیه دوستانی که اهل علم و درایت و حدیث هستند تمنا دارم چنانچه سندی بر این نوشته دارندحقیر را مرهون منت خود سازند.
البته می دانم که باید دلیل و برهان و سند را از مدعی درخواست کرد ولی نتوانستم برای نویسنده وبلاگ پیام(بقول دوستان کامنت ) بگذارم.
یا علی مدد
بازنده امروز - بازنده فردا
بنام خدا
بعضی ها هنوز تکلیف خود را نمی دانند و بقولی بلاتکلیف هستند و بعضی های دیگر که تکلیف خود را می دانند بی تفاوتند که حساب این اشخاص روشن است و انتظاری از آنها نیست اما گروهی هستند که تکلیف خود را می دانند و بی تفاوت هم نیستند اما این روز ها شدیداً دچار تنبلی و کم تحرکی هستند چربی راحت طلبی زیر پوستشان جا خوش کرده و درمان آن قطعاً تیغ جراحی است که اگر چنین نشود چاره ای جز تیغ سلاخی نمی ماند!
ماههاست که اکثر "ضد گلوله سواران" مصلحت کناره گیری را حتی بر "موج سواری"(تخصص سابق) ترجیح می دهند و حتی از اظهار نظر هم ابا دارند. البته شاید حق داشته باشند چون بازی به شدت " بازی بزرگان " شده است و توطئه از راس هرم حکومت شکل میگیرد و برای جبهه گیری خیلی از این آقایان به شدت خطرناک است!
بازنده ی بازی خطرناکی که شروع شده از هم اکنون معلوم است و اتفاقاً امروز آتش در زندگی شان افتاده و بزودی در دود "آتشفشان سینه آتش گرفته" شان خفه خواهند شد ولی بازنده فردا کسی است که یاران "راحت طلبان" خود را "راحت" ننماید . باید این قوم فاسد متکبر منافق را از خیمه و خرگاه ولایت راند و گرنه روزی هم چون آخرین روزهای علی (ع) خواهد رسید که حتی از "خاربن" بیابان هم قطع امید کرد!
***
همه کسانی که موضع میگیرند بسیار دیر عمل می کنند از آقایان علما گرفته تا سیاسیون ، دولتی ها و مجلسی ها و ائمه جماعات و ... امروز مردم باز هم در صحنه خواهند بود اما این در "صحنه" بودن به منزله در "صحن" بودن است . برای ختم غائله کافی است گارد مثلاً ضد شورش را که شورش را در آورده جمع کنند و دست خود مردم را باز بگذارند.
تنها چند ساعت کافی است گارد شورش بسیار محترم هم زحمت کشیده به شغل شریف " مرده شوری " اش بپردازد .
همین!
اشاره !
بنام خدا
چقدر زیانکاریم و در اشتباه !
سالهای سال هر چه گناه کردیم به پای شیطان نوشتیم و بدتر از آن به کشوری قدرتمند و متعالی با دانشمندانی بزرگ و وارسته که از قدرت اهدایی پروردگار جز برای رفع ظلم و ستم حکام ستمگر کشورهای دیگر از مردمان مظلوم و ستمدیده و برقراری صلح و امنیت و عدالت در جهان استفاده نمی کند لقب "شیطان بزرگ" دادیم . وا سفا که چقدر راه ظلم پیمودیم و زیان کردیم.
گرچه انسان "خسرالدنیا و الاخره" است ولی غبن به این بزرگی و اشتباه به این فاحشی تن انسان را به لرزه می افکند. هر چند که در توبه همیشه باز است و باید توبه کرد.
ادامه مطلب
دربدرم !
یادش بخیر خانم "آقا ..."
گاهی توی راهرو اداره می دیدمش که آرام و عبوس میگذشت . خیلی مسن بود شاید مادر بزرگ من جوانتر و قبراق تر از او بنظر می رسید و همین باعث تعجب من می شد که چرا خانمی توی این سن هنوز مشغول کار است.
در سازمان ما بعلت عدم استخدام در بعد از انقلاب بمدت حداقل ١٠ سال نیروی پا به سن گذاشته کمتر دیده می شد ولی این خانم یک استثنا بود.
بقدری آرام راه می رفت و در خود غرق بود که بی هیچ شکی یاد لاک پشت می افتادم .
مدتی گذشت تا اینکه نوع کارم عوض شد.
ادامه مطلب
آبگرم رینه
بنام خدا
گاهی خودم هم به شک می افتم که آیا "مریض " ام یا "مرض " دارم ؟ بهر حال خدا مرض و مریضی همه را درمان عنایت کند و مرا هم !
به بهانه استفاده از آبگرم معدنی و البته به منظور رهایی از هوای آلوده و استفاده از هوای پاک عازم جاده هراز شدیم . با اینکه نقشه هوایی و زمینی منطقه را از قبل بررسی کرده بودم ولی با این وجود پرسان پرسان و بعد از گذر از گردنه های برف گیر جاده هراز ، بالاخره بعد از گذشتن از امامزاده هاشم و شهر پلور و حدود ٣ کلیومتر بعد از آب اسک و بعد از رد کردن تابلو ( آمل ٧۵ کیلومتر) در سمت چپ جاده تهران - آمل تابلو "رینه" را دیدیم و پیچیدیم .
بعداً نوشت : البته نگران رد کردن ورودی رینه نباشید بعد از چند کیلومتر با دیدن ورودی "گزانه" در سمت چپ جاده بپیچید و مسیر را ادامه دهید بالاخره به آبگرم رینه خواهید رسید.
هنوز از اولین پیچ سر بالایی نپیچیده سوراخهایی در صخره کوه ترا به خود می خواند . صحنه ای دیدنی است و معلوم است که برای ایجاد این اتاقهای سنگی بشر کار طبیعت را تکمیل کرده است . ولی ما نوشته ای از بوجود آورنده این اثر نیافتیم و دوست دارم در خصوص آن اطلاعاتی بدست آورم.
البته بعداً در جستجویی که در گوگل ارث داشتم به صفحه ای برخوردم که این محل را روستایی سنگی در دل کوه و با نام Kafer keliنام برده است
حدود شش کیلومتر که از جاده اصلی(تهران- امل) دور می شوی به شهر رینه می رسی و تنها چهار کیلومتر بعد به روستایی می رسی که منازلش استخر های آبگرم دارد و می توانی با اجاره یک اتاق ، سوئیت ، آپارتمان یا ویلا از استخر آبگرم گوگردی با درجه حرارت حدود ۶٠ درجه سانتیگراد استفاده کنی .
متل تهرانی با ساختمانهایی مجزا از هم (ویلا) با حوضچه هایی آبگرم در داخل ویلا با شبی ١٧٠ هزار الی ٢٠٠ هزار تومان ، هتلهایی با حمام آبگرم معدنی مجهز به وان و دوش و البته حوضچه اختصاصی در بیرون از اتاق با هزینه شبی حدود ١٠٠هزار الی ١۵٠ هزار تومان و خانه های روستایی(به شکل سوئیت) بخصوص ته دره با حوضچه هایی از آبگرم با فشار قویتر از هتلها و هتل آپارتمانها با ٢٠ الی ٢۵ هزار تومان که البته تنها عیب شان شیک نبودن آنهاست هر چند اغلب تمیز هستند و باصفا. البته فرصت نشد از وسایل گرمایشی - سرمایشی منازل اطلاعاتی بدست آورم.
عیب دیگر این منازل هم اینست که منازل دامنه کوه بدون پارکینگ اتومبیل بوده و مجبور هستی اتومبیل را در خیابان اصلی روستا پارک کنی.
بعداً نوشت: روز پنجشنبه و جمعه ٢۶و ٢٧ آذر هم سری به رینه زدم. قیمتها متعادلتر شده بود. از ٢٠ - ٢۵ هزار تومن قیمت تک اتاق یا خانه های روستایی گرفته تا ٧٠ - ٨ هزار تومن سوئیت و هتل اپارتمان شده بود.ضمناً رینه هنوز گاز کشی نشده ولی اکثر سوئیتها و هتل آپارتمانها دارای منبع بزرگ گاز مایع هستند و سوئیتها لوله کشی گاز شده اند و اکثراً مجهز به شوفاژ می باشند. ضمناً اگر کسی خواست سری به رینه بزند تلفن چند هتل آپارتمان و سوئیت دارم که در صورت درخواست ارائه خواهم داد.
اگر مسیرتان به رینه افتاد چه در هتل اقامت کنید چه در ویلاها و چه در منازل و سوئیتها ، توصیه می کنم شبی را در آنجا بمانید و تا ظهر فردا از آبگرم و مناظر اطراف و کوهنوردی در کوههای دامنه دماوند لذت ببرید و البته دیگر تا کنار دریا هم هشتاد کیلومتر دیگر راه باقی است . بخصوص که می توانید در جنگلهای مازندران بخصوص پارک جنگلی امل ساعاتی از عمر خود را به خوشی تلف کنید !!!
اگر از دوستان آبگرمی نزدیکتر از رینه به تهران سراغ دارد اطلاع رسانی کند تا شاید فرجی شد و این "مرض" بنده درمان شد. بی زحمت!
یا علی مدد!
سرعین شهر سرچشمه های بهشتی!
بنام خدا
ماندنی نبودیم پس راه افتادیم . هیچ کس ماندنی نیست و همه رفتنی هستیم اما دل کندن از زادگاه درست مثل دل کندن از زندگانی است. سخت و جانفرسا!
همه ایرانیها از هر قوم و قبیله ای که باشند ایران را وطن خود می دانند . من هم . اما وقتی به دیار آذربایجان می روم دردایره محدود تری آنجا را وطنم می دانم . به شهرم که می روم این دایره وطنی تنگ تر و دلنشین تر می شود و روستای زادگاهم با اینکه خاطرات خوشی از آنجا ندارم چیز دیگری است. رفتن به زادگاهم برایم سخت است اما دل کندن از آن سخت تر!
مثل "تولد" و "مرگ" می ماند که در اولی به زور کتک فشار می آورند تا گریه ات را در آورند و در دومی فشار آنچنان زیاد است که ...
با هر جان کندنی بود از وطن دل کندیم و راهی شدیم . رو به سوی تنها شهر سرچشمه های آبگرم : سرعین.
از گردنه صائین که همیشه سال مه گرفته است و بعلت بارش برف تقریباً به زمت می شود عبور کرد می گذریم و پس از شهر کوچک نیر و ١٠ کیلومتر مانده به اردبیل راه را به سمت شهر کوچک توریستی سرعین کج کی کنیم.
سرعین که روزگاری بیش از ٣٠ آبگرم با خواص متنوع داشت امروزه تعداد آبگرم های آن به زحمت به عدد ١٠ می رسد ولی بجز تعدادی از آبگرمهای ان که بحالت سنتی باقی مانده بقیه آنها به شکل مدرن امروزی در یک مجتمع تجمیع شده است.
بهترین و مهمترین آبگرم این شهر آبگرم "گاومیش گلی" است که وسعت آن بیشتر از استخر های عمومی است که مثل دیگ روی آتش آب در آن می جوشد و شاید بیش از ۵ دقیقه تحمل داغی آب ممکن نیست . حتی هوای برفی و شدت سرمای دامنه سبلان در فصل سرما هم نمی تواند تحمل انسان را در برابر گرمای این آب بیشتر کند.
برف را بالای سر خود می بینی که رقصان بسوی تو می آیند ولی چند متر مانده بخار آب برفها را آب می کند و تنها احساس می کنی که شبنمی روی بدنت می نشیند تقابل همزمان سرما و گرما احساسی به انسان می دهد که توصیف ناپذیر است.
آبگرم "پهنلو" ، "ساری سو "، "قهوه سو" ، " اعصاب سو" ، "ژنرال" و ... هنوز بصورت سنتی و روباز هستند و هر کدام خاصیت و رنگ و بوی مخصوص خود را دارد ولی مجموعه "بش باجیلار"(پنج خواهر) و "آبدرمانی سبلان" بصورت رو بسته و مدرن امروزی است.
آش دوغ محلی ، شیر داغ و ماست محلی ، عسل و سرشیر مخصوص (قیماخ) ، دیزی و شیشلیک های سرعین آنهم در هوای پاک دامنه سبلان در کنار این آبگرمهای درمانی و بهشتی ، اگر هم رو به "موت " باشی از تو انسانی می سازند با نشاط و شاداب و سر حال...
چند روزی که آنجا ماندیم بخصوص با توجه به خلوتی این شهر بعلت سرما و بارندگی ، بیماری و نفس تنگی و خارش و معده درد و غیره همگی عقب نشینی اختیار کردند و فقط زمانی که در راه برگشت مجبور شدیم برای استفاده از زیبائیهای گردنه حیران مدتی وقت تلف کنیم و مجبور شدیم شب را در خانه ای روستایی در شهر اسالم بگذرانیم و از بد حادثه تنها وسیله گرمایی این خانه یک بخاری نفتی عهد دقیانوس بود و تا صبح که دولت اقبال ما بدمد برگشتیم سر جای اول و دوباره افتادیم ته چاه دیو سفید!
اینهم یک عکس از مناظر گردنه حیران
بهر حال به همه دوستان توصیه می کنم اگر تاکنون نرفته اید حتماً سری به این شهر و آبگرمهای آن بزنید و ساعاتی در دامنه های سبلان قدم بزنید و طبیعت بکر آن را ببینید. از پیست اسکی آن در فصل سرما استفاده کنید و خوش باشید.
خوش باشید.
حفاری های جگر من!
بنام خدا
با اینکه وضعیت هوا نامساعد بود و هواشناسی هم بارندگی برف پیش بینی کرده بود ولی باید از تهران می زدیم بیرون و همین شد که چهار نفره زدیم بیرون . آری نفس باید کشید. چون نفس می کشم پس هستم!
همزمان با تاریکی هوا ، شدت برف در نزدیکی های میانه آنچنان غافلگیر کننده بود که مسیر تبریز - تهران بکلی مسدود شده بود ولی جای شکرش باقی بود که مسیر رفت در بزرگراه با سرعت ١٠ کیلومتر همچنان باز بود.هیجان گیر افتادن در برف این منطقه برای من تازگی نداشت ولی همراهانم را کلی ترسانده بود.
از بزرگراه که پیچیدیم حال و هوای "وطن" حالم را دگرگون کرد. بالاخره بعد از سالها رو به وطن ... وطنی که جنوب آن کوه سفید روی "بزقوش" و شمال آن سلطان "ساوالان". شهری که شاه اسماعیل بزرگ پس از شکست سرافرازانه در دشت چالدران در این دیار دق کرد . شهری که بزرگان زیادی را در خود پرورش داده است از جمله صاحب "الغدیر" اما من "عیسی خان" اش را بیشتر دوست دارد . هنرمند با ادب و با معرفتش را که ما با نام "عیسی بالا" می شناسیمش : عاشیق عیسی بالا!
روی قبرش این جمله حک شده است :
"نه باخیسان منیم کیمی ، چوخ باخمیشام سنین کیمی!"
وطن "مقصد" نیست "مسیر" است . شب را در کنار عمه جانمان میمانیم و صبح سری به روستا می زنیم.صبح پنجشنبه است . سر خاک و فاتحه ای و یادی از رفتگانی که خاطرات بچگی ات را با خود برده اند .
قطعه شهدا با حصار کشی اش ترا یاد بقیع می اندازد . اینها را دیگر چرا جدا کرده اند؟ لابد برای احترام است و برای رسیدن به شهدا هم باید از دری وارد شوی که برای ورود ساخته اند؟!
محمد ها ، واحد ، تراب تنها شهید انقلاب ، ضرغام نابغه روستا و هلان که زیر برف های کردستان مدفون شد و تا مادرش را دیوانه نکرد سر از برف بیرون نیاورد و سفر که هرگز یافت نشد ولی دو بار به خاک سپرده شدو ... بیست و سه نفر از یک روستا ، تازه انهایی که در بهشت زهرای تهران و شهرهای اطراف آرمیده اند بماند . قهرمان پرور است این "قلعه"...
اما از "قلعه" دیگر چیزی نمانده است . قلعه ای باستانی که در کل آذربایجان تنها یکی دیگر نظیر آن یافت می شود درست مثل جگر من حفاری شده است . پهلویش را شکافته شده تا چندین مدرسه و دانشگاه پیام نور بنا نمایند! اصالت را از ریشه کنده اند تا علم بکارند ؟! خاکش هم به توبره شده تا خرج ساخت خانه های روستا شود . تا اداره میراث فرهنگی بخود بیاید لودر انداخته و روی قلعه را صاف کرده اند تا برای پر فشار کردن آب شرب شهر منبعی بسازند و ... حیف که دیگر از قلعه جز کپه ای خاک هیچ نمانده است .
در روستا دوری می زنیم . هیچکس ما را نمی شناسد . غریبه ای در وطن خویش . همه "بر و بر" نگاهت می کنند و تو شادی از اینکه هیچکس ترا بیاد نمی آورد! (چرا که اگر بشناسندت ول کن ات نیستند و تعارفات و قربان صدقه رفتن های خالصانه !) ... اما تو اشک در چشمانت جمع می شود وقتی یادت می آید که "مادر" تا صبح چشم به راه "پدر" بیدار می ماند و تو تلالو اشک و نگرانی را در چهره اش می دیدی ... روزگاری از جور عمله طاغوت و روزگاری هم از جفای خودی ها ...
ماندنی نیستیم پس می رویم ...
باز هم جستی ملخک!
بنام خدا
بعد از سه هفته دست پنجه کردن با غول سیاه بالاخره از چاه دیو سفید رهایی یافتم. شکر.
البته فقط رهایی از چنگالهای مخوفش . وگرنه جای چنگالهایش هنوز روی مری و معده و ریه و کبد باقی است و کمین کرده و شدیداً در انتظار ضربه آخره . البته کور خونده!
امروز سر کار حاضر شدم . هر چند هوای تهران بسیار آلوده و خطرناکه ولی بهر حال چون نفس می کشم پس هستم.
"بیماری" الطاف فراوانی دارد بخصوص اگر اهل مطالعه باشی و کتابهای زیاد معطل هم داشته باشی . البته اگر دوستان طبیب اجازه دهند و به بهانه های اندوسکپی و براندوسکپی و ... "حوصله ات را نیز پاره پوره نکرده باشند"!
تازه اگر "همراه " اهل دلی هم داشته باشی و بحث هایی از قماش آنچه دوست داری و ...
راستی
دروغ بد است یا دروغگو؟
شرابخواری بد است یا شرابخوار؟
قماربازی بد است یا قمار باز؟
اعتیاد بد است یا معتاد؟
اصلاً "بیماری" بد است یا "بیمار" ؟
شاید چند روزی را در خارج از تهران سر کنم و البته خوب نتیجه اش هم از حالا معلوم است : اخراج!!!
پی نوشت : ضمناً از مطلب قبلی یکی از دوستان تصور کرده بود که حقیر از "جانبازان سرافرازشیمیایی " هستم که البته اینطور نیست هر چند بیماری ام بسیار شبیه مشکل جانبازان شیمیایی است . مو نمی زند بخصوص که بنده هم مثل این بزرگواران از رنجی که می بریم فقط رنج می بریم!
یا علی مدد
